بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله

***

سردار سرتیپ شهید سید محمد علی موسوی

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سید علی موسوی

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید ابواقاسم ضرغام پور

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید ابوالقاسم ضرغام پور

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید حاج خیرالله صفری زاده

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

حاج خیر الله صفری

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید علی کمیلی فر

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید علی کمیلی فر

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید عبدالحمید صالح نژاد

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید عبدالحمید صالح نژاد

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید دکتر سید عبدالرضا موسوی

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید دکتر سید عبدالرضا موسوی

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

 ****************************************************

سردار سرتیپ شهید سید محمد علی موسوی

 

شهید سیدمحمدعلی موسوی شوشتری در بیستم اردیبهشت سال 1341 در شهر خرمشهر دیده به جهان گشود. خانواده ایشان از سادات جلیله جزایری می باشد، و پدرش فردی کاملا مذهبی و خوش خلق و اهل علم و مطالعه، همچنین از متدینین و معتمدین شهر و از تجار مورد احترام به شمار می رود که هیچ گاه کسب و کار و تجارت وی را از یاد خدا باز نداشته است. مادر شهید نیز بانویی فاضله و اهل قرآن می باشد و سال های متمادی بیت ایشان در خرمشهر، دارالقرآن و محل تعلیم کتاب الهی بوده است.
سیدمحمد علی دوران کودکی خود را تحت تربیت والدین گذراند و پس از طی تحصیلات ابتدایی، دوران دبیرستان را همزمان با اوجگیری مبارزات ملت انقلابی ایران طی نمود. به دلیل قرارداشتن در خانواده مذهبی و انقلابی که تمامی اعضای آن در فعالیت های مذهبی و انقلابی حضور داشتند، او نیز از شرایط مناسبی برای انجام فعالیت های مبارزاتی و انقلابی برخوردار بود.
با پیوستن این شهید به کانون جوشان شهر خرمشهر- یعنی مسجد جامع- در حلقه افراد و دوستانی قرار گرفت که سرنوشت زندگی او را به شدت تحت تأثیر قرار دادند. دوستانی که بسیاری از آنان بعدها همرزم سیدمحمدعلی در دفاع از خرمشهر شدند و عده ای دیگر نیز به فیض شهادت نایل گشتند. در این دوره سیدمحمدعلی به همراه سایر دوستانش اقدام به تهیه و توزیع اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام(ره) می نمود و به رغم مخاطرات زیاد، برای مقابله با عوامل رژیم ستم شاهی اقدام به تهیه و ساخت کوکتل مولوتف می کرد. در انجام فعالیت های انقلابی برای محمدعلی نوجوان، شب و روز مفهومی نداشت به گونه ای که احساس مسئولیت و تلاش های شبانه روزی وی زبانزد دوستان و یاران وی شده بود. با سرنگون شدن رژیم ستم شاهی و آغاز بهار آزادی، شهید موسوی بلافاصله به نهاد نوپای کمیته انقلاب اسلامی پیوست و فعالیت های انقلابی خود را با انسجام بیشتری تداوم بخشید. همزمان با تشکیل سپاه پاسداران در خرمشهر، سیدمحمدعلی به عضویت این نهاد انقلابی درآمد و از آن پس تحت فرماندهی شهید سیدمحمدعلی جهان آرا به پاسداری از انقلاب اسلامی پرداخت. در این هنگام بود که توطئه تفرقه و اختلاف از سوی دشمن در استان خوزستان با طرح مسائل انحرافی نظیر خلق عرب ظهور یافت تا حدی که می رفت اختلافات قومی، استان خوزستان را وارد یک معرکه جدی نماید. در این مقطع شهید موسوی فعالیت های زیادی را در نقش بر آب نمودن این توطئه انجام داد.
با برملا شدن نقشه دشمنان انقلاب اسلامی در ایجاد اختلاف در خوزستان و شکست این برنامه ها، تحرکات دشمن بعثی در مرزهای خوزستان- به ویژه در شهرستان خرمشهر- آغاز شد و در حقیقت از چندین ماه پیش از آغاز رسمی جنگ تحمیلی، متجاوزان بعثی بارها و بارها اقدام به تجاوز به مرزهای خرمشهر نمودند. در این زمان بود که سیدمحمدعلی به همراه دوستانش از جمله شهید بزرگوار جهان آرا به دفاع از تمامیت ارضی و انقلاب اسلامی پرداختند و چند تن از بهترین دوستان محمدعلی به شهادت رسیدند.
با آغاز رسمی جنگ تحمیلی و تهاجم گسترده دشمن به کشور اسلامی، شهید موسوی به همراه سایر همرزمانش مظلومانه با کمترین امکانات به دفاع جانانه از خرمشهر پرداخت و صحنه های کم نظیری از حماسه، ایثار و مقاومت را به نمایش گذاشت. مقاومت سیدمحمدعلی و یارانش باعث شد که تا روز 4آبان ماه سال 59 دشمن بعثی زمین گیر شده و نتواند وارد خرمشهر شود.
شهید موسوی در فروردین 60 با سیده ای جلیل القدر، از خانواده ای انقلابی و ایمانی ازدواج نمود و بلافاصله به اتفاق همسرش به آبادان رفته و تا عملیات بیت المقدس درآنجا زیر آتش توپ و خمپاره سکونت داشتند. در نهایت همسر شهید بنا به دستور فرماندهان شهر آبادان را ترک کرد.
همسر مکرمه ایشان همواره درعرصه های مختلف نبرد حق علیه باطل مشوق وحامی او بود و به همین جهت شهید موسوی با خاطری آسوده تر درماموریتهای محوله شرکت داشت. محیط مذهبی این خانواده جوان و پارسا، سبب گشت فرزندانی صالح ومؤمن (یک پسر و دختر ) درآن تربیت شوند.
درسال 60شهید موسوی درحالی که فرمانده محور عملیاتی کوت شیخ بود، درعملیات طریق القدس که به آزادسازی بستان منجر شد، شرکت کرد. پس از آن وی به فرماندهی گروهان در تیپ بدر منصوب شد. با آزادسازی خونین شهر، ستاد هماهنگی شهر را راه اندازی نمود که وظیفه حفاظت وحراست از شهر را برعهده داشت.
پس از عملیات رمضان درسال 1361، شهید موسوی به اهواز اعزام و در مسئولیتی خطیر شروع به فعالیت نمود.
طراحی قوی، تلاش فوق العاده، فراست و نکته سنجی خاص وی، باعث شده مورد توجه فرماندهان ارشد سپاه اسلام قرار گیرد، از این رو درسال 1363 به عنوان یکی از نیروهای اطلاعات عملیات برگزیده شد. از همین موقع بود که شهید موسوی برنامه ریزی وسیع و دقیقی را برای شناخت عمیق دشمن بعثی و معرفی آن به فرماندهان و نیروهای عملیاتی آغاز نمود.
با پایان یافتن جنگ تحمیلی، سید محمد علی که تجارب ارزشمندی از برنامه ریزی و کار اطلاعاتی داشت، به تهران دعوت شد و به عنوان یک افسر اطلاعاتی زبده درمشاغل حساسی فعالیت نمود. وی با توجه به توانمندی ها و شایستگی هایش درسال 82 به عنوان جانشین معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه معرفی گردید. درسال 87 نیز پس از مفتخر شدن به درجه سرتیپ دومی، به عنوان معاون اطلاعات نیروی زمینی سپاه منصوب شد و تا لحظه شهادت دراین مسئولیت ایفای نقش می نمود.
به جرأت می توان گفت چیزی که در قاموس شهید موسوی معنی نداشت، قرارگرفتن در قالب ساعت اداری بود، بعضا به صورت شبانه روزی درمحل کار می ماند و فعالیت می کرد. همیشه برخود فرض می دانست که درشروع جلسات از شهدا و دوستان شهید خود یاد کند و دائماً این نگرانی را اظهار می داشت که فردای قیامت در مقابل دوستان شهید خود چه جوابی باید بدهیم.
ازجمله ویژگی های دیگر این شهید:
– صداقت و سلامت در انجام مأموریت ولزوم رعایت اصل حفاظت درکار
¤ اهمیت دادن به برنامه ریزی و طرح ریزی
¤ اخلاق اسلامی و رفتار حسنه با نیروهای تحت امر
¤ صبر و تحمل زیاد بویژه درمواجهه با مسائل و دشوارهای کار
¤ انتقاد پذیری
¤ توجه به معنویت در انجام کارهای اطلاعاتی
¤ همت و تلاش مضاعف و شبانه روزی
سرانجام این عزیز درحین ماموریت محوله، دچار عارضه شدیدی شده و درنهایت به تاریخ 16 آبان ماه سال 89 به فیض شهادت نائل گشت. شهید موسوی که یکی از یادگاران دفاع مقدس و درحقیقت یکی از نیروهای پرورش یافته انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بود به خواسته دیرین خویش که بارها و بارها آرزوی آن را می کرد به کاروان سرافرازان انقلاب اسلامی و یاران دیگر خود همچون شهید حسن باقری، نبی اله شاهمرادی (حنیف)، معینیان پیوست تا این نکته را ثابت نماید که شهادت و رسیدن به اجر الهی تنها در پایمردی، تلاش شبانه روزی و خلوص نیت حاصل می شود.

 

