بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ثامن الحجج

****

دیروز زنگ زدم مشهد برای کار نرم افزار یادواره

گفتند فعلا نمی تونیم بهتون پاسخی بدیم

گفتم : آخه چرا …

گفت : نمی دونی چرا ؟

گفتم : نه!

گفت : آخه مشهد الان خیلی شلوغه

قربون غریبیت برم غریب مدینه

قربون غریبیت برم غریب طوس ..

****

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

ya  movlay  reza

دریافت سایز اصلی :  DOWNLOAD

***

پی نوشت :

انشاءالله آقا قبول کنن

ببخشید اگه کمه . من وسعم انقدره بود …

انشاء الله مدد کنن بیشتر و بهتر کار کنم ..

***

چند معجزه از امام علی بن موسی الرضا

معجزات امام علی بن موسی الرضا( علیه‏ آلاف التحیة والثناء )كه به امر حضرت آیت الله العظمی بروجردی (قدس سره ) جمع آوری گردید.

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و الصلاة و السلام على خیر خلقه محمّد وآله الطیبین ‏الطاهرین ولعنة الله على أعدائهم ومخالفیهم ومعاندیهم ومبغضیهم ومنكری ‏فضائلهم ومناقبهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدین.

و بعد؛ مخفى نماند كه در تاریخ شهر ربیع الثانی سنه­ی یكهزار و سیصد و چهل و هفت هجرى حضرت مستطاب شریعتمدار، ملاذ الأنام، مروّج الأحكام‏، حجّة الإسلام والمسلمین، محیى مراسم حضرت سید المرسلین آیة الله تعالى فی‏العالمین سیدنا و مولانا الأعظم زائراً للحرمين الشریفین آقاى الحاج آقا حسین ‏الطباطبائی البروجردی ـ متّع الله المسلمین بطول بقائه ـ تشرّف ثانی آن جناب به ‏ارض مقدّس مشهد مطهّر حضرت ثامن الأئمّة الهدى ـ روحی و أرواح العالمین له ‏الفداه ـ بود و چون در سفر اوّل حضرت امام رضا صلوات الله علیه معجزات و كرامات و توجّهاتى مخصوص در چند شب جمعه به مرضا فرموده بودند و آن جناب ‏دیده و شنیده و تحقیقاتى فرموده بودند و معلوم شده بود، و لیكن متأسّفانه آن ‏معجزات ضبط نشده بود.

لهذا در این سفر تحقیقاتى فرموده كه شاید ازآقایان مقدّسین و اخیار كسى آن كرامات و معجزات را نوشته باشد، تا این كه‏ معلوم و محقّق شد كه جناب مستطاب عمدة الأخیار وزبدة الاتقياءآقاى آقا میرزا ابوالقاسم خان زید توفیقه ـ كه سالهاست در ارض مقدس مشرّف و غیر ازآن توجّهات به مرضا چند معجزه و كرامت دیگر ضبط و نوشته بودند و اراءی ‏حضور مبارك حضرت حجّة الإسلام ـ مدّ ظلهالعالى ـ داده و حضرت ایشان به حقیر امرفرمودند كه از روى كتاب جناب ایشان استنساخ نمایم، لهذا این حقیرفقیر سراپا تقصیر، گرفتار به دام وسوسه­ی شیطانى، خادم العلم، أقلّ الحاج أحمد بروجردى ـ عفى الله عنه ـ گماشته­ی حضرت مستطاب آیة الله ـ دام ظلّه ـ این معجزات ‏وكرامات را از روى نوشته­ی جناب ایشان به رشته­ی تحریر در آورده، اُمید است ازقارئین، این حقیر را از دعاى خیر فراموش نفرمایند. انشاء الله.

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

الحمد لله ربّ العالمین [کما] هو أهله ومستحقّه والصلاة والسلام على خیر خلقه ‏محمّد وآله الطاهرین المعصومین.

أمّا بعد، حقیر أبوالقاسم ابن على طهرانى در سنه­ی یكهزار و سیصد و سى و نه هجری از طهران حركت نمودم به عزم عتبه بوسى و زیارت حضرت ثامن الأئمّه ـ علیه‏ آلاف التحیة والثناء ـ حال چهار سال است ـ كه بحمدالله تعالى ـ توفیق رفیق گشته درارض اقدس و مشهد مقدّس مشغول عتبه ‏بوسى هستم، معجزاتى كه از حضرت‏ مشاهده نموده‏ام و شنیده‏ام از خودِ طرف، این است كه مى‏نگارم كه مؤمنین‏ مطالعه نموده قلوبشان مسرور و منجلى شود، انشاء الله. و حقیر را به دعاى خیر یاد و شاد فرمایند انشاء الله تعالی.

