بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله

همه دارند به پابوس تو می آیند …

طبق معمول من بی سر و پا جاماندم …

 

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

shahid 114

دریافت سایز اصلی :           DOWNLOAD

***

پی نوشت :

بنر فضاسازی ویژه یادواره شهدا که با تصاویر خود شهدا مزین میشه

سایز اصلی ۳ در7

***

 خاطرات مرتضی شادکام

طلب علم حتى در جنگ
یکى از روزها، در منطقه عملیاتى والفجر یک در ارتفاع 112 فکه، محورى که نیروهاى گردان خندق لشکر 27 حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) عملیات کرده بودند، صحنه بسیار عجیبى دیدم که برایم جالب و تکان دهنده بود.
از دور پیکر شهیدى را دیدم که آرام و زیبا روى زمین دراز کشیده و طاقباز خوابیده بود. سال 72 بود و حدود ده سال از شهادتش مى گذشت. نزدیک که شدم، از قد و بالاى او تشخیص دادم که باید نوجانى باشد حدود 17 – 16 ساله.
بر روى پیکر، آنجا که زمانى قلبش در آن مى تپیده، برجستگى اى نظرم را به خود معطوف کرد. جلوتر رفتم و در حالى که نگاهم به پیکر استخوانى و اندام اسکلتى اش بود، و در گودى محل چشمانش، معصومیت دیدگانش را مى خواندم، آهسته و با احتیاط که مبادا ترکیب استخوان هایش بهم بریزد، دکمه هاى لباس را باز کردم.
در کمال حیرت و تعجب، متوجه شدم یک کتاب و دفتر زیر لباس گذاشته بوده. کتاب پوسیده را که با هر حرکتى برگ برگ و دستخوش باد مى شد، برگردانم. کتابى که ده سال تمام، با آن شهید همراه بوده است، کتاب فیزیک بود و یک دفتر که در صفحات اولیه آن بعضى از دروس نوشته شده بود. خودکارى که لاى دفتر بود، ابهت خاصى به آنچه مى دیدم، مى داد. نام شهید بر روى جلد کتاب نوشته بود.
مسئله اى که برایم خیلى جالب بود، این بود که او قمقمه و وسال اضافى همراه خود نیاورده و نداشت، ولى کسب علم و دانش آنقدر برایش مهم بوده که در بحبوحه عملیات کتاب و دفترش را با خود جلو آورده بوده تا هرجا از رزم فراغتى یافت، درسش را بخواند.
مرتضى شادکام

شهید بر روى مین منور…
داشتیم مى رفتیم به طرف میدان مین براى شناسایى راه کار. مى خواستیم از آنجا کار را شروع کنیم تا به جایى که احتمال مى دادیم تعدادى شهید افتاده باشند برسیم. همراه بچه ها، در منطقه 112 فکه، نرسیده به میدان مین، متوجه سفیدى روى زمین شدم که به چشم مى زد. هر چیزى مى توانست باشد. منطقه را سکوت محض گرفته بود. فقط باد بود که میان سیم هاى خاردار گذر مى کرد.
به نزدیکش که رسیدم، از تعجب خشکم زد، پیکر شهیدى بود که اول میدان مین روى زمین دراز کشیده بود. اول احتمال دادیم شهیدى است که تیر یا ترکش خورده و افتاده اولمیدان مین. بالاى سرش که رسیدم، متوجه یک ردیف مین منور شدم; دنبال آن را که گرفتم، دیدم جایى که او دراز کشیده است، درست محل انفجار یکى از مین هاى منور است.
مین منور شعله بسیار زیادى دارد. به حدى که مى گویند کلاه آهنى را ذوب مى کند. حرارتى که رد نزدیکى آن نمى توان گرمایش را تحمل کرد. خوب که نگاه کردم دیدم آثار سوختگى به خوبى بر روى استخوان هاى این شهید پیدااست. در همان وهله اول فهمیدم که چه شده است! او نوجوانى تخریبچى بوده که شب عملیات در حال باز کردن راه کار و زدن معبر بوده است تا گردان از آنجا رد شوند، ولى مین منورى جلویش منفجر شده و او براى اینکه عملیات و محور نیروها لو نرود، بلافاصله خودش را بر روى مین منور سوزان انداخته تا شعله هاى آن منطقه را روشن نکند و نیروها به عملیات خود ادامه دهند.
پیکر مطهر سوخته او را که جمع کردیم، از همان معبرى که او سر فصلش بود، وارد میدان مین شدیم. داخل میدان، ده پانزده شهید در راه کار، پشت سر یکدیگر دراز کشیده و خفته بودند.
پلاک آن شهید اولى ذوب شده بود ولى شهدایى که در میدان مین بودند پلاک و کارت شناسایى بعضى شان سالم بود و شناسایى شدند که فهمیدیم از نیروهاى دلاور لشکر 31 عاشورا بوده اند و یکسرى هم از نیروى ارتش لشکر 81 زرهى خرم آباد.
مرتضى شادکام