گفت و گو با همسر سردار شهید سید محمد علی موسوی

با آقای حسن زاده – از بستگان و همکار شهید- به طرف منزل سردار شهید سید محمد علی موسوی می رفتیم. در کوچه پس کوچه هایی در منطقه ای شلوغ. ابتدا تعجب آور بود. آیا منزل معاون اطلاعات نیروی زمینی سپاه در این کوچه پس کوچه هاست؟ اما بعد تعجب جای خود را به یقینی زلال داد. اگر منزل او ویلایی در شمال شهر بود جای تعجب داشت. حال دیگر سادگی و صمیمیت آن منزل قدیمی نیز قابل حدس بود.
پله ها مهمان گلدان هایی سبز بودند که بوی خاصی داشتند. دیوارهای خانه، جا به جا تصویر شهید موسوی را بر سینه نشانده بودند.
وقت رفتن، بهتر می شد بوی گلدان ها را فهمید. عطر غریب دلتنگی بود. دلتنگی برای گام هایی مرد سبزپوشی که چهل روز از سفرش می گذرد و گل ها تشنه نگاه او هستند.
¤ لطفاً خودتان را معرفی کرده و درباره نحوه آشنایی و ازدواج با شهید موسوی توضیح بفرمائید.
– بسم الله الرحمن الرحیم. ملیحه حسن زاده هستم، دختردائی آقای موسوی. خب به دلیل همین نسبت فامیلی نزدیک، آشنایی برای ازدواج خیلی سخت نبود.
¤ ظاهراً ایشان شوشتری هستند. شما هم شوشتر بودید؟
– نه. خانواده ایشان ساکن خرمشهر بودند و ماهم اهواز بودیم. البته اصلیت خانواده ها شوشتری است اما آقای موسوی خودشان در خرمشهر به دنیا آمدند.
¤ چه سالی ازدواج کردید و آن موقع شهید موسوی چند سال داشت؟
– سال 60 ازدواج کردیم و آن موقع 19ساله بودند. آقای موسوی با خانواده شان بحث ازدواج را مطرح می کنند که حتی بعضی از اعضای خانواده مخالفت می کنند. البته به غیر از پدر و مادرشان. می گفتند سنتان کم است و درعین حال جبهه هم هستید و هر آن امکان دارد اتفاقی بیفتد. ایشان هم در جواب می گوید؛ من خودم می دانم که می توانم از پس زندگی بربیام. درمورد جبهه هم با همسرم مطرح می کنم و شرایط خودم را توضیح می دهم که اگر دوست داشت مرا با همین شرایط قبول کند.
¤ شما با آن وضعیت جنگ و حضور مداوم ایشان در جبهه، در انتخاب خودتان تردید نکردید؟
– خب ما هم در منطقه جنگی بودیم و از این شرایط دور نبودیم. به همین علت وضعیت ایشان برای من غریب نبود و درک می کردم. ما باهم صحبت کردیم و ایشان هم این حرف ها را زدند و توضیح دادند.
صحبت کردن قبل از ازدواج در میان اقوام ما خیلی مرسوم نبود اما با اصرار ایشان ما باهم حرف زدیم و اتفاقاً مدت آن طولانی هم شد و بعضی ها هم اعتراض کردند. آقای موسوی گفت من حرف ها و نکاتی داشتم که باید می گفتم.
¤ چه حرف ها و نکاتی؟
– همین وضعیت جبهه و جنگ و حضور ایشان. دیگر اینکه با این شرایط نمی توان زندگی راحت و آنچنانی داشته باشیم که من هم این شرایط را قبول کردم.
¤ بعد از ازدواج کجا ساکن شدید؟
– رفتیم آبادان. البته موقع رفتن ایشان در جبهه بود و من تنهایی رفتم. خانه نزدیک اروند بود. ما این طرف رودخانه بودیم و آن طرف هم عراقی ها بودند. چند خانم دیگر هم در آن ساختمان بودند که آنها هم همسرانشان در جبهه بودند.
بعضی شب ها که از شدت گرما می رفتیم بالای پشت بام می خوابیدیم، تیرهای عراقی ها را می دیدیم که از بالای سرمان رد می شد.
روزهایی که برای خرید از خانه بیرون می آمدیم، همینطور خمپاره و گلوله بود که در خیابان منفجر می شد و ما می پریدیم!
خلاصه آبادان چنین شرایطی داشت و یکسره دود بود. پالایشگاه را هر روز می زدند و دود و آتش آن قطع نمی شد. در چنین شرایطی در آبادان زندگی کردیم.
¤ راستی مهریه تان چقدر بود؟
– مهر السنه. (مهریه حضرت زهرا«س»)
¤ پیشنهاد شما بود یا آقای موسوی؟
– آن موقع این حرف ها مطرح نبود و نظر هردویمان همین بود.
¤ آقای موسوی از پایه گذاران سپاه خرمشهر و همرزم شهید جهان آرا بودند و نقش برجسته ای در دفاع 45 روزه از خرمشهر داشتند.
¤ با شما در این مورد صحبت کرده بودند؟
– چیزی در ذهنم نیست. شاید هم گفته باشند و من به خاطر نمی آورم.
¤ چند وقت یک بار به منزل می آمدند؟
– تا وقتی که خرمشهر در اشغال بود ما در آبادان ساکن بودیم. موقع عملیات بیت المقدس که شد، ما به اهواز رفتیم.
ایشان در زمان اشغال خرمشهر با سه نفر از دوستانمان در جبهه مهرزی بودند. ما خانم ها هم که گفتم در یک ساختمان بودیم. روزها که اصلا پیدایشان نمی شد. یک شب در میان و دو نفر، دونفر به آبادان می آمدند. معمولا شب از نیمه گذشته می آمدند و صبح خیلی زود هم می رفتند دوباره به منطقه. زمان عملیات بیت المقدس ما چهار خانم رفتیم اهواز. بعد از عملیات این جمع از هم پراکنده شد. منصور گلی و ابراهیم قاطعی شهید شدند و آقای خلفی هم قطع نخاع و ویلچری شد.
¤ در مورد مسئولیت خودشان در جبهه چیزی می گفتند؟
– نه در این مورد صحبتی نمی کردند. البته بعدا در فیلم هایی که تلویزیون از جبهه نشان می داد فهمیدم که از فرماندهان بوده اما اینکه خودشان چیزی بگویند، اینطور نبود.
حسن زاده- ایشان در عملیات بیت المقدس جانشین ابراهیم قاطعی بودند که با شهادت ایشان فرماندهی گردان را به عهده گرفتند.
بعد از آزادی خرمشهر هم تا مدتی مسئول حفاظت اموالی بودند که از غارت دشمن در امان مانده بود. بعد از آن هم به قسمت های دیگر منتقل می شوند.
¤ آیا از دوران جبهه و دوستان شهید خود یاد می کردند؟ بیشتر به کدام یک از آنها علاقه داشت؟
– نزدیک ترین دوست ایشان شهید ابراهیم قاطعی بود که از پیش از انقلاب با هم دوست بودند. خیلی با هم صمیمی بودند. همیشه از ایشان به عنوان یک انسان بزرگ و باهوش یاد می کرد. این علاقه طوری بود که اسم تنها پسرمان را هم ابراهیم گذاشت.
از جبهه و جنگ در خانه خیلی یاد می کرد و همیشه می گفت جبهه یک نعمت بود. بعضی وقت ها که این همه حرص و طمع برخی ها را برای دنیا می دید می گفت انگار باید دوباره جنگی دیگر شود تا شاید برخی ها از خواب بیدار شوند و بفهمند همه چیز این دنیا و زرق و برقش نیست.
غبطه دوران جبهه را می خورد و می گفت کاش این درجه ها و عناوین نبود و همان سادگی و صمیمت گذشته بود.
¤ درباره آرزوی شهادت خودشان چیزی نمی گفتند؟
– مستقیم حرفی نمی زد اما من گاهگاهی در قنوت هایش می دیدم که چطور طلب شهادت می کرد.
¤ شهید موسوی به عنوان یک همسر و پدر چه روحیاتی داشتند؟
– برخلاف تصور برخی ها که ممکن است فکر کنند ایشان به عنوان یک نظامی روحیه خشک و خشنی باید داشته باشد اما بسیار مهربان و باعاطفه و با احساس بودند. رفتارش چنان محبت آمیز بود که باورش برای برخی ها سخت بود. عجیب به بچه ها محبت می کردند.
¤ چند فرزند دارید؟
– سه تا.
¤ ازدواج کرده اند؟
– بله.
¤ با توجه به مسئولیت سنگین ایشان، احتمالا ساعات زیادی را درگیر مسائل کاری بوده و شاید حضورشان در خانه به لحاظ زمانی کمتر بوده است. این موضوع را چطور جبران می کردند؟
– خیلی خیلی کار می کردند. حتی قبل از این مسئولیت شب و روز کار می کرد گاهی می گفتم شما که این قدر کار می کنید، آنهایی که مسئولیتشان از شما بیشتر است پس چقدر کار می کنند؟! ایشان می گفتند هر کس مسئولیتی و وظیفه ای دارد. با وجود این همه کار کردن باز می گفت گاهی فکر می کنم به اندازه لازم کار نمی کنم. البته این میزان از کار و تلاش تاثیری روی روابط خانوادگی و خانواده ایشان نداشت. یعنی هر چقدر کار و مسئولیتشان بیشتر می شد، به همان میزان و بلکه بیشتر توجه شان به خانه و خانواده هم افزایش پیدا می کرد.
هیچوقت نمی گفت من کار دارم و با این بهانه از زیر بار مسئولیت خانواده شانه خالی کند.
به عنوان مثال اگر یک روز صبح باید می رفتیم خریدی یا کاری انجام می دادیم، ایشان می گفت من شب قبل می روم و کارهایم را ردیف می کنم و صبح می آیم تا به کارمان برسیم. می رفت از شب تا صبح کارش را انجام می داد و صبح به خانه می رسید. وقتی هم کار خانه تمام می شد باز به کارش می رسید.
در واقع ایشان از وقت استراحت خودش می زد تا هم به شغلش برسد و هم به خانواده رسیدگی کند.
برخی اوقات پیش می آمد که مشغول کاری برای خانه بودند که زنگ می زدند و ایشان را می خواستند. ایشان با عذرخواهی می رفت و وقتی برمی گشت بارها عذرخواهی می کرد و می گفت خودت که می دانی دست من نیست و خیلی اظهار شرمندگی می کرد و سعی داشت ما ناراحت نشویم. البته ما هم کاملا ایشان را درک می کردیم و هیچوقت دلخور نمی شدیم. همیشه می گفتند که من خدا را شکر می کنم که خانواده ام اینطور با من همراه هستند.
حسن زاده- خوب است من هم اینجا به خاطره ای اشاره کنم. عقد دختر کوچک ایشان در اهواز بود و اتفاقا همان وقت هم رزمایشی در منطقه قرار بود انجام شود و ایشان به همین خاطر جلسه داشتند. جلسه هم در اهواز بود. عاقد و همه فامیل منتظر رسیدن ایشان بودند و شهید موسوی خودشان را در دقیقه 90 رساندند.
ایشان هفته ای چند شب، ساعت سه می آمد محل کار و به کارهایش می رسید. بی سروصدا هم می رفت و اغلب کسی هم متوجه نمی شد.
همسر شهید- خیلی اهل فکر کردن بود. بعضی شب ها ناگهان از خواب بیدار می شد و غرق فکر می شد و بعد هم می گفت من باید بروم محل کار. می گفتم آخه الان که نصفه شب است و همسایه ها می گویند چه اتفاقی برای اینها افتاده است. می گفت عیبی ندارد. این بنده خداها هم دیگر عادت کرده اند!
می رفت و صبح زنگ می زد و خیلی اظهار رضایت می کرد. می گفت من شب ها بهتر می توانم کار و فکر کنم. در طول روز مراجعات زیاد است و آدم تمرکز ندارد و نمی تواند فکر یا مطالعه کند.
حسن زاده- بعد از شهادت، یکی از همسایه ها که عکس آقای موسوی را می بیند، با تعجب می گوید این همان کسی است که شب ها ساعت یک و دو می رفت بیرون!
¤ نسبت به مسائل و اعمال عبادی رفتارشان چگونه بود؟
– به واجبات اهمیت زیادی می دادند و در مستحبات هم اینطور نبود که بخواهند خودشان را آدم مقدسی جلوه دهند. البته در نماز حالت عجیبی داشتند و خیلی باتوجه بود.
حسن زاده- به نظر من بیشتر عبادت ایشان تفکر بود. از مستحبات می زد و به کارش می رسید. می گفت کار برای من جزء واجبات است. تامین امنیت این کشور برای من واجب است.
اهل تظاهر نبود. نمازش را اول وقت و به جماعت می خواند و پس از آن به سرعت دوباره مشغول کار می شد. می گفت در نظام جمهوری اسلامی اگر آن نگهبان لب مرز، دقت نکند و سهل انگار باشد و باعث رخنه دشمن شود، نظام جمهوری اسلامی غفلت کرده است چون او مامور آنجاست و کس دیگری نیست که مراقب باشد. من هم که این مسئولیت را دارم، اگر حواسم نباشد و غفلت کنم کل نظام جمهوری اسلامی ضربه و لطمه می خورد. با این استدلال به کارهای فکری می پرداخت و افکارش را هم مکتوب می کرد. می گفت من حتما کنار رختخوابم هم قلم و کاغذ دارم تا اگر نیمه شبی فکری به ذهنم رسید آن را بنویسم تا مبادا یادم برود.
اغلب اوقات مشغول فکر بود. اصلا اهل بطالت و حرف های بیهوده و این مسائل نبود. یعنی فرصتی برای اینها نداشت. آدم کم حرفی بود و حرف هایش یا درباره مسائل اخلاقی بود یا کاری. حرف لغو و بیهوده نمی زد. همیشه می گفت ما وقت نداریم، فرصت ما کم است. در محل کار همیشه می گفت روز 24 ساعت است. نمی گفت شبانه روز. منظورش این بود که از شب هم باید استفاده کرد. البته با برنامه ریزی.
¤ در تربیت فرزندان به چه نکاتی حساس بودند؟
– ایشان روی مسائل دینی و اعتقادی تاکید خاصی داشتند اما اینگونه نبود که بخواهند چیزی را به آنها تحمیل کنند. می نشستند و با آنها حرف می زدند. خیلی وقت ها دو نفری با ابراهیم در تنهایی حرف می زدند و مسائل را با او درمیان می گذاشتند. در کارها با بچه ها مشورت می کردند و می گفتند باید به بچه ها احترام گذاشت. اینطوری بچه ها به پدر و مادر اعتماد می کنند.
همیشه به من می گفت سعی کن با بچه ها صمیمی باشی و با آنها صحبت کنی.
¤ روزهای آخر چه حال و هوایی داشت؟
– یک حالت عجیبی داشتند. وقتی از خواب بیدار می شدند با یک نگاه عجیب و غریبی اطراف را نگاه می کردند. انگار نگران بودند. وقتی علت را می پرسیدم می گفتند خواب جبهه و جنگ و رفقای شهیدم را می بینم. انگار اصلاً در این دنیا نبودند. دکترها همیشه به ما امید می دادند اما می گفت من وضع خودم را می دانم.
سردار پاکپور -فرمانده نیروی زمینی- خدا خیرشان بدهد. زیاد به عیادت ایشان آمدند. دفعه اول که آمدند، با اینکه آقای موسوی اصلاً حوصله هیچ کس را نداشت، گزارش مفصلی از ماموریتش داد. گفت اینجا رفتیم، آنجا رفتیم، اینطور شد و … آخر هم چندین دفعه و با یک حالی عذرخواهی می کرد که نتوانسته ماموریت را تمام کند.
حسن زاده- ما هر چقدر سعی می کردیم با ایشان صحبت کنیم و روحیه و فضا را عوض کنیم نمی شد. یک شب یکی از دوستان نزدیکش آمد و گفت می خواهم با آقای موسوی تنها حرف بزنم. وقتی آمد بیرون گفت هر کار کردم نتوانستم روحیه اش را عوض کنم. به من گفت این شبها فقط خواب ابراهیم قاطعی را می بینم.
یک بار که من پیشش بودم و از خواب بیدار شد، پرسیدم انگار نگرانی؟ گفت من هیچ نگرانی ندارم. نه کار، نه بچه ها و نه چیزهای دیگر، فقط نگران خانمم هستم.
جالب است که این ایام هیچوقت از کار سوالی نکرد. کسی که اینقدر به کارش اهمیت می داد. فقط همان روزهای اول یک بار پرسید از محل کار چه خبر؟ برای من خیلی تعجب انگیز بود که چرا حرف کار نمی زند. انگار از همه چیز بریده بود. حالا که فکرش را می کنم می بینم در عالم دیگری بود.
¤ آدم وقتی یکی از عزیزانش را ازدست می دهد، انگار بیشتر می فهمد چه چیزی را از دست داده است. این ایام فراق برای شما چگونه می گذرد؟
– من هر وقت بیمارستان بودم، فقط یاد خانواده جانبازها می افتادم که سال ها کنار تخت بیماری همسرانشان صبر و تحمل می کنند. ما به همین وضعیت سخت بیماری ایشان هم راضی بودیم که سایه شان بالای سر ما باشد اما خواست خدا چیز دیگری بود. خیلی سخت است. هم برای من و هم برای بچه ها. خیلی سخت است.
دختر بزرگش به امید حرف دکترها منتظر بود که ایشان به بخش منتقل شود تا بتواند ببیندشان اما نشد و این به دلش ماند.
¤ نگاه شهید موسوی به سپاه و پاسداری چطور بود؟
– همه عشقش سپاه بود. می گفت اگر کسی از سپاه بیرون بیاد و کارش را رها کند، به فکر اسلام نیست. هیچوقت اظهار خستگی نکرد. برخی وقت ها که می گفتم شما به فکر بازنشستگی نیستید؟ می گفت: راحتی برای این دنیا نیست. دعا کن در آن دنیا راحت باشیم.
می گفت فلانی را ببین. خودش برای خودش تعیین تکلیف و سپاه را رها کرد. می بینی آخر و عاقبتش چطور شد.
حسن زاده- به شدت
تکلیف گرا بود. می گفت ما برای تکلیفی آمدیم سپاه. آیا الان تکلیف از دوش ما برداشته شده؟ هیچوقت برای خودش تعیین جایگاه و پست نکرد. می گفت من یک سربازم و هر جا بگویید کار می کنم. بعد از چند سال کار در تهران گفتند باید بروی اهواز. بدون هیچ چون و چرایی رفت و کار را به دست گرفت.
¤ روی چه موضوعاتی بیشتر حساسیت داشتند؟
حسن زاده- روی مسئله ولایت فقیه خیلی حساس بود. علاقه عجیبی به حضرت آقا داشتند. آقای طائب همراه حضرت آقا در سفر قم بودند. بعد از سفر به ملاقات ایشان آمدند و عذر خواهی کردند که به خاطر سفر دیر آمده اند. آقای موسوی دست ایشان را گرفت و فشرد و گفت این چه حرفی است. شما از پیش آقا آمدید و عطر و بوی ایشان را می دهید و همین برای من کافی است.
در ایام فتنه همیشه می گفتند حواستان باشد آقا چه می گوید. اگر ذره ای در ولایت فقیه شک کنید گمراه شده اید. در دست نوشته هایش هست که نوشته: پاسدارن جز خواص جامعه هستند و خواص حق ندارند ذره ای در ولایت شک کرده و منحرف شوند.
– چند باری که به ملاقات اقا رفته بودند، وقتی برگشتند با یک ذوق و شوقی تعریف می کردند و عجیب روحیه می گرفتند.
روابط عمومی نیروی زمینی سپاه پاسدارن

