بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا ابا عبدالله

***

سردار شهید حاج عظیم محمدی زاده

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

عظیم محمدی زاده

شهید حاج عظیم محمدی زاده

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید علیرضا اسکندری

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید علیرضا اسکندری

شهید علیرضا اسکندری

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید حاج عبدالحمید بادروج

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید حاج عبدالحمید بادروج

شهید عبدالحمید بادروج

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید حجت الاسلام والمسلمین احمد جعفریان

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

شهید حجت الاسلام والمسلمین احمد جعفریان

شیخ احمد جعفریان

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید حاج حمید رمضانی

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید حمید رمضانی

شهید حمید رمضانی

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

سردار شهید سعید درفشان

پیش نمایش طرح (کلیک کنید)

سردار شهید سعید درفشان

شهید سعید درفشان

دریافت سایز اصلی پوستر : DOWNLOAD

***

 ****************************************************

سردار شهید حاج عظیم محمدی زاده

 

بسم الله الرحمن الرحیم
زندگینامة سردار رشید اسلام حاج عظیم محمدی زاده
و من المؤمنین رجال صدقو ماعاهد الله علیه ومنهم من قفی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا
آنانکه ره عشق گزیدند همه در کوی حقیقت آرمیدند همه
درمعرکه دوکون فتح ازعشق است زیـراکه سپـاه اوشهیـدندهمه

