بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله

***

سلام علیکم و رحمه الله

هرکی اربعین داره میره کربلا دعامون کنه ….

یوقت کسی پیدا نشه فکر کنه ما هنرمندیم ….  نه …  اینا همش توفیقه ….

از اول محرم هرچی خواستم طرح بزنم اصلا مغزم جام کرده بود …

الانم هرچی میخوام برای امام زمان طرح بزنم ، اصلا هیچی به ذهنم نمیاد … (( بهتر بگیم : لیاقت ندارم ))

این که می بینید افتادیم به جون کارهای شهدا همش توفیقه ..

قطعا خودشون اینطور خواستند ..

یا حسین (ع) …

التماس دعا …

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

 shahid 111    medium

دریافت سایز اصلی :               DOWNLOAD

***

پی نوشت :

بنر دکور ویژه یادواره شهدا که در اون عکس دسته جمعی که کار شده ، چند تن از شهدا و جانبازان مسجدمون هستند … (بالای 6تا از شهدای توی این عکس رو میشناسم – بعضی چهره ها هم جانبازن – بعضیاشونم نمیشناسم )

سایز اصلی ۳ در 6

تا الان حدود 30 تا طرح برای یادواره کار کردم که حجمشون حدود 23 گیگ شده …

هنوز خیلی کمه …

***

خاطرات مرتضی شادکام

اولین تبادل
سال 67 بعد از پذیرش قطعنامه و به دنبال آن آتش بس بین ایران و عراق، به همراه دیگر نیروها به عنوان پدافند در خط شلمچه بودم. آنجا به عنوان تخریبچى در خط حضور داشتم. آن زمان بحث تبادل به این صورت امروز سازمانى ور منظم مطرح نبود. خود نیروهاى حاضر در خط دو طرف پیکرها را با هم تبادل مى کردند و این حاصل گفتگوهاى رودرو بود.
صحبت با نیروهاى عراقى مستقر در خط راحت بود. البته نه براى همه. اجساد سربازان عراقى را جمع مى کردیم و مى بردیم خاکریز و آنها را صدا مى کردیم; مى آمدند و با مترجمى که همراهان بود صحبت مى کردیم. گاهى که جنازه عراقى نداشتیم سیگار و مواد غذائى کار راه انداز بودند. آن زمان برخلاف زمان جنگ، نیروهاى عراقى مستقر در خط از نظر غذایى و تدارکاتى در وضع بدى بسر مى بردند.
یکى از روزها همراه مسئول محور، توى میدان مین پیش مى رفتیم تا راه کاریباز کنیم و سنگرهاى کمین را کمى جلوتر ببریم. متوجه بوى بسیار بد و متعفنى شدیم که منطقه را گرفته بود. دنبال بورا گرفتیم رسیدیم به یک چاله انفجار خمپاره. نگاه که کردیم دیدیم یک جنازه عراقى آنجا افتاده، جولتر که رفتیم از درجه هاى روى شانه اش فهمیدیم که سرهنگ عراقى است. جنازه پوسید بود و بد جورى کرم گذاشته بود. دو ماهى از پذیرش قطعنامه مى گذشت و فصل گرما هم بود.
مسئول محور خوشحال شد و گفت: «این چیز خوبیه و خوب مى شه باهاش تبادل کرد، بگذاریم همین جا باشد تا بعد.» یک مترجم داشتیم که از مجاهدین عراقى بود. او را برداشتیم و رفتیم طرف سنگر عراقى ها. صدایشان که کردیم مسئول محور عراقى ها که سرهنگ آمد جلو بود. کارت شناسایى جنازه سرهنگ را که نشان مى داد عضو حزب بعث بوده، نشانش دادیم و گفتیم که جنازه او پهلوى ماست. یک خورده به کارت نگاه کرد، هاج و واج مانده بود. باورش نمى شد. یک دفعه شروع کرد به التماس کردن که شما را به خدا هرجورى هست جنازه او را بیاورید و…
