و فرستاده او در کوچه ها ناله می زد و چنین میگفت: “نیا نیا گل زهرا ، جهان در انتظار تو نیست…

وَ بَذَل مُهجَتَه فِيك لِيستَنقِذَ عِبادَك مِنَ الجَهالَة و حَيرَة الضَلالَة[مفاتيح الجنان، زيارت اربعين.]؛ خون (قلب) خود را در راه تو داد تا بندگانت را از نادانى و سرگشتگى گمراهى وارهاند.

و ای کاش که نمی آمدی و هزار و  سیصد و هفتاد و دو سال دل محبین خود را خون …

خاک بر دهانم چه میگویم؟ من و چه به این حرف ها …  اون معصوم بود و با خبر از حال و آینده ، با خبر از هر اتفاقی که قرار بود رخ دهد…

با خبر بود چون آن لحظه که رسید به  آنجا چنین گفت : “اللهم انی اعوذ بک من الکرب و البلاء” ، بله میدانست… او بارها و بارها این ماجرا را شنیده بود.

از آن روزی که روی پاهای مبارک پیامبر اعظم (ص) نشسته بود و جبرئیل خبر آورد… تا … آن لحظه که برادرش حسن (ع) به او فرمود “لا يوم كيومك يا أباعبدالله

به روی چشم اگر از تو بلایی برسد  

بله درسته… هیچ روزی همانند آن روز نیست…

اگر نبوآد که هزار و اندی سال ، هر سال با شکوه تر از قبل از آن یاد نمی کردند!

نه فقط آیندگان ، بلکه گذشتگان هم… پیامبران هم …

نه فقط مسلمانان ، بلکه دیگر ادیان هم …

نه فقط انسان ها ، بلکه دیگر مخلوقات خداوند متعال ،  از سنگ و آسمان و پرندگان گرفته تا … قاتلش هم در عزای او گریسته…

راستی!

فقط گریستن و عزا و ماتم در قبال این فداکاری عظیم این امام عزیز کافیست؟

قدری تفکر که چرا این اتفاق افتاد؟

آنهایی که میگفتند”حسین” را میخواهیم و نامه ها نوشتند! چه شد پس؟

مگر نه اینکه آنها مدعی این بودند که از “منتظران” ولی عصر خویش هستند؟

درسته ! “منتظران ولی عصر” پس چه شد؟ مگر عشق به مولا را میشود به همین راحتی کنار گذاشت و جای قلم هایی که نامه نوشتند شمشیر به دست گرفت؟

پس با کمی تفکر و دقت متوجه میشویم که آنها فقط لاف عشق میزدند و “یابن الزهرا” گفتنشان برای دنیایشان بود و بس! آنها پسر فاطمه(س) را فقط و فقط برای رسیدن به جامعه ایده آل میخواسند تا شاید در کنارش به نانی و نوایی برسند!

آنها حکومت عدل را آن هم از نوع فرزند علی (ع) که اسوه عدالت و مردانگی بود نمی خواستند… بلکه راحتی و آسایش در کنار ذلت و بدبختی را خواستار بودند…

انتظار بی حب و معرفت بود که آنان را وادار  کرد سر امام عصر خویش را روی نیزه نظاره کنند…

پس ، من ! در این برهه از زمانم باید مراقب خود باشم ، نکند اگر من هم در آن روزگار بودم جای همراهی با یاران امام عصرم در سپاه مقابل شمشیر بدست میگرفتم؟! یا مثل کسانی بودم که نجنگیدم اما در آن محل هم حضور نداشتم!

کمی به درونم بنگرم که العجل العجل گفتن هایم برای چیست؟! برای این است که منجی بیاید و زندگی ام در آسایش و رفاه باشد یا که نه؟

باید مراقب باشم در این برهه از زمان که : چه میخورم ، چه میگویم ، چه میکنم ، چه می بینم ، چه و چه و چه …

آیا امام زمانم راضی به انجام فلان کارم هست؟

آیا صورت مولایم پس از دیدن  فلان کار من در پرونده اعمالم شاد میشود یا محزون؟

آیا این راهی که دارم میروم همان راهیست که آقایم از من انتظار دارد یا که …

آیا

و در آخر…

ان شاء الله که سعیمان را بکنیم در زمره افرادی باشیم که باعث شادی امام عصرمون میشیم نه باعث اندوه او…

والسلام- سید علی انصاریان(صالحون) – محرم 1392 ه ش

پی نوشت :

نیستم عاشق اگر منت درمان بکشم ، به روی چشم اگر از تو بلایی برسد حسین جان …