معجزه­ ی اوّل:

حقیر ابوالقاسم ابن على، رفیقى دارم كه اسم ایشان میرزا زین العابدین خان‏ [و] اهل طهران است، آدم خیلى مقدّس و اهل عبادت و فعلاً حیات دارند، ایشان هفت‏ ماه، قبل از تشرّف حقیر به ارض اقدس مشرّف شده بودند ، در مراجعت به طهران ‏در ارضِ راه رفیق [وهم] سفرى براى ایشان پیدا مى‏شود، بعد از چند روزى معلوم ‏مى‏شود كه این شخص بهایى است، مذاكرات زیادى با هم مى‏كنند و چون‏ بهایى‏ها منكر معجزه هستند به میرزا زین العابدین خان مى‏گوید كه: شما قایل‏ هستید كه امام شما حیات و مماتى براى او نیست و داراى معجزات است حال ‏كه در بین راه سوار هستیم و می رویم، حضرت امام رضا علیه السلام یك قرص نان گرم‏ به شما بدهد و شما به من بدهید، تا من ببینم شما راست مى‏گویید.

میرزا زین العابدین خان مى‏گوید: حالم به نحوى منقلب شد كه بى اختیار گفتم‏ الآن، دستم را به تندى بردم زیر عبا دیدم یك قرص نان داغِ داغ به دست من داده‏ شد، فوراً دادم به دست او، رنگ او متغیر شد، عوض این كه متنبّه شود بدتر اسبابِ غرض او شد.

معجزه­ ی دوم:

در سنه­ی هزار و سیصد و سى و نه(هجری) كه حقیر در ارض اقدس بودم کُلُنل تقى خان(1) با دولت طرف شد و تمام ارض خراسان در تصرّف ایشان بود، قشون فرستاده بود به تربت مشغول جنگ بودند، سید میرزا آقا نامي ـ كه فعلاً زنده است و در مشهد مقدّس حالا مشغول دست فروش است و اهل سبزوار است – این سید میرزا آقا در اداره­ی ژاندارمرى توپچى بوده است.

كلنل محمّد تقى خان یك گارى فشنگ وباروت به توسّط شش نفر توپچى ـ كه یكى همین سید میرزا آقا باشدـ مى‏فرستد به ‏تربت، در ارض راه سید میرزا آقا روى صندوق باروت نشسته بوده است.

یكى از توپچى‏ها سيگارمى‏كشد آتش سیگار مى‏رسد به صندوق باروت و فشنگ‏ ها یك مرتبه تمام آتش مى‏گيرد، سه نفر فوراً هلاك، دو نفر زخمدار مى‏شوند.

سید میرزا آقا مى‏گوید: یك مرتبه دیدم قوّه­ی باروت درب صندوق‏ باروت را با من حركت داد، ده دوازه زرع به خطّ مستقیم برد بالا دو مرتبه ‏راست افتادم در همان صندوقِ باروت، دو پاى ایشان از دمِ نشیمن تا دمِ پاشنه­ی پا، گوشت پوست رگ‏ها مى‏سوزد.

این سه نفر زخمى را مى‏آورند به مشهد در مریضخانه­ی قشونى و مشغول معالجه‏ مى‏شوند، بیست روز، یا یك ماه در آن مریضخانه بودند، تا كلنل تقى خان كشته وحسین آقا امیر مشرف با قزّاق وارد مشهد [می­شود] و این سه نفر زخمى را از مریض خانه‏ بیرون مى‏كنند.

سید میرزا آقا را مى‏برند به دار الشفاى حضرت، هشت ماه آن جا معالجه‏ مى‏كنند، همين قدر مى‏شود كه رفع جراحت و فساد مى‏شود، ولى از هر دو پا چلاق كه‏هیچ قادر بر حركت نبوده، چون پى‏ها سوخته بوده مى‏گوید: بعد از هشت ماه‏ یك شب خیلى حالم منقلب شد، گریه­­ی زیادى كردم از همان دارالشفا رو كردم به ‏حضرت، عرض كردم: یابن رسول الله! آخر نه این است من اولاد شما هستم‏ نباید به فریاد من برسى؟

در این اثنا از شدّت گریه خوابم برد، دیدم که یك سیدى تشریف آورده است به‏من مى‏گوید: میرزا آقا! حالت چه طور است؟

دستش را گرفتم گفتم: شما كى هستید؟ اهل سبزوارى خویش من هستى؟ كى‏هستى؟

فرمود: مى‏خواهى چه بكنى من كه هستم؟ من آمده‏ام احوال تو را بپرسم.

عرض مى‏كند: نمى‏شود، باید بدانم شما كى هستید؟ تا به حال كسى نیامده‏است احوال مرا بپرسد، چون بیسواد است و خیلى آدم ساده است با حضرت‏خیلى گفتگو مى‏كند كه حكماً باید بگویى كى هستي؟

حضرت مى‏فرماید: تو متوسّل به كى شدى؟

عرض مى‏كند: من به جدّم على بن موسى الرضا علیهما السلام متوسّل شدم.

