تکاپوی آب مرا به نوشتن می خواند نوشتن از مسیری که انسان می پیماید برای رسیدن به مقصدی . در این میان آنان که زلال به مقصد نهایی می رسند زیباترین لبخند وجود ماوراء الطبیعه از آنشان است راهها بسیارند اما تمامی این راههای پر پیچ و خم خلاصه به ۲ مقصد می شوند . قرآن حقیقتی از زندگانی ماست که در پیمودن راه کفر، ترس از عذاب حق را در کودکی که از هول آن به ناگاه پیر می شود نشان می دهد در آن زمان که آسمان می شکافد و وعده الهی به وقوع می پیوندد(۱). و حال آن کدامین راه است که دلها را به خود مجنون می سازد ، دلها راهی سفری می شود سخت ، که چون فرهاد کوهها را در هم می شکنند و خود را مسئول انتخاب بازگشت به سوی حق می کنند.

آنان می دانند که آسمان و زمین همه ملک خداست . وای بر ما که در پنهان و آشکار کافر شدیم مغرور زندگانی دنیا گشتیم آنان چه خوب دانستند که کبریائی آسمانها و زمین مخصوص یکتایی ست که نهایت آمال و آرزوی تمامی موجودات عالم است از این روی است که هرچه پند و اندرزمان کنند روی میگردانیم ، بت ها هنوز در وجودمان زنده اند باید به احوال خود بگرییم که جاماندگانیم از راهیان طریقت حق. ما در خیل گمراهانیم، آنان که دست دل را رها کردند تا بتواند دراز گردد بسوی سرابی که دورادور چون شرابی طهور نمایان بود . آری ما همان کافرانی هستیم که لجاجت را پیشه راه خود قرار داد ایم و هیچگاه جوابی نداشیم در برخورد با این پرسش “آیا ندیدید چه بسیار طوایفی را پیش از اینها هلاک کردیم که دیگر ابدا به دیار ، انان باز نگردند۲؟!” در توهم غرقیم ما همان مردم مسرف ایم که قرآن ما را میخواند و حال با خود اینگونه پنداشته و میخوانیم که کافر آنان اند که به خدا کفر می ورزند همانان که برایش شریک قرار داده اند ، وای بر ما که نمیدانیم در راه غلط پای نهاده ایم در پنهان و آشکار حق را فدای نفس کردیم همانجا که در برخورد به گره ای در زندگانی بی تدبیری به خرج داده و گره را محکم تر میکنیم و دهان به شکوه و گلایه گشوده و عظمت و بزرگی آن نهایت آمال را با این چشمهای حقیر که میتواند نگاهی فراتر از وسعت تمامی آسمانها و کوهها و دریاها داشته باشد به کوچکی تکه سنگی در زیر پاهایمان دیدیم  در حالی که آن تکه سنگ،” خود ” بودیم که زیر پای نفس ماندیم دانسته یا نادانسته شرک ورزیدیم رفاه را ، هوس های به استتار واژه عشق درآمده را پرستیدیم و ندانستیم که نهایت اینها آن آرامش ابدی و حقیقی ما نیست . این طلیعه درخشان_قرآن_  که آورده است ؛ آسمانها همانطور که چون طومار درهم پیچیدیم به حال اول باز  برگردانیم همچنان در این پرسش نیز که ؛ آیا شما تسلیم آن خدای یکتا نخواهید شد ، ایستاده است . آری قرآن و پیامبرش سرشار از رحمت اند ، “و ای رسول ما تو را نفرستادیم مگر آنکه رحمت برای اهل عالم باشی(۲).”

ناب ترین زمان گل انداختن چهره هایمان همان موقعیست که در کشمکش های نفسانی مان ، آن نگاه زهرآلود شیطانی  ، زنای زبان و گوشمان ، دست درازی دستانمان آن کج روی های پاهایمان ، طنازی ها و عشوه گری ها و دلبری ای نابجای وجودمان را و نمایان شدن آن مشکین موهایمان را در حریم غیر دوست به معامله ای با حق ببریم . وای بر من که در این ۲۲ سال عمر خویش نتوانستم این افسار نفس را بگیرم و این معامله را از دست ندهم تا بتوانم با  وجود حاضرم و وجود ابدی ام ، در جایگاه حقیقی بشری ام سکنی گزینم و ملاقات کننده فرشتگان الهی باشم…

از آغاز تولد آدمی خود است که این زلالی چشم را کم کم از بین میبرد و پرده ها را جلوی چشمان خود می آورد نگاهش را با نگاه از چشم سر بسنده میکند ، آن موقع است که کوردل میشویم و چشم دلهامان نور دیدشان ربوده می شود و بی هیچ حرکتی در جستجوی یافتن این دزد و باز پسگیری نور چشمان دل میگذاریم تا بتازد و دور شود … آه که در تمامی مرداب ها عطر نیلوفرانی به مشام میرسد و در میان آن کوردلان و گم کردگان طریقت حق چکاوک هایی هستند که صدایشان گوش را نوازش می دهد….پایان فصل اول شاید ادامه داشت

پی نوشت: سلام ایام به کام ما محتاج به دعای شماییم

اون ۱ و ۲و ۳ متن رو نوشته بودم پاک شد بعدا دوباره میذارمش

رود ، رودخانه ، مسیری با رود