بسم الله الرحمن الرحیم

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ صَلَاهً کَثِیرَهً تَامَّهً زَاکِیَهً مُتَوَاصِلَهً مُتَوَاتِرَهً مُتَرَادِفَهً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ

88517_405

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن 

رحمی به من سوخته ی بی سروپا کن

شمع وگل و پروانه و بلبل همه جمعند

ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن

با دلشدگان جور وجفا تا بکی آخر

آهنگ وفا ترک جفا بهر خدا کن

میخانه دگر جای من بی سر وپا نیست 

روزیِِِِِ ِ من خسته چرا کرببلا نیست

دلدار منی یابن الزهرا تو یار منی یابن الزهرا

پی نوشت :

* مدتهاست که میخوام پوستری برای آقا طراحی کنم اما توفیق نمیشه . بخودم گفتم لااقل یه مطلب برای آقات بزار تو وب ….

* شب جمعه پیش دعای کمیل رو شبکه قرآن از حرم امام رضا (ع) پخش می کرد با نوای حاج سعید حدادیان که دیوونه دیوونه کرد ..

* هربار بخودم میگم چقدر برات مشهد رفتن مهمه ؟ چقدر تلاش میکنی ؟ چقدر دوست داری ؟

حالا چقدر برات مهمه امام زمانتو ببینی ؟ براش چه تلاشی کردی ؟ چقدر دوستش داری ؟ بقول حاج منصور ارضی : آی بچه هیئتی واسه خاطرخواهی با امام زمانت کدوم گناهو کنار گذاشتیم …

***

به انضمام :

کوچه‌های خراسان تو را می‌شناسند

اسم خراسان که می آید پرنده دلش به سوی گنبد طلایی آقا پر می کشد. بی اختیار نگاهش به شبکه های پنجره فولاد گره می‌خورد بی اختیار می ایستد. گویی اینجا همان سرزمین خراسان است و پنجره فولادش همان پنجره ای که پرنده دلش راهی به آن باز کرده است. فرقی نمی کند حتی اینجا هم نام خراسان برایش عطر و بوی حرم را دارد.

از دور که می آید وقتی چشمانش به نام خراسان و دیوارهای سبز رنگش می افتد بی اختیار می‌ایستد، سراسیمه به دنبال کاغذی می گردد تا درد دلش را برای آقا بنویسد. او کارگر است. از همان روز اول نمایشگاه هر روز در ساعت قرعه کشی می آمد و گوشه ای از غرفه، دور از تمام نگاه ها، منتظر می ماند تا شاید قرعه به نامش بیفتد و همراه خانواده اش به پابوس آقا برود تا آن که روز آخر قرعه به نامش افتاد. بغض امانش نمی داد. باورش نمی شد. آقا بالاخره طلبید. حالا می‌توانست خانواده اش را که سال ها قول زیارت به آنها داده بود را راهی دیار عشق کند. دیگر از ذهنمان پاک شدنی نیست چهره مرد جوانی که بعد از ۸ سال می توانست دوباره میهمان آقا شود.

خوشحالی اش را که دیدم پرسیدم: آخرین بار کی عازم مشهد شدی؟ گفت: خودم ۸ سال پیش رفته ام پابوس آقا. این بار مادرم را می فرستم چون سال هاست دلش برای حرم پر می‌کشد. ۸ روز با اشکهایشان زندگی کردیم. ۸ روز قلب هایمان با قلب هایشان تپید. از آن خانمی که با آقا قهر بود و ناخودآگاه با دیدن نام غرفه خراسان در نمایشگاه مطبوعات،‌ برایش نوشته بود. گلایه کرده بود که مدت هاست می خواهد بیاید. گلایه کرده بود که چرا به حضور نمی طلبدش. نوشته بود که هیچ چیز نمی‌خواهد جز دیدن گنبد طلایی. وقتی فهمید آقا دعوتش کرده چشمانش پر شد از اشک. در این ۸ روز شور و حالی در غرفه خراسان برپا بود. عقربه های ساعت که به شش بعد از ظهر نزدیک می شد دیگر دل توی دل عاشقانش نبود. آن یکی وقتی دلنوشته اش را داخل پنجره فولاد می انداخت با چنان عشقی گفته بود« یا امام رضا» که یکی از همان مردم تا زمان قرعه کشی منتظر ایستاده بود تا ببیند او دعوت خواهد شد یا نه و وقتی که فهمید میهمان امروز امام هشتم(ع) همان دختر جوان است، جلو آمد و گفت: امروز خیلی چیزها برایم ثابت شد. من فقط به این خاطر اینجا ماندم که ببینم این خانم که با چنان عشقی آقا را صدا زد دعوت می شود یا نه .

حالا که نامش بیرون آمده اعتقادم چند برابر شده است. این را گفت و با قلبی عاشق تر رفت.


منبع: khorasannews.com

تنظیم برای تبیان: سمانه دولت آبادی