مى‏فرماید: من همانم.

عرض مى‏كند: آخر مى‏بینى من از هر دو پا چلاق شدم؟

حضرت مى‏فرماید: ببینم پاى تو را، با یك دست شصت او را مى‏گیرد بلند مى‏كند با دست دیگر مى‏كشد از نشستن گاه تا دمِ پاشنه­ی پاى دیگر را به شرح‏ أیضاً.

آقا سید میرزا آقا مى‏گوید: همین طور كه حضرت دست را مبارك مى کشید در همان خواب حسّ كردم روحى به پاهایم آمد، بعد حضرت تشریف بردند و من بیدار شدم، دیدم شصتِ پاى من تكان مى‏خورد، تعجّب كردم، گفتم: ببینم‏ پاى من حركت مى‏كند؟ دیدم هر دو حركت مى‏كند،

نصف شب گریه­ی شوق مرا گرفت مریض‏ها ازخواب بیدار شدند، گفتند: سید مگر دیوانه شده‏اى؟ نصف شب ما را نمى‏گذارى ‏بخوابيم!

گفتم: حضرت مرا شفا عطا فرمود، صبح از تخت برخاستم آمدم از دار الشفاء بیرون و بعد توبه كردم كه دیگر نوكرى نكنم،

حال [او] دست فروش است لباس‏ راسته پوشیده و عمّامه بر سر گذاشته، این ترتیبى كه خود آقا میرزا آقا براى حقیرتعریف و پاها را خود حقیر دیدم كه جاى سوختگى باقی است، اگر كم و زیادى دركلمات باشد، الله أعلم. ولى در شفا دادنِ حضرت او را، شكي نیست. والسلام

معجزه­ ی سوّم:

حضرت ثامن الأئمّه على بن موسى الرضا ـ علیه آلاف التحیة والثناء ـ روحی‏ وجسمی وأبی واُمّی وولدی له الفداه ـ در شهر شوّال المكرم یكهزار وسیصد و چهل و سه واقع شد ـ كه اظهر من الشمس بود ـ كه اهل شهر مشهد تماماً چه دیدند و چه بر آن‏ها و چه بر علماى اعلام ثابت و محقّق شد از قرار ذیل است:

مقدّمه: در لیله­ی جمعه­ی هفتم شهر شوّال المكرّم حاجى على نام تبریزى تخته‏كار، به اصطلاح چلوكبابى‏ها كه گوشت راسته­ی پشت مازو را از استخوان سوا مى‏كند و رگ وریشه­ی گوشت را مى‏گیرد براى كباب و ولد محمّد حسن تبریزى است ‏و سالهاست در ارض اقدس در محلّه­ی پاچنار ساکن است [و در] مشهد مقدّس درخانه­ی حاجى محمّد برگ فروش اجاره نشین است.

دخترى دارد به سن شانزده ‏هفده سالگى در هفت ماه و نیم قبل او را شوهر مى‏دهند به مشهدى على اكبر نجّار تبریزى، ده دوازده روز در خانه­ی شوهر سالم مى‏ماند بعد مبتلا مى‏شود به ‏مرضِ دانه­ای، چند روز مبتلا بوده اتفاقاً ترشى مى‏خورد فورى از كمر به پایین ویك دست فلج مى‏شود و به كلّى زمین گیر مى‏شود و اسم دختر ربابه خانم است.

‏هفت ماه به این مرضِ فلج مبتلا، كه قادر بر حركت نبوده، در این هفت ماه چندى ‏میرزا حسین خانِ دكتر معالجه مى‏كند، بعد پیش حكیم دیگر مى‏برند در ارك، روبروی باغ ملّى ـ كه اسم او را نمى‏دانند ـ بعد مى‏برند پیش حكیم آلمانى آن هم‏ انجیسیون (2) مى‏كند.

به قول خود حاجى على: سوزن به دست ربابه خانم مى‏زند مرض شدیدتر وسخت‏تر مى‏شود، به نحوى كه دهان او بسته مى‏شود كه قادر بر خوردنِ غذا نبوده، بعد مى‏برند پیش دكتر شیخ حسن خان مدّتى هم او معالجه مى‏ کند.

بعد مى‏برند پیش یك دكتر ترك ـ كه اسم او را هم نمى‏دانند ـ گویا این دكتر ترك ‏لقمان الملك باشد، هیچ تفاوتى نمى‏كند، همین قدر مى‏شود كه دهان باز مى‏شودكه مى‏تواند قدرى غذا بخورد.

حكما از معالجه­ی او عاجز و از بهبودى [وی] مأیوس مى‏شوند، ربابه خانم خیلى دل‏شكسته مى‏شود، روز پنج شنبه ششم شوّال ربابه خانم التماس مى‏كند كه‏ امشب شب جمعه است مرا ببرید در حرم مطهر.

