بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله

****

خواهری داد می زد ، گریه می کرد ، می گفت :

 می خواهم صورت برادرم را ببوسم…  اجازه نمی دهند …

 یکی گفت :

 خواهرش است ، مگر چه اشکالی دارد؟ بگذارید برادرش را ببوسد…

 گفتند : شما اصرار نکنید ، نمی شود…

 این شهید سر ندارد ….!

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

shahid    1015

دریافت سایز اصلی :                    DOWNLOAD

***

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

shahid    1016

دریافت سایز اصلی :                     DOWNLOAD

***

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

 shahid    1017

دریافت سایز اصلی :                      DOWNLOAD

***

پی نوشت :

شادی روح شهدا صلوات

سایز اصلی       3*1                 3*1                        4*1

***

***

چند داستان کوتاه و بسیار جالب از شهدا

پیمان با حضرت زهرا (س)

شهید حاج سید کمال فاضل معروف به سردار فضائل علاقه ی وافری به معصومین (ع) به ویژه حضرت زهرا(س) داشت تا جایی که نام « یا زهرا » را برای گردان تحت امر خود انتخاب کرد.

خاطره ای از این شهید

در شب جمعه در عالم خواب بانوی مجللّه ای کنارم آمد، باور نمی کردم، به نظرم آمد حضرت زهرا (س) را زیارت می کنم، خودش بود جذبه ی معنوی اش چنان بود که لفظ « مادر » سنگین بر زبان طنین انداز شد. به آهستگی گفتم: « مادر »، و در جواب شنیدم: « من مادرت خواهم بود به یک شرط ». عرض کردم چه شرطی؟ فرمود: « به شرط آن که پیمان ببندی جنگ و جهاد در راه خدا را هیچ گاه ترک نکنی ». خواستم چیزی بگویم که آن بزرگوار از نظرم محو و ناپدید شد.»از زبان پاسدار حاج ایوب زمانی کتاب سردار فضائل ص 30

 

  تــبـــــرّک

برای سرکشی از بچه های یزد، همراه آقا به تیپ الغدیر رفتیم.

آیت الله سید روح الله خاتمی نماینده امام در استان یزد هم آنجا بود. با دست های لرزان، مقداری ماست گرفت و در کاسه ای بزرگ، دوغ درست کرد. کاسه را آورد پیش آقا.

تعارف کردند: خیلی زحمت کشیده اید خودتان میل کنید. قبول نکرد، می گفت می خواهد متبرک شود. حتی اجازه نداد آقا کاسه را در دست بگیرد. خودش آن را با دست نگه داشت تا ایشان از آن بنوشد.

پیرمرد کاسه را چرخاند. لبانش را درست به همان نقطه ای که آقا از آن نوشیده بود چسباند و دوغ را سرکشید.

حجت الاسلام ذوالنور

کتاب پرتویی از خورشید ص 75

 

  نوجوانی شهید ابراهیم امیرعباسی

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟

گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.

هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.

دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!

گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟

گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.

کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 5

 

  آشنایی که با او غریبه ایم

سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند.

 

به نقل از این رزمنده عزیز:

… قبل از مجروحیت ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر از ناحیه دست چپ زخمی شدم و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.

… سال 65 نیز در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم اما دیگر فایده ای نداشت. سه نفر بودیم که هر سه تشنج کردیم… و …

برای بهبود حال این رزمنده شیمیایی عزیز سه صلوات بفرستید.

ماهنامه فرهنگی، اجتماعی آشنا | نیمه دوم مرداد ماه 1390 | شماره 171

 

  هر چی رهبرمون بگه!

عراقی ها آورده بودنش جلوی دوربین برای مصاحبه.

قد و قواره اش، صورت بدون مویش، صدای بچه گانه اش، همه چیز جور بود؛

همان طور که عراقی ها می خواستند.

ازش پرسیدند: قبل از اینکه بیایی جنگ چیکار می کردی؟

گفت: درس می خوندم.

گفتند: کی تو رو به زور فرستاده جبهه؟

گفت: چی دارید میگید؟! قبول نمی کردند بیام جبهه؛ خودم به زور اومدم؛ با گریه و التماس.

گفتند: اگر صدام آزادت کنه، چیکار می کنی؟

گفت: ما رهبر داریم؛ هر چی رهبرمون بگه.

فقط همین دو تا سؤال را پرسیده بودند که یک نفر گفت:کات!