ظاهر امر نشان مى داد که با او نسبتى داشته. دقایقى بعد شروع کرد با مترجم ما صحبت کردن و سوال از اسم و آدرس او. مترجم هرچه که او مى پرسید مى گفت: «لا… لا…» و به من گفت: «سریع از اینجا برویم. من نمى خواهم اینجا بمانم». گفتم: «مگه چى شده؟» سریع صورتشرا با چفیه پوشاند. سرهنگ عراقى هى سوال مى کرد ولى او همچنان مى گفت نه و جواب منفى مى داد. هرچه گفتم «بمان الان کارتمام مى شه» قبول نکرد. سرهنگ عراقى هم مدام التماس مى کرد که جنازه را بیاوریم. گفت:«من 18 جنازه ایرانى در اطراف خاکریزمان دارم که مى توانم آنها را برایتان بیاورم.» ما که فهمیدیم یارو خلى مصّر است که جنازه سرهنگ را تحویل بگیرد گفتیم: «نخیر ما حداقل پنجاه تا شهید مى خواهیم». همچنان التماس مى کرد که: «به خدا نمى تونم اینجا حد و حدود داره من نمى تونم از توى محور خودم اون طرفتر برم.»
برگشتیم و آمدیم به قرارگاه خودمان; قرار بر این شد که اطراف خطشان را بگردد و هر چه شهید یافت برایمان بیاورد. به قرارگاه که رسیدیم، مترجم گفت: «من دیگه براى ترجمه با شما نمى آیم» پرسیدیم که چى شده؟ گفت: «اون سرهنگ مرا شناخت، خانواده من توى عراقند. او آنها را اذیت مى کنه» هرچه بهش گفتم که: «باباجان کارى ندارند. زیاد فکرش را نکن…» مى گفت: «شما اینها را نمى شناسین اینها بعثى هستند. پدر سوخته اند. خانواده ام را سر مى برند…».
کلى التماس کردیم به مترجم عراقیکه حداقل فقط توى این تبادل که مهم بود با ما بیاید و قبول کرد. روز بعد دو سه تا پاسدار وظیفه برداشتیم و بردیم بالاى سرجنازه سرهنگ عراقى. گفتیم که آن را بردارند. قبول نمى کردند. مى گفتند: «شما خودتون اینو برنمى دارین اون وقت به ما مى گین!» به هر مصیبتى که بود و بینى مان را گرفتیم که بوى تعفنش اذیتمان نکند، جنازه را برداشتیم و گذاشتیم داخل پلاستیکى که کنارش پهن کرده بودیم. یعنى پلاستیک را بلغش پهن کردیم و کشیدیم تا زیر جنازه. کیسه را بستیم و گره زدیم که بویش بچه ها را اذیت نکند. هوا بد جورى گرم بود. دوسه نفرى اطراف کیسه را گرفتیم و بردیم. خیلى سخت بود. مدام از دستمان که عرق کرده بود سُر مى خورد روى زمین. جنازه هم تقریباً متلاشى و از هم پاشیده بود. ولیسر و اندامش که خشک شده بود وجود داشتند. با هر مکافاتى که بود جنازه را بردیم. مترجم را هم راضى کردیم که بیاید. سر و صورتش را محکم با چفیه بست و رفتیم دم سنگر عراقى ها. بیست پیکر شهید آورده بودند. اول روترش کردیم. شروع کردند به قسمت خورن که: «به خدا همه این اطراف را گشتیم، بیشتر از این پیدا نکردیم». البته یک روز بیشتر فرصت نبود. مدام مى گفت که: «منطقه ما همه اش میدان مینه و آلوده است نمى شد رفت وسط آن را گشت».
جنازه سرهنگ عراقى را تحویل دادیم و بیست شهید را گرفتیم و آوردیم به مقر. پیکر شهدا سالم بود. سه ماه از شهادتشان مى گذشت ولى بدن متلاشى نشده بود. آنها را بردیم به تعاون سپاه که آنها هم به شهرهاى عقب انتقال دادند.
بعدها شنیدم شهید «عباس بیات» از بچه هاى تخریب لشکر 10 سیدالشهدا – که خودم هم مدتى در آن لشکر بودم – جزو پیکرهایى بوده که ما تبادل کرده ایم. او در آن منطقه مفقود شده بود و حالا پیکرش بازگشته بود.
ما کارى به شناسایى شهدا نداشتیم، همین که تحویل مى گرفتند، چون هوا گرم بود، سریع تحویل تعاون سپاه مى دادیم.
مرتضى شادکام
انگشت و انگشتر