برگ برگ کتاب تاریخ اسلام گلگون است از جاری خون شهیدانی که در سرزمین مقاومت مردانه ایستادند وکاسة سر خویش را به خدا عاریه دادند و خود را ضامن حفظ شریعت الهی کردند . این مردانی که تاریخ بشریت منور به نور وجود آنهاست ،که خود تاریخ سازان عرصة هستی بودند و سردمداران شعار انسانیت و انسان بودن در طول عمربشر . و از اینان گروهی از خود بریدند و به خدای خود پیوستند و به شرح مقدس سر تسلیم فرود آوردند و با عصای طریقت به حقیقت هستی رسیدند .
مردانی که با محبوب خویش نرد عشق باختند و تعهد بندگی سپردندوتسلیم امر او شدند ،و عاشقانه وصال او را طالب شدند و در طریق وصل یار از هیچ چیز دریغ نکردند ،سالکان جادة معنویت شدند ،دنیا را زندان یافتندوچه زیبا کوشیدند تا به منزلگاه حقیقی خویش در جوار معشوق برسند .وتاریخ ما آکنده است از این حرکتهای متعالی و زیبا ،پر از انسانهایی که به واسطةخوب زیستن و خوب مردن جاودانگی یافتند و از خاصان درگاه حضرت حق شوند .
در این برهه از زمان که خورشید عالم تاب اسلام پس از قرنها از پشت ابرهای سیاه ظلم واستبداد و ددمنشی انسان نماهای حیوان صفت سر برون آورده و نـور افشـانـی مـی کـنـد و تـعالـیم الـهی اسـلام در بند بند وجود مستــضعفان جهان جای میگیرد و جانی تازه در کالبد انسانهای مرده می دمدو خونی تازه درکالبدانسانهای مرده می دمد و خونی تــــازه مـی شوددر رگهای بشریت ،مجاهدانی نستوه وایثارگرانی عاشق و مؤمنانی خدا جو فرای آنچه انتظارست بپا خواسته اند و با پای جان مسلخ به عشق شتافتند و خود را قربانی بارگاه کبریایی معبودی میکنند که همه چیز در ید قدرت اوست . آنان به گوش جان شنیده اند که معشئق و محبوب طالب آنان شده است و در یافته اند که زمزمة محبت اوست که بر قلبشان جاری شده است و آنچنان بی تابشان نموده است . که سر از پای نشناخته وصل را خواهانند . آنان پرده های نفسانی را پاره کرده اند و حجابهای مادی را دریده اند وبه مرحله ای از یقین رسیـــده اند که تسلی بخش وجود پر آشوب آنان و آرام کننده شور و هیجان ایمانی آنها فقط وفقط نوشیدن شراب وصل است تا با حالتی از خود بی خودی به قرب آن یگانه بی همتا برسند و در کنار دامان او به آرامی به سر برند اینان انسانهای مؤمن بی تکبر و با تواضعند که همة کوشش و تلاش آنها در طول زندگی کوتاهشان سرافرازی و عزت دین خدا و مجاهده با هر چه کفر و ظلم و استبداد و استضعاف بوده است و امروز اینانند که فریاد تکبیرشان و هیاهوی جهادشان شب ظلمانی ومرگ آور مستکبران شرق و غرب را تیره نموده و خواب از چشم آنها ربوده و آنان را خوار و ذلیل و زبون نموده است و حاج عظیم محمدی زاده فرزند اسلام و فرزند انقلاب ، فرزند جبهه فرزند مبارزه و جهاد مصداق بارز و نمونة کامل چنین انسانهایی بود مردی بزرگ و عظیم که بی شک همه توان روحی وجسمی خود را در به اسلام بکار گرفت و لحظه ای آرامش و راحتی را طلب نکرد ، جز در جوار آن یکتا خالق هستـی زیبنده گـوهر وجود خود ندید. به پـاکـی یک پرنده متولد شده در آسمان عشق به ولایت علی(ع) و خاندان او به پرواز و نغمه خوانی در آمد و بر بلندی انسانیت انسان پروازی بزرگ را آغاز نمود . پروازی از من به او ، پروازی از شب به روز ، از ظلم وزور به رحمت ومغفرت ، از فراق و دوری به قرب و نزدیکی ، (پرواز بسوی نور).
تاریخچه زندگی:
شهید حاج عظیم محمدی زاده در اول تیر ماه سال ۱۳۳۲ برابر با اول رمضان همان سال در شهرستان دزفول در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود در سال ۱۳۳۸ جهت کسب علم و دانش وارد مدارس ابتدائی دزفول شد از همان کودکی در معیت پدر وپدر بزرگش به مساجد محل می رفت و در جلسات قرائت قرآن و سخنرانیهای مذهبی آن زمان شرکت می کرد . در سال ۱۳۵۳ موفق به اخذ دیپلم ریاضی از دبیرستانهای دزفول شد و سپس به خدمت نظام وظیفه فرا خوانده شد . که پس از سپری شدن خدمت وظیفه در ۱۳۵۶ در کشت و صنعت کارون مشغول به کار گردید بطوری که همکارانش در این شرکت از او نقل کرده اند با توجه به سمتی که به عنوان کارگزین در این شرکت داشت همیشه سعی او بر این بوده که جوانان مومن ومتعهد را به استخدام شرکت در آورد و بیشتر کارگران و جوانان مستضعف را بکار میگرفته است . از سال ۱۳۵۵ به فعالیتهای ضد رژیمپهلوی کشیده شد و نقش بسزائی در تدارک و برنامه ریزی تظاهرات انقلاب اسلامی در شرکت کارون و همچنین در تظاهرات و راهپیمائی قبل از پیروزی انقلاب در شهرستان دزفول داشت بطوری که چند بار مورد سوء قصد از طرف رژیم قرار گرفت و بحمدالله آن زمان جان بسلامت برد پس از پیروزی انقلاب ظفر مند اسلامی به رهبری امام خمینی با سایر دوستان و هـمـکارانش به تـشکیل کمیته کـشت و صنـعت کـارون می پردازد . و در جریان طغیان سیل ۱۳۵۸ نقش عظیمی در کمک رسانی به سیل زدگان و اسکان مردم ستمدیده داشته است.