چون خیلى اصرار و التماس مى‏كند دایى ربابه خانم و شوهر او و مادر او، او را به ‏پشت گرفته بر مى‏دارند مى‏آورند، در درشكه مى‏گذارند تا دم بست بالا خیابان‏ مى‏آورند بعد دایى او را كول مى‏كند ساعت دوازده شب گذشته وارد حرم مطهّرمى‏كند، پاى ضریح مطهّر مى‏گذارد زمین.

دایى دختر به دختر مى‏گوید: اگر امشب شفاى خود را نگیرى من تو را خواهم زد و خواهم كشت.

بارى پاى ضریح مطهّر مى‏گذارند دایى و شوهر او مى‏روند، مادرِ دختر، درحرم مى‏ماند مى‏رود در مسجد زنانه ـ كه در رواق پشت سر مبارك است ـ مى‏نشیند دختر گریه و زارى مى‏كند و متوسّل مى‏شود، ساعت شش از شب گذشته خواب‏ مى‏رود، مى‏بیند در حرم است، ولى ضریح مطهّر نیست‏ و یک کوچه­ی طولانی­ست یك نفر سید ـ كه عمّامه­ی سبز برسر اوست ـ رو به ربابه خانم مى‏آید تا نزدیك‏ ربابه به ربابه خانم می فرماید: كه چرا بى وضو داخل حرم شدى؟ بلند شو برو دست نماز بگیر! بعد داخل حرم شو.

عرض مى‏كند: من قادر بر حركت نیستم و دستى كه بتوانم وضو بگیرم ندارم، باز دو مرتبه مى‏فرماید به تو مى‏گویم برو وضو بگیر! دختر باز همان عرض‏اوّل را مى‏كند، دفعه­ی سوّم مى‏فرماید: به تو مى‏گویم بلند شو برو در مسجد وضوبگیر بیا در حرم!

ربابه خانم در این حال بیدار مى‏شود مى‏بیند دست او حركت مى‏كند وصحیح و سالم است، مى‏بیند از كمر به پایین هم، گویا خوب شده است، بلند مى‏شود مى‏بیند تمام مرض برطرف شده و سالم است هیچ عیبى ندارد، دختردیگر حرفي نمى‏زند مى‏رود پیش مادرش، مادرش به او مي گوید: کی تو را آورد اینجا پیش من؟

ربابه خانم مى‏گوید: كسى مرا نیاورد، مى‏بینى حضرت مرا شفا عطا فرمود به‏پاى خودم آمدم.

آن وقت مادر و دختر هر دو صیحه مى‏زنند و بیهوش مى‏شوند، زنها مى‏ریزند آن‏ها را مى‏مالند، گلاب مى‏زنند به هوش مى‏آورند و زنها رخت‏هاى دختر راپاره پاره كرده براى تبرّك مي برند.

خدّام حرم مطهّر در این حال مى‏فهمند، آن وقت دختر با مادرش از حرم‏بیرون آمده، دختر وضو گرفته و ثانیاً با مادرش بر مى‏گردند حرم مطهّر.

خدّام از مادرش نشانى خانه را مى‏گیرند با جمعى دیگر مى‏روند دربِ خانه‏حاجى محمّد برگ فروش كه صاحب خانه است.

حاجى محمّد مى‏گوید: ساعت 6 گذشته نزدیك هفت دیدم درب خانه را مى‏زنند اهل خانه تمام خوابند، رفتم در را باز كردم، دیدم خدّام مطهّر با جمعى‏دیگرند، گفتم: چه فرمایش دارید؟ پرسیدند امشب كسى از منزل شما به حرم ‏آمده بود؟

گفتم: یك دختر كه هفت ماه است [که] فلج است با مادرش امشب بردند به حرم‏از براى شفا و من دست پاچه شدم خیال كردم شاید دختره در حرم مطهّر مرده ‏باشد.

گفتم: مگر دختر مرده است؟

گفتند: خیر، حضرت شفا عطا فرموده است و ما براى تحقیق آمديم.

این شرحى است كه حاجى محمّد برگ فروش وپدر دختر و دایى دختر نقل‏مى‏كردند بدون كم و زیاد.

حقیر همان روزِ جمعه نزدیک ظُهر فهمیده و تحقیقات كامل نموده بعد از ثبوت‏ نوشته شد و این مطلب در روزنامه­ی مهر منيرمشهد مقدّس در تاریخ شنبه بیست ودوّم شوّال المكرّم 43 مطابق با بیست و ششم اردیبهشت 304 در شماره­ی 34 سال 4 روزنامه، در صفحه­ی 3 به اسم بهار كرامات ثبت است، رجوع شود.