 

***

سردار شهید ابوالقاسم ضرغام پور

فرمانده گردان امام علی (ع) لشکر7 ولی عصر (عج)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
شجاعتش کم نظیر بود, او در خانواده ای رشد و نمو کرد که شجاعت آن ضرب المثل است . او این نعمت خدادادی را با تواضع و عشق به اهل بیت در هم آمیخت و در مسیر حق به کار گرفت؛ جوانی که نسبت به فرامین دینی و اجرای احکام اسلام فوق العاده غیرتمند بود.
سال 1341 ه ش در شوشتر به دنیا آمد. در خانواده ای زحمتکش و پرتلاش رشد نمو د؛ او از همان کودکی راحتی و آسایش را از خود رهانید و با دشواریها انس گرفت.
دوران ابتدایی و راهنمایی را در شوشتر با موفقیت گذراند، سال اول دبیرستان بود که به کرمانشاه رفتند. مدتی آنجابود اما برای ادامه تحصیل به زادگاهش شوشتر باز گشت، پایان تحصیلات دبیرستان او همزمان شده بود با اوج گیری قیام مردم ایران بر علیه حکومت شاه.او همراه خواهرش اطلاعیه ها وپیامهای ی حضرت امام (ره) به مردم را تکثیر و توزیع می کرد.
با پیروزی انقلاب , به جمع پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در زمره نیروهای عملیاتی وآموزشی در آمد و در برقراری امنیت , مبارزه با اشرار , قاچاقچیان و آموزش نیروهای مردمی پرداخت.
با شروع جنگ تحمیلی شهر و دیارش را ترک کرد و به جبهه های جنگ شتافت، او به لحاظ هوش و فراستی بالایی که داشت در مدت کوتاهی نقشه خوانی، تخریب و تاکتیکهای مختلف نظامی را فرا گرفت ,ضمن اینکه در همین مدت دوره آموزش تکاوری را در اهواز گذراند. شهید ضرغامپور در عملیات چریکی حمیدیه به فرماندهی شهید علی غیور اصلی ,در شکست محاصره سوسنگرد , در آزادسازی هویزه و در عملیات محاصره آبادان جانانه جنگید .اودر این عملیات با اصابت گلوله توپ از ناحیه پا مجروح شد که بعد از مداوا دوباره به جبهه بازگشت.
ضرغامپور همراه با گردان تحت فرماندهی اش در عملیات بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد در زیر باران گلوله و خمپاره های دشمن ودر پیشاپیش نیروها به فرماندهی وهدایت آنها پرداخت و نقش ماندگاری در باز پس گیری این شهر از دست دشمن متجاوز ایفا کرد.
او در آستانه عملیات رمضان ضمن بازسازی و سازماندهی گردانی که فرماندهی آن را به عهده داشت در این عملیات نیز شرکت کرد.
بعد از عملیات رمضان به جذب و آموزش نیروهای پاسدار و بسیج پرداخت تا با نیرویی مضاعف در عملیات والفجر مقدماتی شرکت کند.
ابوالقاسم ضرغامپوردر این عملیات حضوری فعال و تاثیر گذار داشت.
20 بهمن 1361 در عملیات والفجر مقدماتی روزی بود که ملائک ندا دادند خدا تو را به عرش فر خوانده ؛او در این روز مورد اصابت ترکش گلوله های خمپاره دشمن قرار گرفت و جاودانه شد. چند روزی بعد پیکر پاکش بر شانه مردم قدر شناس شوشتر تشییع شد و در گلستان شهدای این شهر آرام گرفت.
همرزمان ویاران او در آن روز نجوا می کردند:
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
اودرفرازهایی از وصیت نامه اش نوشته:
حریم و حرمت رهبر در نظام باید مقتدر باقی بماند و جناهها اگر علیه یکدیگر حرفی دارند، و هر کس خودش را حق می پندارد، باید حرمت رهبری و نظام را حفظ نماید و این نظام و رهبری که وارث خون شهیدان و صالحان و صدیقان است را حفظ نمایید.
منبع:پرونده شهید در بنیاد شهید وامور ایثارگران اهواز,مصاحبه با خانواده ودوستان شهید

وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
والعصر * ان الانسان لفى خسر * الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق * و تواصوا بالصبر *
اشهد ان لا اله الا الله * اشهد ان محمد رسول الله * اشهد ان على ولى الله
دینم اسلام ، پیغمبرم محمد(ص) ، امامم على(ع) مذهبم تشییع اثنى عشرى .
براى خدا و براى رضاى خدا و براى پیاده شدن حکومت خدا .
درود و سپاس خداوند بر شهداى راه الله از هابیل تا کنون و درود و سپاس خداوند بر کلیه کسانیکه آزادانه مکتب اسلام را پذیرفتند و به ذره ذره اعمال آنها گردن نهادند و در نهایت به خاطر برپا شدن این مکتب آخرین تلاش را کردند و بزرگترین سرمایه این جهانشان را به خداوند دادند و خون پاکشان را در راه هدفشان بر زمین ریخت و مسئولیت از دوششان برداشته شد .
درود و سپاس این خداوند بر بازماندگان این عزیزان که با صبرشان و مقاومتشان نه تنها راه این شهدا را ادامه میدهند ، بلکه انسانهاى دیگر را به حرکت در این راه دعوت میکنند و بوسیله همین شهدا آخرتشان تضمین می شود و این وارثان با گریه هایشان و همچنین ناله هایشان آوازه فریاد را بر علیه ظلم سر میدهند و ما مدیون این شهدا و خانواده بزرگوار آنها هستیم .
و تاریخ گذشته ، حال و آینده نیز در مقابل این شهدا و این بزرگواران سر تسلیم فرود آورده است و تاریخ ظلم سربزیر و زبون و تاریخ اسلام سرافراز با قامتى استوار این شهدا را بر بلندى این عالم گذاشته است و به انسانها درس می دهد ، درسى که هیچ مکتبى چنین جرأتى ندارد که حتى در این راه صدایش در بیاید.
و حال ما باید وضعیت خودمان و راه زندگى و حیاتمان را با این شهدا منطبق کنیم و جدا اگر روزى در مقابل این شهدا وجهه اى داشته باشیم ، می بایست که در خودمان شک کنیم و امیدواریم که بتوانیم شهیدى زنده در راه خدا باشیم . و اما شما اى کسانیکه اینک شاهد شهادت این عزیزان هستید و سالهاست که رزم این مردان خدا را مى‌بینید ، گواه باشید که چرا اینها اینگونه جنگیدند ، گواه باشید که این جوانان به چه دلیل در خون خود مى غلطند ، گواه باشید که بعد از ما مسئولید ، که اگر نمى توانید را همان را ادامه بدهید ، پیاممان را به انسانهاى بعد از ما برسانید و به آنها بگویید اینها تنها در راه خدا و پیاده شدن حکومت خدا شهید شدند .
و اما شما اى انسانهاى در این جهان ، اینک ما اراده کرده ایم که راه سرور شهیدان حسین(ع) را هر چه مصمم تر ادامه بدهیم و عاشورایى واقعى بعد از عاشوراى کربلا در راه خدا در این دنیا برپا کنیم و اراده کرده ایم که هر جا ظلم باشد ما آنجا قیاممان را شروع کنیم . و تا ظلم هست همچنان بجنگیم تا اینکه به وسیله شهادت مسئولیت از دوشمان برداشته شود و اگر روزى نتوانستیم صد در صد حکومت خدا را پیاده کنیم بر این اعتقادیم که ما هر چه در توان داشتیم در راه خدا فدا کردیم و اینک که جسممان یاراى برخواستن و جنگ در راه خدا را ندارد . کسانیکه بعد از ما سلاح را بلند میکنند ، آنها یادگاران کسانى هستند که همه هستى شان را در راه عقیده شان داده اند و مکتب اسلام را بعنوان بهترین مکتب و پرارزش ترین دین دانسته اند و در زمان حیاتشان امام مهدى(عج) را بعنوان دوازدهمین امام شیعه می خواندند و براى آنها نیابت او در زمان غیبت رهبر این انقلاب امام خمینى شناخته شده است و به او به عنوان ولى فقیه می نگرند و اسلام را به عنوان یک مکتب ، مکتبى که ذات و زیربنایش توحید است که تمام ابعادش صرفا به خاطر ساختن انسانها آمده است قبول دارند .
و شهادت و جهاد را نیز با این همه عظمتشان تنها دو وسیله براى رسیدن به خدا می دانند ، در صورتیکه آئین هاى دیگر جنگ و کشتن را هدف قرار داده اند .
امامن و شهیدان دو الگو نمونه و بارز اسلام هستند که امامان مسئولیت رهبرى و حرکت دادن به امت اسلام و همچنین ادامه دادن راه انبیاء را به عهده دارند و شهیدان زنجیرهاى آهنین حفاظت این امامن هستند که کاملا معتقد به اسلام ، نبوت و امامت هستند و امام حاضرشان را شناخته و در راه هدف او عاشقانه مبارزه می کنند و در این سیر مبارزه نیز خود براى امام شدن و حرکت به طرف تکامل و متقى شدن کوشا هستند و هرگز شهادت را هدف قرار نداده ، بلکه خودسازى و ساختن امت اسلام را تا برپایى یک جامعه ایده آل اسلامى ، تا رسیدن به الله را پیش روى اعمال خود قرار داده‌اند . که این جامعه اسلامى جامعه اى است که ذره ذره مسایل هر جامعه را شناخت و آنرا از نظر اخلاقى و اقتصادى و ابعاد دیگر تأمین مى‌نماید . به طوری که در این جامعه همه امت برابر و برادر و عدل اسلام بر همه نظاره گر است و این اسلام همان اسلامى است که پیغمبر(ص) و همه امامان براى پیاده کردن آن تا آخرین دقایق حیاتشان کوشیدند و امامان ما در عمل و اخلاق الگو و نمونه هستند و تنها به دلیل وارث امام بودن به امامت برگزیده نشدند، بلکه در صدر جامعه اسلامى قرار دارند .
مثلا امام على(ع) را پیغمبر بعد از خود امام جامعه اسلامى قرار می دهد و همه امور مسلمانان را به دست او می سپارد که امام على(ع) چنان امامى می شود که می تواند امام حسن(ع) و حسین(ع) و یاران دیگر را براى اسلام بعد از خود آماده کند و چنان کسى است که سالهاى متوالى را در جهاد به سر برد و روزها شمشیر میزد و اصلا دقایقى فرصت نداشت که فارغ از مسائل عبادى و اجتماعى اسلام بیرون بیاید . مى‌بینم بعد از شـمشیر زدن روز ، سـر در چاهى نهاد ، و آن طور ناله و افغان مى‌کند که هـر انـسانـى را بـه تـحیر و تـعجب وامی دارد که مولاى اسلام در چه حالتى به سر میبرد که این طور آه و ناله می کند و دلیل این افغان چیست؟ این است که امام على(ع)به امامت جامعه اسلامى برگزیده میشود . و بعد از او امام حسن مجتبى(ع) و بعد ازامام حسن مجتبى(ع) ، امام حسین(ع) سرور شهیدان ، امامى که نداى (ان الحیاه عقیده و الجهاد) را سر داد و چنان درسى در حیاتش به همه تاریخ اسلام در زمان خودش و آینده داد که تاکنون فداکارى همچون او براى اسلام پیدا نشده ، زیرا او با جهادش و شهادتش و وصیتش به تاریخ اسلام چنان این حرکت مردم مسلمان را تغییر داد که الان هر کسى راه جهاد و شهادت را می خواهد بیاموزد امام حسین(ع) را باید بشناسد که بتواند همچون امام حسین(ع) آنطور جهاد کند که کفار نیز وحشت کنند. و یک مسلمان باید در این جهاد در زمان حیات منتظر و چشم به راه یک امامى دیگر باشد که آن امام مهدى(عج) است که در زمان غیبت او ولایت فقیه آن جامعه نیابت او را بعهده دارد که این امام نیز براى همه این امت از اوایل حیاتش شناخته شده است و نیز جهادش و بعدهاى دیگر . و این امت درمقابل او این شعار را بر زبان دارند که (تا خون در رگ ماست خمینى رهبر ماست) و خوشبختانه این امت و این جوانان عزیز با جانثار بودنشان این پیوند را ثابت کرده‌اند . امتى که اینک امام حسین(ع) را سرلوحه جهاد خود قرار داده‌اند و ناتوانان در پشت جبهه و جوانان درجبهه تا دم شهادت می رزمند. و اما شما اى امت اسلام ، اى صابران و اى وارثان شهیدان از صدر اسلام تا به کنون ، اى کسانیکه قبل و بعد از وفات پیغمبر(ص) زندگى راحتى به خود ندیده اند و اینک که یک جامعه اسلامى را می خواهند تشکیل بدهند ، اینگونه بر شما ظلم می کنند و شما را به خاک و خون میکشند همه میدانیم که در عذابیم ، همه میدانیم که جوانانمان شهید می شوند ، میدانیم که محاصره اقتصادى هستیم و خانواده‌ها از نظر تأمین تدارکاتى در عذاب هستند . می دانیم که مظلومیم . می دانیم که در این دنیا تنهاییم ، می دانیم که در این جهان مادى کسى نیست که به داد ما برسد . ولى چاره‌مان چیست؟ مگر نه این است که پیغمبر و امامان و امت آن زمان نیز در عذاب و جهاد بودند ، پس ما اسلام را قبول کرده‌ایم ، باید مبارزه کنیم . باید از همه چیز بگذریم ، باید پشتیبان امام باشیم . تنها به فکر خدا باشیم که انشاءالله این وضع هم روزى عوض میشود و اگر جوانانى از دست داده ایم و خود نیز مسئول شدیم که به میدان جهاد برویم باید عاشقانه بشتابیم تا نداى مظلومیتمان را و همچنین پرچم توحید را بر بام این دنیا برافراشته کنیم . و اما شما اى رزمندگان این شما لیاقت این را پیدا کرده اید که على اکبرحسین(ع) شوید و حالا که خود سلاح رزم را بلند کرده‌اید . این سلاح را هرگز رها نکنید که این سلاح و این راه و این جنگ شرف و عزت ماست و وقتى رزم را شروع کردید دیگر نمیتوانید برگردید زیرا خون شهدا را به عهده گرفتید و هیچ کس بیشتر از شما که جاى شهدا را گرفته‌اید در نزد خدا محبوب و مسئول نیست و امیدوارم که هر چه زودتر بتوانید کفار را در سرتاسر جهان به شکست و زبونى وادار سازید و تا پیاده شدن حکومت مهدى(عج) از پاى ننشینید و روزى بتوانید سربازان امام زمان باشید و بدانید که شما این جهان مادى را بر هم زده اید .
و شما اى سلحشوران جبهه اسلام عبادت و تقوى را از بلند کردن سلاح و ابزاروآلات این دنیا پیشه خود کنید و از این روز و شبهایى که در جبهه‌ها استفاده مى‌کنید روز را در رزم و شب را در عبادت . از این شبهاى جبهه استفاده کنید و دعاها را بر پا نمایید . دعاى توسل و غیره را سر دهید و امام زمان(عج) را خیلى صدا کنید و از خدا بخواهید که اسلام را پیروز گرداند . و در خودسازى خویش هنگام نبرد همان دقایقى که گلوله مرگبار دشمن سراغ شما مى‌آیند ، استفاده کنید و به مرگ احساسى واقعى پیدا کنید و از این دنیا رفتن را همیشه در نظر داشته باشید که بتوانید با وجود مرگ ترسان از فشار قبر و صحراى محشر و دیگر مسایل آخرت باشید و با درست کردن این مسایل براى خودتان می توانید دعا بخوانید و می توانید شبها براى خودتان و خرد کردن نفس سرکش خویش موفق باشید و اگر روزى توانستید خود را در مقابل خدا سرزنش و ضعیف بدانید آن موقع عاشق می شوید و اگر عاشق شدید شهید مى شوید و به قول برادر شهید مشهدى زاده باید عاشق شد و الا شهادت محال است و اگر شهید شدید سربلند و پر افتخار خواهید گشت و براى تمامى انسانهاى تاریخ نمونه و الگو خواهید شد و شهادت صددرصد به قول شهید فخاریان لیاقتى است و پیروزى نیز به سادگى نصیب هر کسى و یا یک قوم نمیشود . تا قومى به خاطر خدا به میدان جهاد نیایند ، همیشه ذلیل و خوار خواهند ماند . اما خداى را شکر که شما سلحشوران اینگونه عاشق وارد میدان رزم شده اید و خدایا تو این شهادتها و شهامتها و ایثارگریها را بپذیر . خدایا بپذیر که مادران ما اینگونه صبر میکنند . خدایا بپذیر که جوانان ما همه عیش و نوش جوانیشان را به خاطر تو فدا کرده‌اند و خدایا تنها این رزمندگان یک آرزو دارند آنهم پیروزى حکومت تو و طلب بخشش از گناهان و نداى العفو . العفو . آنها همیشه در تاریکى شبهاى بلند است .
خدایا ، چندین هزار مسلمان در ایران و جاهاى دیگر در خون خود غلطیدند که حکومت تو بر جهان مسلط شود ، پس به خاطر خون این شهدا ما گناهکاران را ببخش . خدایا با ما که ضعیف هستیم و در مقابل عظمت تو خیلى ریز هستیم و در مقابل اراده رحمت تو تنها میتوانیم ، سر تسلیم فرو بیاوریم و اگر روزى شیطان به سراغمان آمد و معصیتى کردیم و از روى خطا نبوده است, فقط اراده ضعیفمان توانست در مقابل شیطان مبارزه کند و بعد از گناهمان نیز پشیمانیم . خدایا ما نمی توانیم در شب اول قبر فشار قبر را تحمل کنیم . خدایا ما نمی توانیم در صحراى محشر رو در روى شهدا نگاه کنیم . خدایا ما در مقابل امام زمان نمیتوانیم سر بلند کنیم . خدایا می دانیم که خطاکاریم ، گناهکاریم ، ریاکاریم . می دانیم که لیاقت شهادت در راه تو را نداریم . ولى چه کنیم امیدمان این است که تو الرحمان و الرحیم هستى . تو را به خون شهدا و تو را به حق پیامبرت حضرت محمد(ص) و به خون حسین(ع) شهید و تو را به بدن تکه تکه شده این جوانان عزیزت سوگند می دهیم که ما را ببخش . ناتوانیم، ضعیفیم. اى امام زمان می دانیم که پرونده ما در دست توست و قلب تو را به درد آورده‌ایم ، میدانم که پرونده‌ام سیاه است و مسئولیت یک شیعه تو را انجام نداده‌ام و میدانم که راه شهدا را ادامه نداده‌ام ولى دلم به این خوش است که آقایى مثل شما دارم و سرورى و مولایى مثل شما دارم .
اى امام زمان شهدا اکثر شبها تو را صدا میکردند و براى دیدن تو گریه و ناله‌ها میکردند.
آن سلطانیان و دیگر شهدا براى دیدن نور تو آنقدر ناله کردند تا موفق شدند و من هم اکنون پر از خون و چشم‌هایم پر از اشک است تو را با صداى بلند فریاد میکنم که به خاطر این خون شهدا به فریادم برسم که نمیتوانم در صف شهدا نباشم و تو را به کمر شکسته مادرت به سراغ این برادران رزمنده برو که شبها تا نیمه‌هاى شب تو رو صدا می کند از آن طفل چهارده ساله تا پیرمرد هشتاد ساله همیشه ناله می کنند و می گویند میخواهیم یارى امام زمان پشت سر ما باشد قسمت می دهیم که سراغ این عزیزان برو و کمکشان کن براى پیاده کردن حکومت تو آماده و مجهز شوند و از رزمندگان عزیز را می خواهم که امام زمان خویش را فراموش نکنند و همیشه او را صدا کنند و دعاى فرج را بخواند که همین دعاها هستند که آنها را در شبهاى تاریک جبهه به جلو میبرند و بودند شهدایى که گلوله‌هاى مرگبار از هر طرف به سراغ آنها مى‌آمدند و نداى الله اکبر و یا مهدى آنها بلند بود از مرگ ترسان نبودند زیرا آنقدر روحشان پر عظمت و سربلند بود که دم آخر مرگ نیز عاشق بودند و عاشق شهید شدند.
در آخر این نوشته‌ها یک مقدارى درد دل کنم، خدایا خودت میدانى که در این مدت انقلاب و جنگ همه زندگیم را فداى راه تو کردم و خودت میدانى چقدر زجر کشیدم و خودت خوب شاهد بودى که در شبهاى عملیات با اینکه شیطانها دور و برم را گرفته بودند ولى در راه تو جنگیدم . خدایا در این مدت بهترین دوستانم و یاران نزدیکم را از دست دادم خدایا بدنم مجروح شد همه کسانى را که میتوانستم در این دنیا داشته باشم از دست دادم و تا آنجائى که میتوانستم در جبهه ماندم و جنگیدم و خودت خوب میدانى که قلب مرا چقدر پر از خون کردند و تو خوب شاهد بودى که در جبهه، در آن درگیریهاى من با شهدا بودم و هرگز فرزندان مردم را رها نکردم . خدایا من همیشه نداى شهادت را سر میدادم و از گناهان خودم ناله میکردم و با شیطان، شیطانى که یک لحظه مرا تنها نمیگذاشت . مبارزه میکردم و اگر خطاهائى کردم طلب عفو دارم.
و اما خانواده شهدا میخواهم که صبر داشته باشید و از خانواده‌ام میخواهم که مقاومت کنند و در راه خدا صبر داشته باشند و از اینکه فرزندى را از دست داده‌اند زیاد ناله و افغان نکنند. جلوى گریه آنها را نمیگیرم زیرا گریه نیز خود وسیله‌اى براى کوبیدن دشمن است. از مادرم می خواهم که مرا حلال کند و از زحمتهاى خیلى زیاد او که برایم کشیده است تشکر می کنم و از پدرم می خواهم که مرا ببخشد اگر فرزندى شایسته نبودم و از برادرانم می خواهم که راه مرا ادامه دهند و از خانواده‌ام میخواهم که با اقوام رابطه نزدیک داشته باشند. و یک موتورسیکت دارم که به برادرم جلیل میدهم و وسایل دیگر را به خانواده‌ام که وسائل سپاه را تحویل بدهند و وسایل شخصى را نگه دارند و پولهایم به پدر و مادرم و جلیل و شاهپور تعلق بگیرد و از رزمندگان عزیز می خواهم که اگر توانستند یک شب بیایند بر سر قبر من و دعاى توسل بخوانند و می خواهم که هنگام به خاک سپردنم دعاى فرج را بخوانند و برایم دعا کنند.
و در آخر خیلى خوشحالم که به یارانم پیوستم آن یار وفادارم محمود مریدى، عبدالله مرداسى، عبدالکریم احمدى و دیگر شهداى عزیز. درود بر شهداى اسلام و درود بر شهداى جنگ تحمیلى و شهداى شوشتر، درود بر شهداى گتوند و سایر دیار دیگر. درود بر کلیه شهداى اسلام، پیروز باد حکومت خدا بر تمامى کفار. خدایا خدایا تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار.
الهى العفو – العفو – العفو. استغفرا… ربى و اتو الیه. اللهم ارزقنى توفیق التوبه. اللهم ارزقنى التوفیق الشهاده فى سبیله
10/11/61 تنگه چزابه ابوالقاسم ضرغام‌پور
منابع:
سایت ساجد