شهید حاج عظیم محمدی زاده به هنگام آغاز جنگ تحمیلی بهمراهی دیگر یارانش در کمیته کشت و صنعت کارون به جبهه های نور علیه ظلمت مامور و اعزام می شود و این آغاز زندگی جدید و نوینی بود دور از خانواده و در کنار برادران و همسنگرانش زندگی بدور از تجملات شهری و مانوس با سنگرهای خاکی و شنهای داغ وماسهای روان جنوب .
او زندگی جدید و سراسر افتخار خود را با فرماندهی یکی از محور های جبهه صالح مشطط در غرب دزفول معروف به جبهه شهدا آغاز کرد و تا قبل از عملیات فتح المبین در این مسئولیت باقی بود . وجود وی در این جبهه هم از ابعاد نظامی و هم از جنبه های معنوی تاثیر بسیار شگرفی داشت بگونه ای که محوری که ایشان فرمانده ای آنرا بعهده داشت فعالترین محور جبهه بود. حاج عظیم با وجود جاذبه و تاثیر روحی بسیار بالائی که داشت بزودی توانست محبوب همه بچه های جبهه شهدا گردد ارتباط عمیقی که بین او و همة نیروهای آن جبهه بوجود آمده بود .باعث گردید تا یک تشکیل خانواده ای در جبهه مذکور برقرار گردد،که بعدها منشاءحرکت های وسیع نظامی و فرهنگی در آن جبهه و مجموعة جنگ شد.یاران و همسنگران این شهید خاطرات پربار خود را در طول زندگی با وی در جبهه شهداء هیچگاه فراموش نخواهند کرد.
برادر شهید همزمان با شروع عملیات فتح المبین و با تشکیل گردان شهداء به عنوان فرماندهی این گردان منصوب گردید و با سازماندهی این گردان وشرکت در عملیاتهای پیروزمند فتح المبین ،بیت المقدس ورمضان پیرو زیهای بزرگی را کسب نمود . با شروع عملیات والفجر مقدماتی و تشکیل تیپ های سه گانه لشگر ۷حضـرت ولـیعصر(عج)بـعنوان فرماندهی تیپ ۳ منصوب گردید ودراین مسئولیت نیز با رشادتها ودلاوریهای خود موفقیت های خوبی را برای اسلام بدست آورد.پس از عملیات خیبر بعنوان مسئول واحد طرح وعملیات ومعاونت عملیاتی لشگر۷ حضرت ولیعصر(عج)شروع به کارنمود . با ورود و حضور ایشان در این واحد تحول و در گونی زیادی بوجود آمد و با کوششهای شبانه روزی و برخورد فعالانه این شهید بزرگوار طرح و عملیات جایگاه حقیقی و منطقی خود را در لشگر باز یافت و تا هنگام شهادت وی بعنوان یکی از فعالترین واحدهای عملیاتی لشگر محسوب می گردید .
شهید حاج عظیم در طول هشت سال جنگ تحمیلی بارها مجروح شد و جراحاتی برداشت منجمله در عملیات والفجر یک از ناحیة ران راست مجروح شد که پس از حدود هشت ماه بستری به محض بهبودی نسبی که آنهم منجر به کوتاه شدن پای راستش به مقدار ۵سانتی متر گردید .
مجدداً با شوق و ذوق فراوان عازم جبهه شد وی درچندین عملیات دیگر جراحاتی برداشت و یا مسموم بمب شیمیایی شد و سرانـــجام در۶ اسفند سال ۱۳۶۵ در ادامة عملیات کربلای ۵ بر اثر اصابت ترکش در خط مقدم جبهه به لقاءالله پیوست .
شهید حاج عظیم محمدی زاده در سال ۱۳۶۳ به سوریه ودرسال ۱۳۶۴ از طرف سپاه به مکّة معظمه مشرف گردیده بود .
ویژگیهای نظامی وعملیاتی شهید:
شهید حاج عظیم با حضور مستمر خود در جبهه های نبرد حق علیه باطل خیلی زود بعنوان ثابت ترین پرسنل حاضر در جبهه زبانزد کلیة رزمندگان شد.
به جرئت میتوان گفت که در طول حضور خود در جبهه جزء معدود افرادی بود که از حداقل مرخصی استفاده می نـمود که به گفتة برادران شهید در طول مرخصی های کوتاهش نیز علاوه بر اینکه روزه می گرفت در پشت جبهه در سنگر تولید در شرکت دامداری خانوادة خویش به فعالیت مشغول میشد. حاج عظیم بواسطة حضور پیوسته و مداوم در جبهه و شرکت در عملیاتهای مختلف با کسب تجارب نظامی بدون اینکه کمترین دورةنظامی یا کلاس جنگ را دیده باشد بزودی توانست بعنوان یکی از فرماندهان محبوب و کار آزموده و عملیاتی در سپاه پاسداران و یگانهای رزم مطرح گردد به شکلی که توان عملیاتی ایشان مد نظر فرماندهان محترم نیروی زمینی سپاه پاسداران قرارگرفت.شیوة عملکرد وی در حین عملیاتها و خطوط پدافندی به شکلی بود که وجود ایشان همیشه حلال پیچیده ترین مشکلات بود طرحها و نظرات عملیاتی وی پیوسته بعنوان بهترین نظرات مطرح بود و بی شک بخش بزرگی از پیروزیهای لشگر ۷ حضرت ولیعصر(عج) مدیون طرحها و پیشنهادات وی می باشد .
یکی از ویژگیهای بارز این برادر شهید حضور و ارتباط مداوم وی با خطوط مقدم نبرد و صحنة درگیری بود به تصدیق همة برادران بسیجی گردانهای پیاده و فرماندهان آنها حاج عظیم فردی بود که بیشترین حضور را در خط مقدم داشت و در شدیدترین درگیریهای نبرد با حضور خود بسیاری از مشکلات را حل می نمود .