با جواب هایش نقشه ی عراقی ها را به آب داد.

کتاب دانش آموز، مجموعه آسمان مال آن هاست، ص49

 

  یک بنــد انگــشت

توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟

پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟»

وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛

تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن.

بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود.

رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛

بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره!

گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛

از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»

کتاب نوجوان / مجموعه آسمان مال آن هاست/ ص66

 

  ترسیدم روز بخورم ریا شه

توی بچه‌ها خواب من خیلی سبک بود. اگر کسی تکان می‌خورد، می‌فهمیدم. تقریباً دو سه ساعت از نیمه شب گذشته بود. خوروپف بچه‌هایی که خسته بودند، بلند شده بود؛ که صدایی توجهم را جلب کرد. اول خیال کردم دوباره موش رفته سراغ ظرف‌ها، اما خوب که دقت کردم، دیدم نه، مثل این‌ که صدای چیز خوردن یک جانور دو پا است.

یکی از بچه‌های دسته بود. خوب می‌شناختمش. مشغول جنگ هسته‌ای بود. آلبالو بود یا گیلاس، نمی‌دانم. آهسته طوری که فقط خودش بفهمد، گفتم: «اخوی، اخوی! مگه خدا روز را از دستت گرفته که نصف شب با نفست مبارزه می‌کنی؟»

او هم بی‌معطلی پاسخ داد: «ترسیدم روز بخورم ریا بشه!!!»

 

  نوجوانی شهید علی ماهانی

یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بی سوادی ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق می شدم، نیم خیز هم که شده، از جاش بلند می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم، بلند می شد. می گفتم: علی جان، مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟ می گفت: « احترام به والدین، دستور خداست».

یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند. وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست، چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: « اگه دو دست هم نداشتم، باز وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو، زحمتِ شستنِ لباس ها را بکشی! »

 کتاب: نماز، ولایت، والدین، ص 83

 

  شـــب هـــور

دلشوره و توهم جانم را به بازی می گیرند. و باز هم انتظار … آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا* زخمی شده باشد، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟! برمی خیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سؤالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس می زنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته می بینم که دوربین به چشم به روبرو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم: علی … با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم. من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همین جا عمل می کنن. برو! من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم که هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت بر می گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لب رسیده است. بلندتر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

آها … آنجاست!

علی آمدیم … علی؟!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. و آن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود …  

20/2/1369

علیرضا قوام . معاون گردان نوح. لشکر 21 امام رضا (ع)

با تلخیص از: کتاب فرمانده من صفحات 26 و 27

 

  عقـــد آسمانی

در سپاه، علاوه بر برادران، سه خواهر ایثارگر و شجاع نیز خدمت می کردند که به غیر از فعالیت در امور آموزش و پرورش و بخش جهاد سازندگی شهر بانه، قسمتی از وقت خود را صرف کمک به برادران سپاه می کردند و بازجویی و مراقبت از زندانیان زن را بر عهده داشتند. متأسفانه یک روز، در اثر حادثه ی دلخراشی یکی از این خواهران به شدت زخمی شد و پیکر نیمه جان او توسط «محمود خادمی»(فرمانده سپاه) به بیمارستان انتقال یافت. حدود یک سال از فعالیت این خواهر در شهر بانه می گذشت – اهل تهران بود و نسبت به خواهران دیگر کوشاتر. پس از چند ساعت محمود با چهره ای برافروخته و غمگین به سپاه بازگشت و باحالتی خاص خبر شهادت آن خواهر را علام کرد. البته من در آن روز برای انجام مأموریتی به باختران رفته بودم اما از بچه هایی که در آن صحنه حضور داشتند شنیدم که محمود بعد از اعلام خبر اضافه کرده بود که: «بچه ها من هم دیگر عمری نخواهم داشت، شاید خواست خدا بود که عقد ما در دنیای دیگری بسته شود.» چندی پس از شهادت آن خواهر، محمود نیز در حادثه ی دلخراشی به شهادت رسید.

تلخیص: از کتاب فرمانده من ( از زبان هادی جمشیدیان، همرزم شهید خادمی)

نامردی بود اگه نمی گفتم از وبلاگ لبخند های خاکی برداشتم
***
پلاکارد خوش آمد گویی یادواره شهدا ، طرح پلاکارد خوش آمد گویی یادواره شهدا ، بنر پلاکارد خوش آمد گویی یادواره شهدا