***

سردار شهید حاج خیرالله صفری

تولدش به سال ۱۳۳۸ در شهر فرزانه پرور بهبهان،نامش خيراله و شهرتش صفري زاده بود.او در خانواده اي مذهبي و در محيطي اسلامي تحت تربيت پدر و مادري معتقد به دين مبين اسلام رشد كرد.

دوره ابتدايي را با تلاش و جديت به پايان رسانيد.با ورود به دبيرستان در محافل مذهبي حضور فعال داشت و روز به روز به كمالات انساني خود مي افزود.

پس از اخذ ديپلم به سريازي اعزام گرديد.با اوج گيري قيام شكوهمند ايران اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) فعاليتهاي مذهبي سياسي خود را شدت بخشيد.او به شكلهاي مختلف انزجار خود را از رژيم سلطنتي پهلوي ابراز مي نمود تا سرانجام توسط مزدوران رژيم طاغوت دستگير و تحت شكنجه قرار گرفت.

با طلوع فجر انقلاب،تمام سعي و تلاش خود را جهت تبيين و حفظ ارزشها و دستاوردهاي انقلاب اسلامي به كار گرفت و مبارزه شديدي با اهل نفاق و منافقين آغاز كرد،تا جايي كه كتف راست آن جوان محبوب توسط منافقين به شدت مجروح گشت.

با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به جمع سبزپوشان سينه سرخ پيوست و تمام وجودش را در دفاع از انقلاب و آرمانهاي آن به كار گرفت.

حاج خيراله در كارهايش بسيار جدي و از پشتكاري عجيب برخوردار بود.او در همه كارهايش رضاي خداوند تبارك و تعالي را مد نظر قرار مي داد؛دائم الوضو بود و براي اطرافيان احترام زيادي قائل مي شد؛خوش خلق بود و مهربان و تبسمي هميشگي بر چهره نوراني اش نمايان بود.

براساس سنت حضرت رسول اكرم(ص) ازدواج نمود كه ثمره اين ازدواج ۳ فرزند بود.رابطه اش با والدين در كمال فروتني و تواضع بود؛او دنيا را براي آخرت مي خواست و هيچگاه موقعيت هاي اسلامي از تواضع و متانتش كم نكرد، بلكه مانند درخت تناوري بود كه هر چه ثمره اش بيشتر مي شد،تواضع اش بيشتر مي گشت. وي از ديد و بينش سياسي بسيار بالايي برخوردار بود و هميشه دنبال اجراي فرايض ديني و در نماز جماعت حضوري خالصانه داشت.

وي با شروع جنگ تحميلي در جبهه هاي حق عليه باطل حضور يافت و خالصانه به ايثارگري پرداخت.او با حضور مستمر در ميادين عملياتي از جمله عمليات خيبر،بدر،كربلاي ۱۰ و ديگر عملياتها،رشادتهاي زيادي از خود به يادگار گذاشت،سرانجام در زماني كه مسئول حفاظت اطلاعات قرارگاه مقدم جنوب بود،در عمليات والفجر ۱۰ در شهر حلبچه در ۲۶/۱۲/۶۶ بر اثر بمباران شيميايي توسط هواپيماي دشمنان بعثي،از خوبان دو عالم گشت و روح بزرگش در آسمان شهيدان آرام گرفت.