کثرت ارتباط وی با نیروهای بسیجی در خط باعث شده بود که حتی تک تک رزمندگان وی را با نام حاج عظیم بشناسند و همیشه از رهنمودهای نظامی و اخلاقی او بهره ببرند. از طرفی وجود با ارزش وی در جایگاه معاونت عملیاتی لشکر نقش موثری در هدایت عملیات داشت به تعبیر فرماندهی لشکر ۷ ولیعصر(ع) برادر رئوفی حضور او را در کنار فرماندهی و در خطوط مقدم بواسطه توان بالای عملیاتی ایشان ایجاد آرامش و راحتی مینمود و هر زمان که حاج عظیم مسئولیت انجام امری را عهده دار بود از به ثمر رسیدن آن ماموریت برای همه اطمینان قطعی پدید می آمد.
خصوصیات و ویژگی های اخلاقی شهید :
شهید عزیز حاج عظیم محمدی زاده انسانی بود متخلق به اخلاق الهی وجود خصیصه های اخلاقی پسندیده و نیکو در او بشکل احسن و اکمل از او انسانی بوجود آورده بود خود ساخته و والامردی که به واسطه داشتن این ویژگیها محبوب همه رزمندگان در جبهه و همه دوستان و آشنایان در پشت جبهه شده بود. در میان جامعه معمولا کمتر انسانهایی یافت می شوند که دارای جمیع خصایص نیکو و خداپسندانه باشند و وجود خود را به همه خصلتهای الهی زینت داده باشند.
شهید حاج عظیم از معدود افرادی بود که به تصدیق همه کسانی که با او در رابطه بودند دارای بیشترین و بالاترین خصوصیات اخلاقی بود و به این دلیل بود که حاج عظیم در جمع همه مرتبطین اسوه و الگوی خوبی و برتری
اخلاقی بود بی شک بسیاری از کسانی که با او ارتباط داشتند بواسطه روح بزرگ و طبع بلند او وجود کامل و جامع خود را در او متجلی میدیدند . جاذبه بسیار زیادی که در وجود این شهید ارجمند بود باعث شیفتگی بسیاری از اطرافیان از اطرافیان او شده بود به گونه ای که حضور او در جبهه با دارا بودن این جاذبه باعث جذب و گرایش بسیاری از نیروهها به جبهه و ثبات آنان گردید و به یقین وجود با برکت او در سنگرهای نبرد حق علیه باطل عامل بسیار موثری در ادامه جمع کثیری از رزمندگان اسلام بود. شهید حاج عظیم بواسطه داشتن روح متواضع و فروتنی بسیاری در جبهه داشت با وجود اینکه در رده بالای مسئولیت در لشکر به خدمت مشغول بود اما هیچکس نمی توانست نقطه ای مبنی بر فاصله او با نیروهای عادی پیدا نماید. همیشه با نیروهای بسیج نشست و برخاست داشت به آنها روحیه وشخصیت می داد. آنها را در رزم بـی امـانـشان تشویـق و تــرغیب میکرد و براحتی که خود نیز به معنای یک بسیجی بود. او در احترام کردن به دیگران هیچگاه کوتاهی نکرد. برخوردهای محترمانهاو با رزمندگان ، فرماندهان ، دوستان و آشنایان ارتباط قلبی بسیار عمیقی را ایجاد نموده بود و آنچه او را بیشتر دوست داشتنی میکرد همین بود.
شهید حاج عظیم مردی بزرگ بود که غم را برای درون و شور و شادی را برای بیرون وجود خویش انتخاب نمود هیچکس نمی توانست حدس بزند که او از چیزی نگران یا ناراحت است ویا غمی در دل دارد چرا که هیچگاه غم وناراحتی خود را ظاهر نمی نمود کمتر اوقاتی اتفاق می افتاد با وی برخورد داشته باشید و او را افسرده ببینید چهره شاد و بشاش و لبخند و تبسم مهربان او هیچگاه از یاد یاران و همسنگرانش از خاطر خانواده محترمش و از ذهن دوستان و آشنایانش بیرون نخواهد رفت. درسختترین مصائب وشدیدترین اتفاقات هیچگاه چهره اش گرفته نمی شد و عبوس و ترشرو نمی گردید چرا که خود را وابسطه به عالمی جدای این عالم مادی میدانست ووجود این انگیزه دراو کفایت مینمودکه سیمای پرنور او و چهره مهربان و پرمحبتش همیشه همچون گلی شکفته و خندان باشد.
شهید حاج عظیم آنچنان شیفته اسلام و مذهب جعفری و روحانیت بود که در سنین پائین شروع به خواندن نماز شب کرد. در انجام وظایف شرعیه آنچنان مقید بود و روح تعبد و تشرع در او بحدی بالا بود که همسنگرانش هیچگاه لحظات راز ونیاز او با پروردگارش در جبهه نور علیه ظلمت فراموش نمیکنند.شهیدحاج عظیم پیوسته کم گو وپرکار بودکمتر حرف میزدو بیشتر عمل مینمود.
به نکاتی از ظرافت اخلاقی توجه داشت که کمتر کسی انها مد نظر دارد در طول زندگی خود به گونه ای عمل نمود که شاید امروز کسی نبـاشد که از او نگرانی و ناراحتی در دل داشتـه بـاشد . و ایـن مطـلب از افـتخارات این شهید عزیز و خاطره ای خوب برای یاران و همسنگرانش خواهد بود.
(((خدایا امروز حاج عظیم در نزد تو و در جوار تو به آرامش بسر میبرد بارالها در یوم التغابن در فردای قیامت ، در روز حساب تو او را ضامن باش و شفاعتش را نصیب مـــــا بـــگـــــردان)))
(یادش گرامی و راهش پررهرو باد)