شهادت دکتر لقمان الملک:

صورت شهادت نامه­ی دكتر لقمان الملك راجع به شفاى عیال مشهدى على‏اكبرتبریزى.

در تاریخ هشتم شهر رجب المرجّب بنده با دكتر آقا مصطفى خان، عیال ‏مشهدى على اكبر نجّار را كه تقریباً شانزده سال دارد معاینه نموديم در صورتى كه‏ نصف بدن او عرضاً با یك دست و صورت مفلوج و متشنّج بوده و یك هفته بود امكان یك قاشق آب خوردن را نداشت، بعد از چندین روز معالجه فقط موفّق به ‏باز شدن دهان او شدیم كه خودش مى‏توانست غذا بخورد، ولى سایر اعضاى ‏معلول به همان حال باقى و دو ماه بود كسان مریضه­ی مشارٌ الیها از بهبودى او مأیوس و متروك گذاشته بودند، بنده هم تقریباً مأیوس از معالجه بودم،

حال كه ‏شنیدم بعد از استشفا از دربار اقدس طبیب الهى و التجاء به خاك مطهّر بقعه­ی ‏رضوى ـ ارواح العالمین له الفداه ـ كمتر از لحظه­ی بهبودى حاصل كرده است، حقیقتاً غیر از اعجاز چیزى به نظر نیامده و از قوّه­ی طبیعى بشریه طبقات رعیت خارج‏است. والله متم نوره ولو كره الكافرون.

الأحقر دكتر عبدالله لقمان الملك.

معجزه­ ی چهارم:

در شبِ دوشنبه­ی دهم شهر شوّال سنه­ی یكهزار و سیصد و چهل و سه ـ كه سه شب‏ بعد از معجزه­ی اوّل [رُخ داد] ـ حضرت حاجى غلامحسین ترشیزى دخترى دارد به سنّ ‏یازده ساله الى دوازده ساله مسمّا به كوكب خانم، دست راست دختر فلج‏مى‏شود، در ترشیز هر چه معالجه مى‏كنند فایده نمى‏كند، دختر‏ را می­آورند به ‏مشهد مقدّس كه بلكه حكماى مشهد او را معالجه نمایند، چند روز پیش حكیم‏مى‏برد معالجه نمى‏شود.

شخصى از دوستانِ او به او مى‏گوید: دختر را ببر پیش حكیم آلمانى اگر معالجه‏پذیر باشد مى‏گوید، اگر هم معالجه‏پذیر نباشد، خواهد گفت معالجه ‏نمىشود.

دختر را روز یكشنبه نهم مى‏برد پیش حكیم آلمانى او را معاینه مى‏كند، سرِسوزن به دست او مى‏زند مى‏بیند دختر ابداً حس نمى‏كند و دست مثل این كه‏مرده، روح در دست نیست، به پدرِ دختر مى‏گوید: این دست معالجه‏پذیر نیست، ببرید پیش امام معتقدِ خودتان، او مگر شفا عطا فرما.

پدر دختر را بر مى‏دارد مى‏آورد و خیلى متزلزل و افسرده مى‏شود مغرب كه ‏مى‏شود او را مى‏برد در حرم مطهّر در بالاى سر مبارك مى‏گذارد، به دخترمى‏گوید: امشب باید در حرم بمانى، بلكه حضرت شفا عطا فرماید، دختر را مى‏گذارد، خودش بر مى‏گردد به منزل ـ كه در کوچه­ی گندم آباد است ـ دختر قدرى‏گریه و زارى مى‏نماید متوسّل مى‏شود به حضرت، فورى خواب غلبه مى‏كند بردختر هوشش مى‏برد، مى‏بیند سیدى تشریف آورد به او مى‏فرماید: بلند شو! برو به منزل خودتان، عرض مى‏كند دست من فلج است آمدم برای شفا.

مى‏فرماید: دست تو عیبى ندارد، بلند شو برو!

دختر در این حال بیدار مى‏شود مى‏بیند با همان دست به ضریح مطهّرچسبیده دست را بلند مى‏كند مى‏بیند دست خوب شده ابداً عیبى ندارد، بلند مى‏شود یك ساعت از شب گذشته مى‏رود پیش پدرش.

پدرش مى‏گوید: به توگفتم در حرم مطهّر بمان بلكه حضرت شفا عطا فرماید.

می گوید: حضرت ـ بحمدالله تعالى ـ شفا عطا فرمود این دست من است، بعد اولياي آستانه­­ی قدس مستظهر مى‏شوند و سلطان اسماعیل خان ـ كه از طرف اداره­­ی قزّاقخانه متصدّى اُمور آستانه­ی ‏قدس است ـ به او مى‏گوید: برو از حكیم آلمانى تصدیقى بگیر بیاور.