***

سردار شهید علی کمیلی فر

درطلیعه بامداد یکی از روزهای سال 1340 ه ش همزمان با هفتم صفر سالروز تولد امام سجاد (ع) در شوشتربه دنیا آمد. از کودکی فقر و محرومیت و تنگدستی در زندگی اش سایه انداخته بود اما در خانواده ای که عشق به اهل بیت(ع) و پیوند با قرآن و اسلام در تار و پودش راه یافته بود,تحمل این سختی ها آسان می نمود. از کودکی ودر حالی که 6 ساله بود ,همراه با پدر و دیگر برادرانش مشغول کار شد تا بتواند در آن روزگار سخت و طاقت فرسا به تامین هزینه های خانواده اش کمک کند. کار در کوره های آجر پزی و زمین های کشاورزی آن هم در سن کودکی از علی نوجوانی ساخت که مثل مردان بزرگ فکر و کار می کرد. نه ساله بود که روح تشنه و جستجو گرش اورا به مسجد کشاند و با قامتی استوار به نماز ایستاد. در جلسات قرآن مسجد حاج ملک که امروز مسجد شهدا نامیده می شود حضور یافت .حضور در مسجد وشرکت در مراسم مذهبی در تکوین شخصیت مذهبی او فوق العاده مؤثر بود. علی کمیلی فر با اعتقاد عمیق و ریشه دار در سن نوجوانی در حالیکه در کوره های آجر پزی کار می کرد, روزه می گرفت و تشنگی طاقت سوز و سنگینی کار هر گز او را از انجام وظیفه دینی و شرعی باز نمی داشت .دوران تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با همه مشکلات گذراند ودر رشته برق در هنرستان شهید بهشتی فعلی مشغول تحصیل شد. در کنار درس کلاسیک, به مطالعه جدی کتب مذهبی همت گماشت و تا اوجگیری انقلاب مقدس اسلامی لحظه ای از این مهم غافل نبود. با اوج گیری و علنی شدن مبارزات انقلاب اسلامی بر علیه حکومت ستمگر پهلوی ,همراه با دوستانش هسته های مبارزه تشکیل می دهد وبا حضور فعال در تظاهرات وعرصه های مبارزه با فرعون ایران, عشق خالصانه خود را به امام خمینی(ره)و انقلاب اسلامی ابراز می دارد. پیروزی انقلاب و استقرار حکومت اسلامی, خوشحالی بی اندازه علی را در پی دارد؛ این پیروزی اما باعث نمی شود او دست از تلاش ومبارزه بردارد.علی کمیلی می دانست دشمنان داخلی وخارجی جمهوری اسلامی به این سادگی دست از مانع تراشی و مواجهه با این حکومت مردمی بر نخواهند داشت. اوبا درک مسئولیت خطیر خود و شرایط تاریخی و حساس بر وسعت وشدت فعالیّتهایش افزود و در دفاع ازحقانیت انقلاب اسلامی به موضع گیری در مقابل گروهها الحادی وضد الهی بر می خیزد. اوبی هیچ تردید و درنگ سینه سبز و نگاه بصیرش را در مقابل تند بادهای مهاجم و خطرات و آفات ضد انقلاب قرار می دهد. همه ی آمال و آرزویش را که چیزی جز پیاده شدن عدالت و احکام الهی نیست, در سیمای امام (ره) و ولایت فقیه می بیند، خطوط انحراف هرگز نمی تواند او را وارد بازیها و کشمکشهای سیاسی کند. رسوا گر و افشا کننده ی منحرفین و گمراهان و منافقین و مرفّهین بی درد بود. اولین بار در جهاد سازندگی (سابق)مشغول خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی به سپاه پیوست و برای گذراندن آموزش نظامی به اهواز رفت. بعد از بازگشت از آموزش نظامی به عنوان نیروی رزمنده به جبهه رفت. از روزی که به جبهه رفت تا معد عروجش در تمام عملیاتی که توسط لشکر 7 ولیعصر (عج) بر علیه دشمن انجام شد فعالانه و عاشقانه شرکت داشت . مدتی از حضورش در جبهه می گذشت که به واحد اطلاعات و عملیات پیوست,واحدی که به قول یکی از اسطوره های دفاع مقدس ,سردارشهیدحسن باقری ,نبض جنگ در آن جا می زد. مدتی از حضورش در این واحد نمی گذشت که به فرماندهی آن منصوب شد. بعداز آن معاون فرمانده محور عملیاتی شد وبا هدایت وفرماندهی شجاعانه ضربات سنگینی به ارتش دشمن واردکرد. اودر این سمت نیز مانند مسئولیتهای قبلی اش موفق ظاهر شد. در عملیات والفجر 8 به سختی با سلاحهای شیمیایی دشمن مصدوم شداما هرگز حاضر نشد صحنه ی جنگ را ترک کند.در عملیات کربلای 5 زخمی شد اما باز هم اصرار همرزمان وفرماندهان برای حضور چندساعته در اورژانس فایده ای نداشت وعلی هیچگاه یک قدم از خط اول جبهه عقب تر نیامد. او یکی از مقتدر ترین و با شهامت ترین فرماندهان لشکر 7ولیعصر(عج)بود اما به پیروی از امیرالمومنین علی (ع) در برخورد با دوستان نهایت مهربانی را بروز می داد. همسرش می گوید: “پس از باز گشت از جبهه ,خلق و خو و جاذبه رفتارش تمام غمها را از دل می شست. آنچنان با فرزندانش بر خورد می کرد که غم دوری چند ماهه را فراموش می کردند. او تمام این ارزشها را از زندگی مولایش علی (ع) آموخته بود، پیوسته با وضو بود و عبادتهای طولانی و نمازهای پر سوز و گدازش به ویژه نماز شب را فراموش نمی کرد. در لحظه های پر شکوه وصال از خود بی خود می شد و جان را در آبشار صدق و خلوص می شست و اشک با زمزمه های شبانه اش گره می خورد .” سر انجام لحظه وصال شد و ندای ارجعی الی ربک از عرش الهی به گوش علی رسید.سال 1367 همزمان با میلاد حسین بن علی (ع) و روز پاسدار در هنگام اذان صبح بر روی یکی از قله های جبهه ی غرب در حال سر کشی به نیروها و بر رسی وضعیّت منطقه بود که بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ دشمن، کنار همسنگرش سید رضا پور موسوی به زمین خورد و با لبخند بر لب سرخ و تن پاره پاره به سوی دوست پرواز کرد. او با پیکری بی سر و و دستی جدا شده و بدنی پاره پاره به امام عاشورا اقتدا کرد. در وصیت نامه اش نوشته: به دخترانم بگویید که یادتان نرود که شما دختران شهید هستید و باید راه مرا که راه اسلام است بروید. اگر این ملت هم با شما باشند و پشتیبان انقلاب، هیچکس نمی تواند ضربه ای وارد کند. باطل رفتنی است، خداوند بالاتر از فرعون و نمرود است و می تواند آنها را از بین ببرد ولی در جنگ, ما را آزمایش می کند.

وصيت‏نامه پاسدار شهيد علي كميلي‏ فر سردار رشيد اسلام

بعد از مدتي كه در جبهه توفيق حضور داشته‏ام تصميم گرفته‏ام چند جمله به عنوان وصيت‏نامه بنويسم .

حال كه ما نهايتاً بايد برويم و مرگ حق است پس چه بهتر كه با سربلندي به حضور يار برويم و اين حجابها را كنار بگذاريم و سربلند بگوئيم اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمد رسول الله شهادت مي‏دهم ائمه معصومين امامان ما هستند و امام عزيز رهبر كبير انقلاب است و بايد خدا را شكر كنيم كه ما را از ظلمت رهانيد و در چنين كشوري آفريد. سالها بود كه مي‏گفتم اي كاش در كربلا بوديم و سر می داديم و امروز را خدا جهت آزمايش نصيب ما كرد و از اين آزمايش سربلند بيرون آمديم كه مرگ سرخ به از زندگي با ننگ است .

اي كاش من بي‏نهايت جان مي‏داشتم و فداي حفظ اين انقلاب اسلامي و امام عزيز مي‏كردم. من با ميل خود به جبهه رفته‏ام و خدا را شكر مي‏كنم كه چنين توفيقي را به من عطا كرد و تعجب مي‏كنم از خيلي مردم كه بعد از هشت سال كه از انقلاب گذشته، و با اين همه شهيدان اين همه توطئه دشمنان هنوز در خواب هستند و بي‏تفاوت بسر مي‏برند و نور را با اين همه روشني نمي‏بينند و جداً نمي‏دانم آن دنيا در مقابل خدا وشهيدان چه دارند بگويند؟

اين انقلاب يك آزمايش بود و جنگ آزمايش بزرگتر كه همه مردم و مسؤلين و دنيا را براي همه نشان داد و احسنت بر اين امت مسلمان و قهرمان كه تا اينجا خوب مقاومت كرده‏اند. و خدائي نكرده اگر كوتاهي بكنيم و دشمنان ما را نابود خواهند كرد و چيزي جاي ما نخواهند گذاشت و بي‏تفاوتها هم در اين بين بي‏بهره نخواهند بود. البته ترسي در پيش نيست ما وظيفه را انجام مي‏دهيم و باكي از نتيجه نداريم، پيروزي و شهادت براي ما فرقي ندارد چون هرچه خدا بخواهد آن حق است .

شهادت فوز عظيم است كه نصيب همه‏كس نميشود من كه دوست دارم و نهايت آمال و آرزوي من اين است و دائماً در دعا درخواست توفيق عاقبت به خيري را دارم .

شكر خدا كه انقلاب راه خود را مي‏رود و مردم هم راجع به خيلي از مسائل آگاه شده‏اند و خيلي از مسائل براي آنها حل شده، مقدار سختي جنگ هم تمام شدني است، اصلاً دنيا و مدت عمر آدمي كوتاه و تمام شدني است فقط توشه اعمال اوست كه باقي مي‏ماند و همراه اوست و خدا هم اعمال خالص مي‏خواهد .

سختي‏ها و بلاها براي مؤمنين است، پيامبر و ديگر امامان تمام عمرشان در جنگ و سختي بوده چون برحق بوده‏اند، ما هم همينطور چون شياطين از بسم‏الله بدشان مي‏آيد ما نبايد انتظار اين را داشته باشيم كه شرق و غرب ما را راحت بگذارند و بايد براي خدا سختي‏ها را تحمل كنيم، ما وظيفة استقامت داريم و خدا خود حافظ دين خود است و صد درصد پيروزي با ماست و از آن خداست اگر از راه حق و امام عزيز جدا نشويم پس بايد مقاومت كنند و جوانان به پشتيباني انقلاب به جبهه‏ها بروند و خواهران و مادران با حجاب و تربيت خوب و صحيح اسلامي خود عملاً به شرق و غرب جواب نه بگويند و اگر اين ملت باهم باشند و پشتيبان اين انقلاب، هيچكس نميتواند ضربه‏اي به ما وارد كند، و باطل رفتني است، صدام كه بالاتر از فرعون و نمرود نيست خدا مي‏تواند او را بدون ما از بين ببرد و فقط مي‏خواهد ما را آزمايش كند و خدا در اين مدت خيلي ما را نصرت كرده، مگر فراموش كرده‏ايم كه با چراغ سبز دنيا، صدام براي يك‏هفته به ايران حمله كرد و تا دروازه‏هاي دزفول و اهواز پيش‏آمد ولي الان غير از پس گرفتن اين مناطق در كنار شهرهاي عراق مشغول مقابله هستيم و ديري نمي‏رسد كه پيروزي نهائي را نصيب ما مي‏كند .

من فقط يك مسئله از خانواده‏ام مي‏خواهم و آن هم ادامه راه است و در اين مصيبت بي‏تابي نكنند كه دشمنان شاد شوند و من از همه تقاضاي عفو و بخشش دارم و التماس دعا براي عفو من، كه اگر خدا مرا نبخشد چه كنم، من در زندگي خيلي اشتباه كرده‏ام كه خدا راضي به بيان آنها نيست و فقط او مي‏داند ولي تقاضاي عفو دارم و اميد بخشش دارم و از خدا بعيد نيست و براي او مشكل نيست كه اين حقير را مورد عفو قرار دهد از پدر و مادر و تمام اهل خانواده، خواهران و برادران، تقاضاي عفو دارم و اگر پسري و يا برادري خوب براي خانواده نبوده‏ام مرا ببخشيد و مرا حلال كنيد از همه دوستان همكاران تقاضاي عفو دارم و اگر رنجشي از من ديده‏ايد ناديده بگيريد.

من تنها ناراحتي كه دارم آن هم بچه‏هاي يتيم است كه دوست دارم آنها را نوازش دهيد و تنگي نكشند من از همسرم تشكر مي‏كنم و از او مي‏خواهم كه ناراحت نباشد و بچه‏هايم را نيكو و اسلامي تربيت كند. من بچه‏هايم را زياد دوست مي‏داشتم سعي كنيد اگر صحيح دانستيد آنها را بر مزارم بياوريد تا قلب من آرام بگيرد. همچنين دوتا دخترم سميه و رقيه را بگوئيد، يادتان نرود كه شما دختران شهيد هستيد و بايد راه مرا كه همان راه اسلام است برويد.

به هر حال انشاءالله مرا ببخشيد مرا عفو كنيد و از خدا براي من آمرزش بخواهيد و من از شما پشتيباني انقلاب و امام و اسلام را دارم كه سعادت دنيا و آخرت همه ما در اين است. مرا در بهشت علي كنار ديگر شهدا به خاك بسپاريد و از شما تقاضا دارم كاري نكنيد كه مورد رنجش روح من شود مخصوصاً همسرم و دو بچه‏ام براي پيروزي اسلام و طول عمر امام دعا كنيد

خدايا همه ما فداي امام عزيز

***

سردار شهید عبدالحمید صالح نژاد

عبدالحمید صالح نژاد در سال 1340 در شهرستان دزفول چشم به جهان گشود. دوران کودکی را در مسجد محل همراه با نوای دلنشین قرآن و آموزش شعائر اسلامی و بهره گیری از آیات الهام بخش کلام الله و احادیث معصومین سپری نمود. به طوریکه با وجود سن کم در پشت تریبون مسجد در مورد معارف اسلامی سخنرانی می کرد. عبدالحمید مدتی بعد به عنوان مسئول جلسه قرآن مسجد محل، جوانان را جمع نموده و با الهام گیری از آیات قرآن آنها را علیه رژیم شاه تحریک می نمود. صالح نژاد با اوج گیری انقلاب اسلامی همدوش مردم مبارز ایران به تکثیراعلامیه های امام (ره) و شرکت در تظاهرات پرداخت. وی پس از پیروزی انقلاب به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و پس از تشکیل سپاه پاسداران وارد این نهاد مقدس شد. صالح نژاد با آغاز جنگ تحمیلی و حمله رژیم بعثی به سرزمین عزیزمان مشتاقانه به جبهه شتافت و در عملیات های بسیاری شرکت نمود. ارتفاعات بلتا، تیته ، تنگه ابوغریب و دریاچه ماهی شجاعت و رشادت این مبارز غیور را به یاد دارند. صالح نژاد از عملیات والفجر مقدماتی تا والفجر 8 در سمت فرماندهی گردان های «ذوالفقار انبیاء، حمزه سید الشهدا» از لشگر 7 ولی عصر (عج) فعالیت داشت و زمانی نیز فرمانده گردانی از گردان مسلم بن عقیل و معاون گردان عمار یاسر بود. عشق او به قرائت قرآن و تفکر در مورد آفرینش جهان، مطالعه و تعلیم و تربیت نیروهای تحت امرش زبانزد خاص و عام بود. سرانجام این رادمرد لحظه های نبرد در بهمن ماه سال 1364 در حالیکه فرماندهی گروهان ویژه را علاوه بر فرماندهی گردان های لشگر 7 ولی عصر (عج) بر عهده داشت، در ساحل غربی اروندرود در عملیات والفجر 8 بر اثر اصابت تير در 24 سالگي به سوی عرش خدا پرواز کرد و در کنار یاران شهیدش جای گرفت. از او 1 فرزند به يادگار باقي ماند.