یادکردی از دائم الجهاد شهید حاج عظیم محمدی زاده

تبسم‌هاي دلنشين یک فرمانده
حاج عظيم اولين کسي بود که در منطقه بود و آخرين کسي بود که مي‌رفت درپادگان، که اگرهم مي‌رفت خانه، فقط براي حفظ و به جا آوردن صله رحم بود و اينکه مادرش را زيارت کند و برگردد. فقط به خاطر همين مي‌رفت خانه و زود دوباره برمي گشت. تمام عمرش در جنگ گذشت، کسي نديد برود مرخصي!
پایگاه خبری انصارحزب الله:… روزي به کربلا خواهيم رفت، ما نيز. چونان قبيله شهيدان. آن کربلا که پيشتر مختصّاتش را با هم دانسته بوديم. روزي قطره جان را متصل به دريا خواهيم کردن. روزي جان بر سر دست خواهيم گرفتن و ندا خواهيم داد براي گلفروشي همه گلهاي باغ شيدائيمان. چونان حسين عليه‌السلام که گلستاني گل پروراند و همه را به راه رضاي رب العالمين داد. روزي کربلا آبادي خواهيم شدن. روزي کربلا خواهيم رفت… اما کربلا رفتني چونان کربلا رفتن شهدا و ديدار عزيز و بزرگ شهيدان عليه‌السلام.«ز سربازي نمي‌ترسم، ز جانبازي نمي‌لرزم/ مکرر ديده‌ام چون شمع، زير پا سر خود را»
دنياي از آن ِ حب الحسين عليه‌السلام را نه هر کسي تواند فهميد که آن لامکان و لازمانيست خارج از توان توصيفي بيان بشري! جز مست شدگان از صهباي محبت او عليه‌السلام…چونان « حاج عظيم « که از مستان سرمست جام حب الحسين عليه‌السلام بود و من چون نيک نگريستم ديدمش که آن همه عبدالعظيم گشته و بندگي آن عظيم مقتدر را کرده که خود عظيم شده در چشم يار خويش.و به راستي که بزرگ و باشکوه و زيبا و مقدس است معناي شريف «شهيد عظيم محمدي‌زاده»… و به راستي که از آنها که محو هيبت حسين عليه‌السلام گشته باشند جز فناي در فنا چه انتظار مي‌رود؟ و به راستي، عظيم محمدي از همان کساني بود که هيبتش از هيبت سيدالشهدا عليه‌السلام بود و غربتش از غربت سيدالشهدا عليه‌السلام. و به راستي، «عظيم محمدي‌زاده» عاشق بود و غريب. و به راستي، امشب شب «عظيم محمدي زاده» بود در لازمان و لامکان کربلا! «بهشت دلگشاي من دل شبهاست، مي‌ترسم/ که گيرد چرخ کم فرصت ز دستم دامن شبها!»مثل پدر
بعضي‌ها همين طوري اند ديگر؛ مثل پدر. براي همه. به سنّ و سال هم نيست. مثل حاج عظيم، که اگر از هر کسي که او را بشناسد بپرسي اش، از همين خصلت بارز و برجسته اش خواهد گفت. انسانهايي که وجودشان و دلهاشان آن همه وسعت دارد که به‌اندازه مهرباني کردن با همه انسان‌ها بزرگند. اين مي‌شود که حاج عظيم، وقتي فرمانده هم باشد براي همه نيروهايش پدري است مهربان و دلسوز که خاطره مهربانيهايش هنوز در خاطره‌ها زنده است…خودش سرپا بود
يک شب بنا بود يک تک ايذايي داشته باشند. محوري داشتند سمت غرب رود کرخه، ارتش که در کنارشان و سمت چپ آنها بود، هماهنگي اش با آقاي کوسه چي بود و حاج عظيم همراهشان رفت. در محور، يک جايي بايد نزديک مي‌شدند، ۴۰، ۵۰ متري عراقي‌ها و آتش نزديکي مي‌ريختند روي آن‌ها، مثل تير بار و آرپي جي وخمپاره ۶۰ وغيره. حدود ۱۰-۱۵ نفر بودند. وقتي که رفتند ايشان يکي يکيشان را جاسازي و چينش کرد و توجيهشان کرد، وبه محض اينکه شروع کردند و حدود ۷، ۸ يا ۱۰دقيقه آتش موثري ريختند، عراقي‌ها شروع کردند و شايد چندين برابر، آتش ريختند.در آن شدت آتش، عظيم حتي لحظه‌اي از حالت ايستاده، ننشست، و خدا مي‌داند تيربار مثل باران کارمي کرد روي بچه‌ها. ننشست و نيروهايش را مثل بچه‌هايش هرکدامشان را جايي برايشان پيدا مي‌کرد و آنها را مي‌گذاشت آن جا داخل يک جان پناه طوري که يک نفرشان مجروح نشد، از خصلت‌هاي حاج عظيم همين بود که موقع رفتن جلوي نيروهايش حرکت مي‌کرد و در بر گشت پشت سرشان مي‌آمد. همه را جا داد در جان‌پناه‌ها ولي خودش سر پا بود!

ايثار از خود
مي گويند عمل به تکليف مي‌کرد اما حفظ نيرو هم مد نظرش بود، رفتار شجاعانه بدون تهور و بي‌باکي داشت و بدون اينکه خودش را انگشت نما کند، وآن ملاحظاتي که بايد يک فرمانده در جهت حفظ توان نيرو داشته باشد، آن را داشت، اما با ايثار از خودش.

تبسم‌هاي دلنشين
نيروها او را که مي‌ديدند مي‌گفتند حتما خبري نيست که او راحت شوخي مي‌کند! معمولا شوخي مي‌کرد اما نه خيلي به صورت برجسته. اما آنچه که بود تبسم‌هاي دلنشين و زيبايش بود که همه را جذب خود مي‌کرد و هر دلي را آرام مي‌نمود و هنوز در يادها مانده است. نه قهقهه، تبسمش هميشه جاري بود… مثلا در کربلاي ۵ چند مرحله در زلزله آتش که او را مي‌ديدي يک بار هم عبوس نبود. هميشه با آن آرامش که داشت، يعني با ديدنش آدم آرام مي‌گرفت. وقتي او را مي‌ديدي مي‌گفتي بابا خبري نيست، اگر خبري بود اين خيلي شخصيتش بالاتر از من است، پس بنابراين خبري نيست. خيلي‌ها آرامش همراه با تبسم هميشگي حاج عظيم را هميشه در خاطر دارند.