صبح، پدر دختر را مى‏برد پیش حكیم آلمانى، حكیم ملاحظه مى‏كند،تصدیقى مى‏نویسد مى‏دهد و صورت تصدیق این است.

«صورت شهادت دكتر فرانگ آلمانى راجع به كوكب»

روز یكشنبه نهم شهر شوّال المكرّم دست راست كوكب دختر حاجى غلامحسین‏ ترشیزى را معاینه نمودم از كتف الى پنجه، لمس و بى‏حس بود، این جانب راهنمايي و نصيحت نمودم كه به حرم مشرّف شود با دعا و ثنا معالجه خواهد شد امروز صبح دوشنبه دهم شوّال همان دست را به كلّى سالم دیدم و حتم دارم كه‏این معالجه از همان دعا و ثنایى است كه در حرم مطهّر شده است خداوند مبارك‏كند.

دهم شوّال یكهزار و سیصد و چهل و سه

دكتر فرانگ آلمانى

و این مطلب شهادت با امضاى فرنگى خودِ دكتر آلمانى در روزنامه­ی مهر منير در شماره­ی 34 سالِ 4 در 22 شوّال المكرّم مطابق 26 اردیبهشت ماه سال 1304درصفحه­ی 4 در ستون 1ثبت است، به آنجا رجوع شود. انشاء الله تعالي.

معجزه­ ی پنجم:

كه در لیله­ی جمعه چهاردهم شوّال واقع شده است در سنه­ی یكهزار و سیصد وچهل و سه در دو ساعت نیم از شبِ جمعه­ی مذكور 14 شوّال باشد از قرار ذیل‏است: حاجى احمد تاجر قالى فروش تبریزى ولد كربلایى رحیم تبریزى در ارض‏ اقدس در سراى محمّدیه حجره­ی تجارت دارد و عیالى دارد خدیجه خانم بنت‏ مشهدى یوسف اهل خامنه ـ‏ كه در بالاى تبریز است ـ مدّت ده سال خدیجه ‏خانم مبتلا به مرض حمله­ی سخت بوده كه روزى چندین مرتبه مبتلا می­شده وغش مى‏كرده است، یازده روز الى دوازده روز قبل از لیله­ی مذكوره از كمر به پایین ‏فلج مى‏شود كه به کلّی زمین گیر مى‏شود، مدّتى در ایام حمله، مشیر الأطبّاء معالجه‏ مى‏كند علاج نمى‏شود، قبل از مشیر الاطباء و بعد از او اطبّاى دیگر هم معالجه‏ مى‏كنند، فایده نمی کند، بعد مدیر الحكما معالجه مى‏كند علاج نمى‏شود، دعاى‏ رمّال و جن‏گیر هم نمى‏توانند علاج کنند، تا روز پنجشنبه­ی سیزدهم شهر شوّال‏ المكرّم، حاجى احمد به عیالش مى‏گوید: حالا كه حضرت این سه چهار شبه این‏ چند نفر را شفا عطا فرموده شما هم امشب شبِ جمعه است برو در حرم مطهّر بمان تا صبح متوسّل شو به حضرت، شاید انشاء الله حضرت شما را هم شفا عطافرماید.

نزدیك غروب او را بغل مى‏كنند مى‏آورند مى‏گذارند در دُرُشكه، مى‏برند تا دربِ بانك شاهى ـ كه نزدیك مسجد گوهرشاد است ـ با والده و همشیره­ی احمد آقاى دوافروش مى‏برند در منزل یكى از دوستان خودشان ساعت دو از شب گذشته او را بغل مى‏كنند مى‏برند در حرم مطهّر در پشت سرمبارك، او را نزدیك ضریح مطهّر مى‏گذارند زمینِ چسبیده به ضریح مطهّر، یك‏ ردیف زنها نشسته بودند، این خدیجه خانم در ردیف دوّم واقع مى‏شود پارچه­ی ‏پاكى ـ كه مثل چهار قد بوده است ـ حاجى احمد از مکّه آورده بوده است او همراه‏ برده است، یك سرِ او را مى‏دهد به زنى كه چسبیده به ضریح مطهّر بوده‏ به آن زن می گوید: كه ببند به ضریح، او هم مى‏بندد و یك سرِ دیگر را به گردن خود مى‏بندد.

عرض مى‏كند: یا بن رسول الله! شما از دل من آگاهید و مى‏دانید من از براى چه‏آمده‏ام و من نمى‏توانم بلند گریه نمایم و جزع نمایم كه صداى مرا نامحرم بشنود، اگر شفا عطا مى‏فرمایید فبها، اگر شفا عطا نمى‏كنى من دیگر خانه نمى‏روم، رو به ‏بیابان می­گذارم، بعد از این عرض حال بیهوشي مثل خواب به او دست مى‏دهد مى‏بیند یك‏ سیدى بالاى سر او ایستاده مى‏فرماید: بلند شو برو به خانه بچّه‏هایت گریه‏ مى کنند.