نوجوان شهید
دراطراف ارتفاع 112 حدود پانصد متر جلوتر از جایى که کار مى کردیم، شیار کوچکى قرار داشت. آن روز من و على آقا محمودوند و چند تایى دیگر از بچه ها در حال گذر از آنجا بودیم که برایم مشکوک آمد. جلو رفتیم و منطقه اى را که خاک دست خورده داشت بیل زدیم، استخوان هاى یک شهید نمایان شد. اندازه استخوان ها نشان مى داد که جثه کوچکى داشته است. جمجمه اش بسیار کوچک بود. کنار پیکر یک قبضه آرپى جى هفت قرار داشت. داخل کوله آن را که نگاه کردیم، خالى بود و این نشان مى داد مردانه تا آخرین گلوله جنگیده است.
محمودوند گفت: «به تیپ این شهید مى خورد که از آن آدم هایى باشد که سنشان زیاد است ولى قد و جثه شان کوچک است.»
من گفتم: «فکر نکنم چنین چیزى باشد. حدس مى زنم سن و سال این شهید حداکثر 15 – 16 سال باشد».
به جمجمه که خوب نگاه کردیم دیدیم دندان عقلش هنوز در نیامده است. کشى که به لبه شلوارش انداخته و دور مچ پاى بود، قطر آن بسیار کوچک بود. پیکر شهید را کاملااز خاک درآوردیم. مدارک همراهش را که نگاه کردیم دیدیم متولد سال 1347 بوده و سال 62 هم در عملیات والفجر یک به شهادت رسیده است; متأسفانه اسمش در ذهنم نیست

نیّت ها باید پاک باشد
یکى از روزهاى تابستان سال 73 بود. آفتاب داغ و سوزان مى رفت تا پشت ارتفاع 143 فکه غروب کند. یک هفته اى مى شد که هرچه مى گشتیم، هیچ شهیدى پیدا نمى کردیم. خیلى کلافه بودیم. سید میرطاهرى که دیگر خیلى شاکى بود، فریاد زد: «خدایا دیگر به گلویمان رسیده این چه وضعش است؟ دیگر به خرخره مان رسیده… دست از سرمان بردار غلط کردیم».
اینجا بود که سید متوجه شد باید عیبى در خودمان باشد. روکرد به نیروها و فریاد زد: «آقایون… کى حمام واجب بوده و نرفته؟» یک استعارت این جورى بکار مى برد. خب ما هفته اى یک بار مى رفتیم دو کوهه براى حمام. سید ادامه داد: «هرکس که نرفته حمام، حجب و حیا نداشته باشد. این مسئله داره به کار ضربه مى زند…».
همه به یکدیگر نگاه مى کردیم. بعضى ها زیر زیرى مى خندیدند. یک دفعه دیدم یکى از سربازها در حالى که سرش را پایین انداخته بود از عقب سر نیروها خارج شد و رفت.
آن روز سید خیلى شاکى شده بود. هرکس هم براى کار به یک طرف رفته بود. این وضعیت که پیش آمد گفتم: الان دیگر جمع مى کنیم و مى رویم مقر. در حالى که به طرف ماشین قدم مى زدم، با خودم فکر مى کردک که جداً چرا شهدا خودشان را نشان نمى دهند. در همان حال دیدم میان خاک هاى جلوى پایم یک بند مشکى که مثل بند پوتین است بیرون زده. دولا شدم و آن را کشیدم. یک جوراب و تکه اى پوتین آمد بیرون، بیشتر که کشیدم یک پا هم از زیر خاک درآمد. شروع کردم به کندن با دست. یک لحظه نگاه به شارى انداختم که در جلویم قرار داشت. ظاهر آن مى خورد به شیارهایى که پر شده باشند.
سى هنوز داشت داد و بیداد مى کرد. یکى از بچه ها را صدا زدم که بیاید آنجا و کمکم کند. حتى به سید هم نگفتیم که شهید پیدا کرده ایم. او گفت: «فعلا بذار یک مقدار بکنیم، شاید فقط تکه پا باشد و هیچ شهیدى در کار نباشد و سید بیشتر شاکى شود.» بیشتر که کندیم، دیدیم که نه، آنجا بود که سید و بقیه بچه ها را صدا کردیم. همه آمدند و شروع کردند به کار. هفت هشت تا شهید درآوردیم.
دیگر هوا تاریک شده بود. وسایل را همانجا گذاشتیم که فردا برگردیم و بقیه را دربیاوریم. در آن شیار روز بعد حود 18 شهید درآوردیم.
مرتضى شادکام

بنر یادواره شهدا ، طرح بنر یادواره شهدا ، پوستر و بنر یادواره شهدا