وسعت ديد
يک سفر داشتند به سوريه، سال۶۲ بود. تعدادي از فرماندهان لشکر را به‌عنوان تشويقي انتخاب کرده بودند که ببرندشان سوريه. در اين گروه ۵، ۶ نفري، حاج عظيم هم بود. رفتند تهران، از تهران قرار بود که تمام فرماندهاني که انتخاب شده بودند از سرتاسر سپاه، يکجا جمع شوند و از آنجا سفر سوريه را انجام بدهند. وقتي که حاج عظيم و شعبان پور و اسماعيلي و يکي دو تا ديگه از برادر‌ها رفتند تهران و تماس گرفتند با مهردادي و بهش گفتند که مثل اينکه ۲، ۳ روز سفرشان عقب افتاده، در تهران اذيت مي‌شوند و مي‌خواهند بيايند جبهه. مهردادي که خيلي وسعت ديد داشت و بزرگوار بود گفت: بابا خدا را شکر که ۲، ۳ روز سفرتان طولاني شده، اين چند روز را بمانيد در تهران و دوري بخوريد، گردش کنيد در تهران تا سفرتان شروع شود. به توصيه او عليرغم ميل باطني ماندند.

چاييده مي‌گفت از بچگي هيچ وقت کله پاچه بيرون نخورده بود ولي آنجا بنابر اصرار اسماعيلي، او را با اکراه بردند در خيابان انقلاب، يک کله پاچه فروشي خوبي بود و همه دوستان با هم صبحانه خوردند و او همين که صبحانه خورد، مريض شد و آنها به او گفتند از بس که گفتي من نمي‌خورم، ديدي مريض شدي!

وقتي که مريض شد، عظيم و بقيه در حدي کمکش کردند که بزرگواري‌هاي عظيم پيش از بيش به چشم آمد. بدون هيچ گونه حالتي و ادعايي که حرفي بزند يا به اصطلاح مثلا بگويد که من ارادت دارم من در خدمتت هستم، تو برادرمني و امثال اين تعارفات. عظيم طوري کاررا انجام داد که شده بود خادم دوست بيمارشان! دوستان کماکان دور و برش بودند اما عظيم خودش را کرده بود خادم و خدمتگزار او.

حالش خيلي بد بود و بايد دکتر مي‌رفت. عظيم خيلي عادي بدون اينکه احساس کند که مي‌خواهد منتي سرش بگذارد يا مي‌خواهد بزرگي کند و تقوا پيشه کند، همين طور خيلي عادي به او مهرباني مي‌کرد. طوري شده بود که او را دکتر مي‌برد، از دکتر مي‌آورد خانه، خيلي عادي، مثلا بچه‌ها گفتند مي‌خواهند بروند بيرون دوري بخورند، عظيم گفت من اصلا حوصله بيرون رفتن را ندارم، به آنها اينطور مي‌گفت تا بماند و از دوست بيمارش مراقبت کند، چاي دم مي‌کرد و مي‌گفت حالا بايد چايي بخوري که حالت جا بيايد، خلاصه مي‌آمد يک نصفه استکان چاي مي‌ريخت و مي‌گفت اين را بخور و طوري چاي را با طعم و لذت و تشکيلات خاصي مي‌خورد که اشتهاي رفيق بيمارش باز مي‌شد و مي‌گفت خوب بده بخورم علي رغم اينکه مريض بود و اشتها به خوردن نداشت، و شايد لذت آن چايي از دست عظيم هنوز در ذائقه اش مانده باشد.

مرتب از او مراقبت مي‌کرد و سر وقت داروهايش را مي‌داد، با آنکه آنقدر دوستي چندين ساله‌اي هم باهم نداشتند و اين دفعه اولين بار بود که هم سفر شده بودند و دو تا همرزم بودند که يکي در گرداني بود و ديگري هم در گرداني ديگر، ولي يک دفعه آمده بودند زير يک سقف و عظيم در آن چند روز واقعا دلسوزي و مهرباني مي‌کرد در حق همرزمش…

کار براي خدا
اگر نه هم مي‌گفت، با خنده بود. با تبسم رد مي‌کرد و هميشه لبخند و تبسمي که در چهره اش بود، نه‌اي که مي‌گفت آن تبسم، نه را شيرين مي‌کرد و اين طور نبود که آدم ناراحت بشود و قهر کند برود، و خيلي راحت جواب نه را مي‌داد و آن طرف مقابل هم خيلي راحت مي‌پذيرفت. در واقع کار براي خدا همه چيزش را شيرين کرده بود و قابل پذيرش براي ديگران و وقتي که او هدفش خدا بود و حاج عظيم با حالت تبسم و نرمشي که داشت، نه‌اي را هم که مي‌گفت شيرين بود. او انسان کاملي بود که در همه برخورد‌هايش تعادل داشت و به اوج مسائل اخلاقي رسيده بود و توانسته بود خودش را کنترل کند.
قبول نباشه!

يک بار توي کميته که بودند با توجه به اينکه خيلي حاج عظيم را قبول داشت پشت سر او نماز مي‌خواند. حاجي خيلي ناراحت شد. بعد از نماز که خواست با حاج عظيم دست بدهد گفت: قبول باشه. حاجي گفت قبول نباشه! مي‌گفت که نمي‌بايست پشت سرم نماز بخواني. در جبهه هم حاج عظيم را کسي نديده بود پيش نماز بايستد.