عرض كردم: مریض هستم، نمى‏توانم حركت كنم. دو مرتبه مى‏فرماید: بلندشو برو! دیگر شما ناخوشى ندارید، بچّه‏هایت گریه مى‏كنند.

خدیجه خانم مى‏گوید: من تصوّر كردم این آقا از خدام آستانه­ی قدس است‏ كه عرض كردم صبر كنید دو نفر آدم داریم مى‏آیند مرا بغل مى‏كنند مى‏برند، چون‏والده و همشیره­ی احمد آقاى دوا فروش او را مى‏گذارند و خودشان رفته بودند درمسجد زنانه ـ كه در پشت سرِ مبارك در حرم مقدّس است ـ مى‏گوید: به این خیال‏ گفتم: آن‏ها مى‏آیند مرا بغل مى‏كنند، مى‏برند، در این حال، ملتفت شدم كه باید حضرت باشد، عرض كردم: شوهرِ من براى‏ من بسیار خرج نموده و مى‏خواهم بروم مادر و خواهر و برادر خود را ببینم‏ دیگر رو ندارم كه به او اظهارى نمایم كه خرج راهِ مرا به من بدهد، این عرض راكه كردم فرمود: بگیر.

من دستم را باز كردم چیزى انداخت در دستِ راست من فرمود: نصف آن را بده به متولّى، او به شما هزار تومان مى‏دهد، آن نصفِ دیگر را نگاه دار، نصف آن‏ را در امر دنیا مصرف كن و نصف دیگر را در آخرت به درد تو مى‏خورد، در این‏حال به هوش آمدم، دیدم در دستم چیزى هست ولى نمی‏دانم چیست محكم‏ گرفتم، بلند شدم دیدم صحیح و سالم هستم، خواستم بروم دیدم در حرم مطهّر جمعیت زیاده است از شدّت جمعیت نمى‏توانم بگذرم دو قدم حركت كردم ازشدّتِ شوق صحیحه زده و بیهوش شده افتادم، زنها ملتفت شدند مى‏ریزند چهارقد و آن پارچه‏اى كه به ضریح مطهر به گردن خود بسته بوده است پاره‏پاره مى‏كنند مى‏برند دست او را هم باز مى‏كنند، آن چیزى را كه حضرت عطا فرموده بوده است او را از میانِ دست او بر مى‏دارند، در آن حال مى‏گوید:

به‏ هوش آمدم دیدم زن‏ها دست مرا مى‏بوسند و كف دست مرا مى‏بوسند، بعد خدام ‏و غيره می بینند نزدیك است زنها او را هلاك كنند، مى‏آیند زنها را عقب‏ مى‏نمایند او را مى‏برند در همان مسجد كه در حرم مطهّر است -یعنى در رواق راجع به زنهااست ـ بعد شخص حاجى ابراهیم معروف به آلو و قالى فروش‏ است در پایین خیابان با چند خدّام حرم مطهر و چند نفر دیگر پاى با جوراب [و] پابرهنه مى‏روند دربِ خانه­ی حاجى احمد مدّت ورود به حرم مطهّر و شفا عطا فرمودن نیم ساعت الى سه ربع ساعت بیشتر طول نمى‏كشد.

حاجى احمد مى‏گوید: من او را در حرم گذاشتم مراجعت نمودم به خانه، گفتم: ‏به پیره زن مستخدمه شام حاضر كرد، پسر بچّه‏اى دارم، آوردم سر شام، بنا كردبه گریه كردن و گفت: من شام نمى‏خورم والده‏ام را مى‏خواهم و یك دختر چهارساله و یك دختر نه ساله و یك بچّه­ی شیر خوار ،تمام بناى گریه و زارى سخت‏گذاشتند مى‏گویند: ما شام نمى‏خوریم مادرمان را مى‏خواهيم.

این حال موافق بوده است به آن وقتى كه حضرت فرموده‏اند بلند شو برو! بچّه‏هایت گریه مى‏كنند.

حاجى احمد مى‏گوید: من حالم از گریه­ی بچّه‏ها منقلب، شام نخورده بلند شدم یك یك دخترها را خواباندم، ولى پسر بچّه آرام نمى‏گیرد، او را آوردم بغل‏گرفتم خواستم بخوابم دیدم به شدّت درب خانه را مى‏زنند به خیال این كه عیال‏ من طاقت نیاورده، او را آورده‏اند، پیش خودم دل تنگ شدم، گفتم: عجب مال‏قلبى است مالِ قلب بر مى‏گردد به سوى صاحبش، رفتم درِ خانه را باز كردم، دیدم حاجى ابراهیم قالى فروش و خدّام و چند نفر دیگر پاى برهنه آمدند كه‏ بیایید حضرت عیال شما را شفا عطا فرموده باور نكردم، قسم خوردند، لباس ‏پوشیده ساعت چهار رفتم مشرف شدم با حضرات در حرم مطهّر، دیدم صحیح‏است، حضرت شفا عطا فرموده، او را برداشته آوردم خانه، آن چیزى كه حضرت ‏عطا فرموده است معلوم نشد كه چه بوده است تا امروز پیدا نشده زن‏ها برده‏اند، تا بعد چه شود الله اعلم.