از موفق ترین فرماندهان لشکر 7 ولی عصر (عج) بود. قدرت، لیاقت، تیزهوشی و هوش سرشار نظامی، شجاعت ,نظم و انضباط، اطاعت از مافوق و رازداری از ویژگی های او بود. سال 1340 ه ش در خانواده ای وارسته و مذهبی و در شهر افتخار آفرین دزفول متولد شد.

از کودکی با مسجد، قرآن، معارف و شعائر اسلامی انس و الفت ویژه ای داشت، در جلسات آموزشی نوجوانان درمسجد ,به طور مستمر شرکت می کرد.ا و دوره رشد خود را با بهره گیری از آیات الهام بخش قرآن و کلام معصومین سپری نمود. حمید هیچ وقت از قرآن فاصله نگرفت و چه بسیار شبها که در حین قرائت قرآن و یا شنیدن آوای ملکوتی از طریق ضبط صوت به خواب می رفت.از اوایل سال 1356 با شتاب گرفتن قیام اسلامی مردم ایران بر علیه حکومت خود کامه ی پهلوی,به صورت تمام وقت در خدمت انقلاب قرار گرفت.سخنرانی در مدرسه و آگاه نمودن اذهان همکلاسی هایش از آنچه در کشور می گذرد ومفاسد حکومت شاه ,شرکت گسترده در مبارزات سیاسی وتظاهرات افشا گرانه بر ضد رژیم سلطنتی ، چاپ وپخش اعلامیه ها و دستورات امام خمینی به مردم ایران که از فرانسه به کشور می رسید؛ از جمله فعالیتهای او بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی موفق به اخذ دیپلم در رشتخه تجربی شد و بی درنگ وارد کمیته انقلاب اسلامی (سابق)شد تا به پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی همت گمارد.

با دستور حضرت امام (ره)و تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی حمید وارد این نهاد انقلابی شد و در این پایگاه مقدس، سالهای سخت و مرارت باری را در پاسداری از حریم ایران بزرگ و انقلاب اسلامی سپری کرد.

در روزهای نخست حمله متجاوزان عراقی به میهن اسلامی و پیشروی آنها در خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران ,حمید صالح نژاد جزو معدود رزمندگانی بود که با کمترین امکانات ماشین جنگی رژیم بعثی را در جبهه های اطراف دزفول وادار به توقف نمودند.

ا و از عملیات فتح المبین به بعد در سمت های فرماندهی در جبهه های متعدد نبرد علیه دشمنان جنگید و در پیروزی آفرینی های سپاه اسلام سهیم بود.

در این عملیات به عنوان فرمانده گردان مسلم بن عقیل از لشکر27محمد رسول الله (ص) مأموریت تصرف ارتفاعات بلند و مهم بلتا را بر عهده داشت.

در عملیات بیت المقدس عبدالحمید در سمت فرمانده گردان لشکر7ولی عصر (عج) شرکت داشت که موفق به آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و در مرحله دوم پاکسازی منطقه نوار مرزی شد، در آن عملیات حمید مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و مجروح شد.

در عملیات رمضان به عنوان معاون فرمانده گردان عمار ,در مرحله سوم عملیات نیروهای خود را با درایت کامل تا کنار کانال ماهی هدایت نمود اما به علت عدم تامین جوانب ناچار به بر گشت به مواضع گذشته شد.

از عملیات والفجر مقدماتی تا والفجر 8 که به آزاد سازی شبه جزیره فاو انجامید ,حمید در سمت فرماندهی گردانهای ذالفقار، انبیاء و حمزه سید الشهداء از لشکر 7 ولی عصر (عج) در جای جای جبهه های نبرد مبارزه نمود و شجاعتها و رشادتهای بی نظیری از خود به یادگار گذاشت.

سال 1360 شاهد شهادت برادر و همرزمش عبدالمجید در جبهه عین خوش ودر سال 1363 شاهد پرواز دیگر برادرش محمد رضا ,در عملیات بدر بود.

عبدالحمید در طول سالها حضور در مبارزه با طاغوت و ارتش عراق که به نمایندگی از دنیای ظلم وستم به مرزهای ایران حمله کرده بود,در کنار کسب تجارب ارزشمند نظامی و فرماندهی ,از مبارزه با نفس ویا به قول نبی مکرم اسلام,حضرت محمد (ص)جهاد اکبر نیز غافل نبود.

سردار رئوفی ازعبدالحمید چنین می گوید:

شهید صالح نژاد در هر دو بعد مربوط به جنگ رشد چشمگیری کرده بود, هم در بعد نظامی و هم در بعد معنوی و مکتبی. او در بین نیروهایش به عنوان یک معلم اخلاق و یک نمونه والگو بود. به رغم اینکه فرمانده ای مقتدر و مجرب بود ولی اعتقاد داشت که یک فرمانده پیش از آنکه یک فرمانده نظامی برای نیروهایش باشد می بایست یک معلم باشد.

سر انجام آن جوان ساده پوش و شجاع در عملیات والفجر 8 درساحل غربی اروند بر اثر اصابت ترکش خمپاره ی دشمن به برادران شهید ش عبدالحمید ومحمد رضا پیوست.

همسر ش می گوید: چند روز قبل از اینکه برای همیشه از کنار ما برود با ما وداع کرد و گفت: من در حالی از کنار شما می روم که رنج شش سال حضور مداوم در جبهه را متحمّل شده ام .سپس رو به فرزند کوچکش مهدی کرد و گفت : بابا جان کارهای بزرگ را انجام بده ولی در نظرت آنها را کوچک بدان.

وصیت نامه شهید عبدالحمید صالح نژاد

بسم‌الله الرحمن الرحیم

شهادت مى‌دهم به یكتایى پروردگار تبارك و تعالى و اینكه محمد رسول او و على(ع) جانشین به حق رسول اكرم(ص) مى‌باشد. طبق معمول باز مى‌خواهم به جبهه بروم و گفتم براى چندمین بار وصیت‌نامه بنویسم شاید این بار فرجى باشد.

داشتم فكر مى‌كردم كه انسان فقط یكبار است كه خوب به جبهه مى‌رود و آن وقتى است كه به شهادت مى‌رسد. هر چند سالها كه در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولى آن یكبار است كه انسان با همه اخلاص پا را به جبهه مى‌گذارد و فكر مى‌كنم كه همه آن جبهه رفتنها براى پاكسازى كاملى است كه براى یك لحظه آخر بوجود مى‌آید و من مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بر رفتن شهیدان براى خودم به اثبات رسانده‌ام، من چه باید وصیت كنم.

تا حق تمام مردم را اداء كرده باشم. الا وصیت بر حفظ اسلام و شناخت فرهنگ آن و دل را با غلطیدن در برنامه‌هاى مكتب به اطمینان رساندن، بعضى شما انسانهاى قالبى به كجا مى‌روید. شمایى كه بندهاى دلتان را با بندهاى دنیا محكم گره كرده‌اید و با آرزوهاى پى‌درپى عمرى دراز را براى خود محاسبه كرده‌اید و خود را در قالبهاى محكم كرده‌اید كه هیچ دردى از این رنجهاى انسانهاى محروم را درك نمى‌كنید و با مربوط دادن حفظ این جبهه‌ها به دیگران خود را از آن ساقط كرده‌اید. و گوش خود را گرفته‌اید تا نداى پى‌درپى امام را و گریه‌هاى دردآلود مادران شهید را و كودكان یتیم را نشنوید و چشمهایتان را بسته‌اید تا مصیبتهاى مردم را به چشم نبینید تا خود در كنار همسرانتان آرام بیاسایید. دگر باز ایستید كه به قول على(ع) هیچ چیز این بندهاى دنیا را از جان شما پاره نمى‌كند الا در زیر دندان مصیبتها. بعضى‌ها ,كمى سستى تن و روح را بشكنید و هجوم روحى داشته باشید كه خداوند همه ما را در راه عشق آزمایش مى‌كند. خداوندا خود شاهدى كه حق هیچكس از دوستان و خانواده‌ام را اداء نكرده‌ام. اى كاش مى‌توانستم حق ولى فقیه و رهبرم را اداء كنم و اى كاش مى‌توانستم مفهوم گریه‌هاى نیمه شب امام را درك كنم. اى كاش دردى از دردهاى این مردم معصوم را درمان مى‌كردم. و اى كاش مى‌توانستم حق محبتهاى دوستان را اداء مى‌كردم.

خدایا هر كدام از این برادران كه در جبهه به شهادت مى‌رسیدند مى‌دانى كه خدایا زخمى بر قلبم به جا مى‌گذاشتند تا جایى كه خدایا تقاضاى مرگ مى‌كردم و تنها وصایا و هدف آنها بود كه مرا آرامش مى‌بخشید. خداوندا ملت ما را آنچنان ایمانى عطا كن تا در جریانات پیچیده اجتماعى فرو نریزند و آنچنان ایمانى به مجاهدان همراه با فرهنگ عطا كن تا انعطافهاى سخت جبهه‌ها آنها را نلرزاند و رهبر ما را با جوانهاى ما پیوندى آهنین عطا فرما. دو سوم از تمام دارائیم را به همسرم و بقیه را به پدر و مادرم تحویل دهید و والدینم، همسرم را مثل دختر خودشان نگهدارى كنند و حتما همسرم در تربیت فرزندم كوشا باشد و این جریانات در روح تو تأثیر نكند و از فاطمه‌گونه بودن تو در این زندگى سخت ما تشكر و قدردانى بسیار مى‌كنم. و من الله التوفیق. حمید صالح‌نژاد

منبع: وبلاگ شهدای اندیمشک

مزار این شهید عزیز در کنار دو برادر شهید و دیگر همرزمانش در گلزار شهیدآباد دزفول(قطعه یک) می باشد

***

سردار شهید دکتر سید عبدالرضا موسوی

روز جمعه 29 فروردین ماه سال 1335 در خرمشهر و در خانواده یکی از سادات عرب زبان، فرزندی به دنیا آمد که او را «عبدالرضا» نامیدند تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهر خرمشهر گذراند. به دلیل هوش سرشار و استعداد فراوان برای یادگیری، دانش آموزی ممتاز و موفق بود. در این مرحله زندگی به خاطر دارا بودن خصلت ها و فضایل اخلاقی خاصش در خانواده دارای حرمت و احترام به خصوصی بود و در محیط اجتماعی به رغم وجود فسق و فساد فراوان، هیچ گاه دامن خود را نیالود و به جز درس خواندن و بازی فوتبال سرگرمی دیگری نداشت.
در سن 18 سالگی با معدل 19.58 دیپلم گرفت و در کنکور سراسری با رتبه بسیار چشمگیر قبول شد و در دانشگاه تهران به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت.
به دلیل اینکه محیط دانشگاه را غیر اسلامی می دید فعالیت های خود را محدود به حصار دانشگاه نکرد و با اجاره خانه ای در جنوب شهر تهران رابطه ای نزدیک با توده محروم و زحمتکش آن مناطق برقرار کرد و با خرید کتب مذهبی با آنان رابطه عمیق فکری برقرار نمود.