اين مقام و منزلت
بارها و بارها سپاه به حاجي مي‌گفت بيا کادر سپاه شو. با تعدادي از دوستانش که با او بودند. به حاج عظيم که اصرار مي‌کردند حاجي مي‌گفت: هنوز به اين مقام يا منزلت نرسيده ام که بخواهم لباس مقدس سپاه را تن خودم بکنم. البته اين را دوستاني به نقل از حاجي گفته بودند، ولي دائما دراختيار بسيج و سپاه و لشکر بود.

و ما ادراک ما الحاج عظيم؟!
حاج آقا عابدي آن موقع روحاني لشکر بود و الان به اجتهاد رسيده‌اند. ايشان خيلي با حاج عظيم انس داشت و به رفتارهاي حاجي واقف بود. زماني که حاجي شهيد شده بود و او را آوردند دزفول تا به خاک بسپارندش، بعد ازخاکسپاري آمده بودند مسجد زادگاهش. آنجا يک روحاني ديگري منبر رفت. کسي به آقاي عابدي گفت: چرا شما منبر نرفتيد؟

حاج آقا جواب داد: نشد ولي اگه مي‌رفتم اينو مي‌گفتم: بسم الله الرحمن الرحيم. الحاج عظيم و ماالحاج عظيم وما ادراک ماالحاج عظيم؟!
يعني ايشان مقام حاج عظيم را آنقدر بالا مي‌دانست.
پس چرا اين طور؟!

يک بار علي برازش پشت فرمان تويوتا نشسته بود. البته چهار نفر فشرده نشسته بودند جلو. نزديکي پل شاهور( جاده دزفول به اهواز ) بودند. سبقت بي‌جايي گرفت و راننده مقابل هم راه نمي‌داد که از کنارش رد بشود. خلاصه هر طوري بود گازش را گرفت وسبقت گرفت. حاج عظيم با ديدن اين صحنه خيلي ناراحت شد. گفت: مشهدي علي پس چرا اينطور؟
همين باعث شد که ديگر وقتي حاجي کنارش بود، پشت فرمان رعايت کند. اين نهايت اعتراض حاجي بود.

کاش نمي‌گفتم
حسين محتشمي بچه‌هاي تخريب چي را برده بود براي خنثي کردن مين‌ها و تا صبح درگير اين کار بود. صبح هم مشغول کارهاي ديگري شد و تقريبا تا ظهرش دوندگي داشتند. خيلي خسته شدند. فردا صبحش پيش حاج عظيم بود. با خودش گفت تا پيش حاجي هستم همينطور من رو مي‌فرسته اين ور و اون ور. گفت: آقاي محمدي، من رفتم تو سنگرکناري اگه کاري داشتيد من اونجام.

و رفت که استراحت کند. چند روز بعد به حاج عظيم گفت: حاجي اون روز خيلي خسته بودم و رفتم تو اون سنگر تا ديگه من رو اين ور، اون ورنفرستي. حاجي خيلي ناراحت شد. گفت: خدا خيرت بده! چرا نگفتي تا کسي رو بذارم کمکت؟ يک موتور داشتند،گفت: اين رو بده آقاي نتّاج. از حالا به بعد با کمک همديگه کاراتون رو انجام بديد. وقتي که ديد حاجي به خاطرخستگي او اينقدر ناراحت شد، از گفته خودش پشيمان شد و گفت کاش نمي‌گفتم.

آرامش وصف‌ناشدني
خصوصيتي که حاج عظيم در عمليات‌ها داشت، شهامت و نترسي اش بود. موقعي که شناسايي مي‌رفتند، معمولا حاج عظيم همراهشان بود. حاج عظيم هميشه يک نقطه حساس شناسايي را به عهده مي‌گرفت. موقعي که همه حرکت مي‌کردند شايد ۶ يا ۷ نفري حرکت مي‌کردند. در مواقع شناسايي به ستون يک هم حرکت مي‌کردند و به فاصله، که اگر يک دفعه عراقي‌ها حمله کردند، همه يکجا نباشند.

حاج عظيم آخر مي‌ايستاد و مشخص بود که حواسش به همه چيز هست و همه چيز را رصد مي‌کرد، که حواسش باشد که اتفاقي نيفتد و عجيب هم ديد خيلي وسيعي در کارها داشت و واقعا عجيب بود براي همه، که او کلاس و دوره نظامي نديده بود اما اين چيزها را خوب وارد بود.

وقتي قرار بود از خط مقدم خودشان به سمت دشمن بروند، زماني که رسيدند ميان خط خودشان و دشمن، نياز بود آنجا کسي از افراد بماند تا تأمين کننده جاني افراد جلو رونده باشد و بايد در نظر داشته باشد که اگر عراقي‌ها بخواهند افراد شناسايي را دور بزنند بايد از اين نقطه بگذرند و بتوانند نيروهاي گشت و شناسايي را محاصره کنند.

بارها حاجي خودش تنها در آن نقطه خطرناک قرار مي‌گرفت. اتفاقا يک بار دو عراقي آمدند و چند متري با هم فاصله داشتند. حدود ۱۰ متر، اما کاملا مشخص بود که آن دو نفر عراقي آمده بودند سيم شان را چک کنند، چون معمولا سيم را چک مي‌کردند.