تصدیق مدیر الحکماء

صورت تصدیق مدیر الحكما به خطّ خودش:

در حاشیه­ی كتاب نوشته [است] مدّتى بنده معالجه ي این مریضه را نمودم، چند روز قبل ازخوب شدنش ـ كه سخت مبتلا شده بود و دیگر نمى‏توانست حركت كند ـ بنده او راعیادت كردم در منزل خودش دیگه… بود كه شب در حرم مطهّر متوسّل شده بودو حضرت ثامن الأئمّه او را شفا مرحمت فرموده بود، آمد در منزلِ بنده و او را دركمال سلامتى دیدم كه آثار هیچ مرضى در او نبود.

حبیب الله مدیر الحكما

آن چه حقیر ابوالقاسم بن على طهرانى نوشتم غیر از این كه خودم اطّلاع‏ داشتم تحقیقات كامل از خود حضرات نموده و بدون كم و زیاد است نوشتم، التماس دعا دارم از خوانندگان. والسلام على من اتّبع الهدى. به تاریخ بیست وسوّم شهر شوّال المكرّم من شهور سنه­ی یكهزار و سيصد و چهل و سه هجرى آنچه‏ حقیر الحاج احمد بروجردى بر حسب فرموده­ی حضرت آیة الله طباطبائى‏ بروجردى مدّظلّه از روى كتاب جناب آقای میرزا ابوالقاسم خان طال بقاؤه ‏نوشته‏ام در تاریخ ذیل: (24) ربیع الثانی 1347 هجری.

…………………………………………………………………………………………………….

1- محمد تقی خان پسیان که اجدادش از مهاجرین قفقاز بودند در سال 1268 شمسی در تبریز متولد شد. پس از طی تحصیلات مقدماتی و دوره مدرسه نظام وارد خدمت در ژاندارمری گردید. رکلنل محمد تقی خان پسیان مدتی در همدان ماًموریت داشت که با رضا خان ( شاه بعدی ایران ) آشنائی یافت و حتی انتشار داد که یک سیلی هم به گوش او زده است.

کلنل محمد تقی خان پسیان مدتی در آلمان و سویس و عراق به سر برده و به مطالعه در امور نظامی پرداخت و در مراجعت به ریاست ژاندارمری خراسان منصوب گردید.

در کودتای 1299، سید ضیاء دستور داد که قوام السلطنه والی خراسان را بازداشت کند که او را دستگیر کرده، تحت الحفظ به تهران فرستاد. همین امر موجب شد که قوام السلطنه کینه او را به دل بگیرد و بعداً وقتی نخست وزیر شد، استانداری برای خراسان تعیین کرد که کلنل زیر بار نرفت و علیه دولت مرکزی قیام کرد.

رکلنل محمد تقی خان پسیان می خواست در خراسان جمهوری اعلام کند و بعد آن را به سراسر ایران تعمیم دهد که در این کار توفیقی نیافت و در جنگ با قوای دولتی و عشایر در تپه های قوچان در سال 1300 به قتل رسید؛ و حتی گفته می شود که آخرین گلوله را خود به قلبش شلیک کرده است. اکراد قوچانی سر او را بریده و جنازه اش را به مشهد آورده و در آرامگاه نادر با تجلیل به خاک سپردند.

وقتی نظام السلطنه مافی حاکم خراسان شد جنازه کلنل محمد تقی خان پسیان را از آرامگاه نادر خارج ساخته به قبرستان عمومی بردند.آنهایی که با کلنل محمد تقی خان پسیان آشنایی داشته اند او را افسری رشید و وطن پرست می دانند و حتی عارف شاعر ملی درباره او اشعاری گفته و چنین یاد آور شده (کین عاقبت وطن پرستی است).

کلنل محمد تقی خان پسیان در سال 1300 در سن 33 سالگی زندگی را ترک گفت. فرزندی نداشت. ولی خانواده پسیان که اکثراً مشاغل نظامی داشته اند از خانواده های معروف ایران می باشند. رماژور محمود خان نوذری بقاء از همکاران کلنل محمد تقی خان پسیان بود که فرزندش سرلشگر نوذری بقاء در جمهوری اسلامی به زندان افتاد و با شهامت و شجاعت پای دیوار اعدام رفت.

2- = تزریقInjection

منبع : سایت حضرت آیت الله بروجردی

http://broujerdi.org/content/view/336/95/