فکر مى کنم سال 73 بود یا 74 که عصر عاشورا بود و دل ها محزون ازیاد ابا عبدالله الحسین(علیه السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگه، پیکر بى سرو… بچه ها در میدان مین فکه، منطقه والفجر یک مشغول جستجو بودند. مدتى میدان مین را بالا و پایین رفته بودیم ولى از شهید هیچ خبرى نبود. خیلى گرفته و پکر بودیم. همین جور که تنها داشتم قدم مى زدم، به شهدا التماس مى کردم که خودى نشان بدهند. قدم زنان تا زیر ارتفاع 112 رفتم. ناگهان میان خاک ها و علف هاى اطلاف، چشمم افتاد به شیئى سرخن رنگ که خیلى به چشم مى زد. خوب که توجه کردم، دیدم یک انگشتر است. جلوتر رفتم که آن را بردارم. در کمال تعجب دیدم یک بند انگشت استخوانى داخل حلقه انگشتر قرار دارد. صحنه عجیب و زیبایى بود. بلادرنگ مشغول کندن اطراف آنجا شدم تا بقیه پیکر شهید را در آورم.
بچه ها را صدا زدم و آمدند. على آقا محمودوند و بقیه آمدند. آنجا یک استخوان لگن و یک کلاه خود آهنى و یک جیب خشاب پیدا کردیم. خیلى عجیب بود. در ایام محرم، نزدیک عاشورا و اتفاقاً صحنه دیدنى بود. هر کدام از بچه ها که مى آمدند با دیدن این صحنه، خوا نا خواه بر زمین مى نشستند و بغضشان مى ترکید و مى زدند زیر گریه. بچه ها شروع کردند به ذکر مصیبت خواندن. همه در ذهن خود موضوع را پیوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر حضرت امام حسین(علیه السلام).
شهید خفته در برانکارد
یکى از مواردى که خیلى انسان را تحت تأثیر قرار مى داد و بغض گلوى آدم را مى گرفت، شهدایى بودند که با برانکارد دفن شده بودند و این نشان دهنده این بود که آنها به حال مجروحیت دفن شده اند. در منطقه والفجر یک در فکه، زیر ارتفاع 112، به پیکر شهیدى برخوردیم که روى برانکارد، آرام و زیبا دراز کشیده بود. سه تا قمقمه آب کنارش قرار داشت. هر سه تاى قمقمه ها پر بودند از آب. احساس خودم این بود که نیروها هنگام عقب نشینى نتوانسته اند او را با خودشان ببرند، براى همین، هرکسى که از راه رسیده، قمقمه اش را به او داده تا حداقل از تشنگى تلف نشود. او آرام بر روى برانکار خفته و به شهادت رسیده بود. رویش را انبوهى از خاک پوشانده بود و گیاهان خودروى منطقه بر محل دفن او سبز شده بودند. چند شقایق سرخ هم آنجا به چشم مى خورد.
مرتضى شادکام
پیکر شهدا زیر سنگ بتونى دشمن
آن روز، مصادف بود با ولادت حضرت امام محمد تقى(علیه السلام)، سال 73 بود. همراه بقیه نیروهاى تفحص، در محور ارتفاع 143 که بودم منتهى مى شد به ارتفاع 146 منطقه عملیاتى والفجر یک در فکه، یک سنگر بتونى خیلى بزرگ نظر ما را به خود جلب کرد. سنگر بر بلندى قرار داشت و پله هاى بتونى، محل رسیدن به آن بود. محل برایمان مشکوک بود. طول و عرض سنگر حدوداً 4×3 متر بود و شاید هم بزرگتر. کف آن هم سى – چهل سانتى متر بتون ریخته بودند.
آنجا را که مشکوک بود، با بیل کندیم که به قطعات بدن یک شهید برخوردیم. پاها و تن شهید را که درآوردیم، متوجه شدیم شانه، دست ها و سرش زیر پله بتونى است. معلوم بود که بتون را روى پیکر او ریخته اند. در حال جمع آورى بدن او بودیم که یک پوتین یدگر به چشممان خورد. شروع کردیم به کندن کل اطراف سنگر.
سرانجام پس از جستجوى فراوان در پاى سنگر، حدود پنجاه شهید را پیدا کردیم که روى آنها بتون ریخته و سنگر ساخته بودند.
برایمان جاى تعجب بود که دشمن چگونه اینجا سنگر زده است. اگر یکى دو تا شهید بود چیزى نبود ولى پنجاه شهید خیلى جاى حرف داشت. ظواهر امر انشان مى داد که سنگر فرماندهى آنجا مستقر بوده است چون در نقطه اى استراتژیک قرار داشت.
مرتضى شادکام
طرح بنر یادواره شهدا ، طرح یادواره شهدا ، بنر یادواره شهدا ، طرح یادواره شهدا (5)