سرداران شهید دکتر سید محمد جهان آرا و دکتر سید عبدالرضا موسوی.این دو از فرماندهان مدافع مردمی خرمشهر بودند و هر دو هم آزادی این شهر را ندیدند.ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته و خون یارانت پر ثمر گشته.موسوی آمد از پی تو ,استقبالش کن و این ها سرود هایی بود که در روز آزادی خرمشهر خوانده میشد و شهیدان جهان آرا و موسوی جایشان خالی بود.محمد نورانی که خود از فرماندهان سپاه خرمشهر و از همرزمان شهیدان جهان آرا و موسوی بود در ادامه افزود:بیاد دارم که شهید سید محمد جهان آرا در آن زمان فرمانده سپاه خرمشهر بود و نیمه شب ها با نور فانوس نهج البلاغه می خواند شهید موسوی از درب وارد شد و دستش را دور گردن سید محمد جهان آرا انداخت.آن دو بسیار با هم دوست بودند و بسیار صمیمی.محمد از رضا سوالاتی از کتاب انسان ساز علی بن ابیطالب(ع)نهج البلاغه می نمود و رضا با تمام وجود پاسخ میداد.شهید موسوی و شهید جهان آرا دو دوست واقعی بودند.بیاد دارم که به شهید سید عبدالرضا موسوی پیشنهاد ریاست سفارت عربستان را دادند در همان ایام بود که سید محمد جهان آرا به فیض شهادت نائل آمدند.شهید موسوی میگفت من سفارت عربستان را میخواهم چه کار و برای شهید جهان آرا بی تابی میکرد.هنگامی هم که سید عبدالرضا موسوی به شهادت رسید چهره اش قابل شناسایی نبود و او را از تصویر شهید سی محمد جهان آرا که در جیبش بود و کارت دانشجویی دانشگاه اهواز شناسایی کردند.

********

از شاگردان ممتاز در طول تحصیلاتش به شمار می‌رفت، به گونه ای که در هجده سالگی با معدل نوزده دیپلم گرفت و رتبه نخست را در کنکور اعزام دانشجو به خارج از کشور کسب کرد. او همچنین در رشته پزشکی تمامی دانشگاه‌های سراسر کشور پذیرفته و سرانجام در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل و در جنوب تهران ساکن شد و تشکل مذهبی بچه‌های جنوب را تشکیل داد و به این شکل فعالیت‌های سیاسی ـ دانشجویی خود را آغاز کرد. سید پس از مدتی تحصیل، خود را به دانشگاه جندی‌شاپور اهواز انتقال داد. وی از همان آغاز فعالیت‌های سیاسی در فکر مردم مظلوم فلسطین و در صدد اعزام به آن دیار بود ولی به دلیل اوج‌گیری مبارزات مردم ایران، فرصت حضور در فلسطین را نیافت.
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی در خرمشهر
به گزارش «تابناک»، آنچه در بالا آمد، روایتی است کوتاه از دلاورمردی از خطه سوزان خرمشهر که به همراه «محمد جهان آرا» سپاه این شهر را سر و سامان داد و تا زمان شهادت «محمد» سمت جانشینی سپاه خرمشهر را به عهده داشت.
او کسی نیست جز «سردار شهید دکتر سید عبدالرضا موسوی» متولد 1335 که با وجود اینکه دانشجوی سال آخر پزشکی بود، در زمان عملیات غرور آفرین «بیت المقدس» که منجر به فتح خونین شهر شد، فرماندهی سپاه این شهر را به عهده داشت و در نهایت، همچون «محمد»، نبود و نماند تا آزادی شهرش را به تماشا بنشیند و در اواسط عملیات بزرگ بیت المقدس ـ هفدهم اردیبهشت 1361 ـ به دیدار معبود شتافت.
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی در کنار شهید بزرگوار محمد جهان آرا

اخراج

رضا در درس، بهترین بود. او پس از گرفتن دیپلم و دعوت‌نامه بورسیه خارج از کشور و به رغم تأکیدات خانواده مبنی بر اعزام به کشور، نپذیرفت و اصرار داشت که در ایران مشغول به تحصیل شود. از هنگامی که با آرمان‌های حضرت امام آشنا شد، مبارزاتش شکل تازه‌ای گرفت.
مادرش در این زمینه می‌گوید: در همه دوران تحصیل در دانشگاه، دانشجوی ممتازی بود به طوری که با وجود وارد شدن در فعالیت‌های سیاسی و مذهبی، مدتی او را تحمل کردند ولی سرانجام او را از دانشگاه اخراج کردند. آذر ماه سال 1356 وقتی به خرمشهر بازگشت جلسه‌ای انقلابی را با جوانان مبارز شهر آغاز کرد.
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی در خرمشهر

انجمن اسلامی

شهید موسوی وقتی به دانشگاه اهواز آمد، در دانشکده دندانپزشکی، انجمن اسلامی تشکیل داد. تشکیل این انجمن با توجه به بافت دانشجویی آن زمان، کار مهمی بود. آقایان دکتر صداقت‌پیشه، جزینی، دکتر حیات ممبینی و دکتر غفوریان و همچنین شهید دکتر محمد بقایی و شهید دکتر علی حکیم از هم دوره‌ای‌ها و همفکران او بودند.
 فعالیت‌های سیاسی ایشان باعث شد که چند بار به او تذکر دادند اگر فعالیت‌هایش ادامه پیدا کند، او را اخراج می‌کنند و سرانجام نیز این کار را کردند.
راوی: همسر شهید
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی نماز عشق می خواند

زندانی

رضا به خاطر فعالیت‌های سیاسی مجبور شد از دانشگاه تهران به دانشگاه اهواز انتقال یابد. این فرصتی بود تا ما رضا را بیشتر ببینیم. او همه کتاب‌ها و اعلامیه‌ها را به انبار خانه منتقل کرده بود. روزی به من گفت: مادر خیلی از دوستانم را ساواک دستگیر کرده و ممکن است همین شب‌ها سراغ من بیایند. به او گفتم: زندان برای مرد است. اصلا ناراحت نباش. من افتخار می‌کنم تو را برای اسلام زندانی کنند.
راوی: مادر شهید
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی در جمع یاران

نان حلال

پس از قضیه دستگیری رضا، از او خبری نداشتیم تا این‌که پدر رضا به ساواک احضار شد. در آغاز ورود رئیس ساواک سیلی محکمی به صورت پدرش زد و گفت: پسرتان نان دانشجویی شاه را می‌خورد و علیه شاه اقدام می‌کند.
پدر رضا می‌گوید: پسرم هیچ وقت نان حرام نخورده و همه‌ش با تلاش و زحمت خودش بوده است و به او افتخار می‌کنم.
نخستین بار که او را در زندان کارون دیدیم خیلی لاغر شده بود. من گریه کردم. رضا گفت: مگر تو نمی‌گفتی زندان برای مردان است و تو به من افتخار می‌کنی؟ ساکت شدم او در زندان هم به ما و خواهران و برادرانش درس اخلاق می‌داد. بعد از آزادی از زندان نمی‌توانست درست بنشیند ولی جلوی من رعایت می‌کرد. بعدها فهمیدم به خاطر شکنجه‌هایی بود که در زندان متحمل شده بود.
راوی: مادر شهید
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی در جمع یاران

در همین قطعه

تماس تلفنی می‌گرفت و دایما طلب دعا می‌کرد. چند ماه پیش از شهادتش خیلی با من صحبت می‌کرد و سعی او بر این بود که مرا برای روبه‌رو شدن با شهادتش آماده کند. او یک بار مرا به گلزار شهدای آبادان برد و در آنجا به من گفت: من به این زودی شهید می‌شوم و در همین قطعه و در همین جا به خاک سپرده می‌شوم.
من گفتم: خدا نکند. مادر تو باید زنده باشی و خدمت کنی اما با نشان دادن محلی از گلزار تمام تنم لرزید. من تکه چوبی را در همان جا دیدم آن را برداشته و رویش تکه پارچه‌ای بسته و در آن محل در خاک فرو کردم. بعد از شهادتش و در روز هفتمش همان تکه چوب را بالای سرش دیدم.
راوی: مادر شهید
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهید بزرگوار موسوی در جمع یاران

از نامه‌های رضا

همسرم؛ تو ندیده‌ای که لحظه‌های جان دادن یک شهید چقدر دردناک است؛ اما شیرین و باشکوه است. ای یار وفادار، ای مهربان، مبادا خود را غمگین و غریب بیابی که در خلوت‌های پرهراس ذکر اوست که آرام و روشن می‌دارد و تو ای مهربان که بسیار تو را آزردم، اکنون جشن عشق و عید ایمان را بگذار و تو اکنون عزیزت و عزیزمان را قربانی بدار و خونش را ریخته بپندار.
همسرم، من از چشم‌های معصوم تو که به امیدی بر من خیره و دوخته مانده‌اند، شرم دارم، مبادا که از حلقومت ناله‌ای برخیزد. مبادا که رنجت را جز تنهایی کسی بداند. مبادا و این همه را تنها یاد اوست که می‌بخشد.
شاهدان واقعی خرمشهر (8 سال دفاع مقدس) + تصاویر
شهیدان بزرگوار جهان آرا و موسوی

نادرترین حماسه

حماسه خرمشهر، بی‌تردید از نادرترین حماسه‌ها در تاریخ ایران اسلامی است و نقش رضا در این حماسه، نقشی ویژه است. یک بخش آن برمی‌گردد به پیش از جنگ و نیروهای ایشان و بخش دیگر آن در آغاز حمله عراق به ایران بود.
وی به عنوان فرمانده عملیات سپاه خرمشهر در هجدهم مهر ماه سال 1359 در یک نبرد تن به تن در گمرک خرمشهر از ناحیه کمر مورد اصابت قرار گرفت. او تا ساعت‌ها با همین وضعیت جنگید و نیروها را فرماندهی کرد و سرانجام از پای افتاد و او را به عقب منتقل کردند؛ اما خیلی زود برگشت. با شهادت جهان‌‌آرا بچه‌های سپاه جهان‌آرا را در او جستجو می‌کردند. او به سمت فرمانده سپاه منصوب شد و سرانجام در راه آزادسازی خرمشهر به محمد جهان‌آرا پیوست.

راوی: سردار محمدعلی نورانی

از سخنان شهید

آخرین حرفم این است که در حل مسائل، امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنیم و این شیوه را به کار گیریم. از گذشته عبرت گرفته و از غفلتی که به خون شهدا داشتیم و از عدم حساسیتی که در توجه به بیانات امام داشتیم، استفاده و تلاش کرده، محیط را به یک محیط فعال و پرتفاهم تبدیل سازیم.

***

***************************************

پی نوشت ۱ :

از گذاشتن فایل باز طرح معذورم . درخواست نفرمایید . فایل باز طرح رو می تونید از اینجا تهیه کنید .

پی نوشت ۲ :

دنبال یه بانی خیر می گردم که اگه بشه این طرح هارو تا ۱۰۰۰ به بالا از هر کدوم چاپ و در سطح استان منتشر کنیم . ( تقریباً سه چهار میلیون ناقابل هزینه داره )

پی نوشت 3 :

کپی برداری از طرح مورد رضایت نمی باشد .