تپه شيب ملايمي داشت، که ديدند حاج عظيم به شتاب آمد. گفتند: چه شده؟ حاج عظيم گفت: هيچي نگوييد، عراقي‌ها پشت سرم هستند و دارند مي‌آيند. خودشان را مخفي کردند. عراقي‌ها هم از کنارشان رد شدند و رفتند. انگار ترس در وجود حاجي نبود. عين خيالش هم نبود. به خودي خود در آن موقعيت ترس بسيار زيادي در دل آدم به وجود مي‌آمد، ولي او آرامش و سکينه قلبي در وجودش بود. هر موقع آتش دشمن فزوني مي‌گرفت با آرامشي وصف نشدني در زير آن همه آتش دشمن مي‌ايستاد.

بيا هندوانه‌ات را ببر!
يک کسي بي‌اجازه از آب شرکت استفاده کرده بود براي آبياري مزرعه اش که وقتي متوجه شدند آب را به رويش بسته بودند که چرا تو آب شرکت را مي‌دزدي؟ آن بنده خدا هم يک هندوانه بزرگي آورد وگفت که اگر آب بهم ندهي اين هندوانه‌هايم است و اين‌ها همه از بين مي‌روند و خواهش کرد و گفت کمکم کنيد و حاج عظيم هم دلش نيامد و وقتي ديد که محصولش سبز شده و اگر آب را ببندند محصولش از بين مي‌رود، تعهد اخلاقي ازش گرفت و قبول کرد که آب را باز کند. طرف هم خوشحال هندوانه را که آورده بود گذاشت و رفت. آن وقت بقيه بچه‌ها سن و سالشان کم بود. حاج عظيم هم خيلي تفاوت سني با آنها نداشت ولي حواسش خيلي جمع بود و مقيد بود، صدايش کرد و گفت که بيا هندوانه‌ات را ببر.

آن مرد هم کمي تعارف کرد و گفت: نه من هندوانه را آوردم که بچه‌ها بخورند و ناراحت شد. حاجي گفت: اگرهندوانه ات را نبردي، آب را هم به رويت باز نمي‌کنيم. در صورتي که بقيه حقيقتا اين را چيز بدي نمي‌دانستند اما حاج عظيم آن قدر پرهيزگار بود که نتوانست هندوانه را قبول کند و اين چيزي بود که خدا بايد در وجود کسي بگذارد که بتواند در آن شرايط و در آن دوران اينچنين تشخيص و دقتي داشته باشد.

من ظرف‌ها را مي‌شويم
اخلاص حاج عظيم بسيار بالا بود، هرکس که شهردار بود شب درجبهه ظرف‌ها را مي‌شست. يک شب حاجي به يکي از بچه‌ها که شهردار بود گفت: اگر دست گذاشتي به اين ظرف‌ها خودت مي‌دوني!
او هم جواب داد: مش عظيم! پس مگه خودت فرمايش نکردي هرکس شهرداربود بايد ظرف بشويد؟ چند شبه که پشت سرهم و پي درپي شما داريد ظرف‌ها را مي‌شوييد! عظيم حرفش را تکرار کرد و گفت: تا هواسرد است، من ظرف‌ها را مي‌شويم!

بگو يکي از دوستان شهيد
از ديگر صفات حاج عظيم اين بود که خيلي زودجوش و خاکي و افتاده بود. بچه‌هايي بودند از شهرهاي ديگر که همه با او صميمي شده بودند از جمله برادري به نام عباس رهنما، بچه شهرياربود. اين فرد آنقدر در جبهه دزفول مانده بود، که قشنگ دزفولي ياد گرفته بود و صحبت مي‌کرد، وقتي که اين فرد شهيد شده بود، بچه‌ها يک اکيپ بودند که رفتند براي مراسمش در شهريار. مراسم درمسجدي بود و زماني هم مجري بود ومي خواست اعلام بکند، وآن زمان تازه حاج عظيم شده بود فرمانده تيپ.

نظرعلي رفت پشت تريبون و اعلام کرد که آقاي عظيم محمدي فرمانده تيپ مي‌خواهد سخنراني بکند. حاج عظيم از جايش بلند نشد، واشاره کرد به او. نظرعلي هم رفت نزديکش، حاجي گفت: چي داري مي‌گي؟ هندوانه زيربغل من نگذار، اسم من چيه؟ گفت: مش عظيم.

حاجي گفت: نه، مگر من آن زمان که متولد شدم، مادرم به من مشهدي گفته؟ اسم من عظيم محمدي است. زماني گفت: قربان سرت بروم من چي بگم که تو بلند بشوي وتشريف بياوري؟!
گفت: بگو يکي از دوستان شهيد مي‌خواهد صحبت کند، يا خاطره گويي کند. و بعد از آن تا مدتي هميشه به او مي‌گفت: بار آخرت باشد که هندوانه مي‌گذاري زير بغلم!

بچه‌هاي آ‌ن طرف
حاج عظيم يک روز داشت از ستاد مي‌آمد بيرون و يک فلاکس چاي هم دستش بود. آمد بيرون و رحيم افرا را هم صدازد وگفت: بيابريم بنشينيم درکانتينر. آن پشت که اطلاعات بود. درمسير که داشتند مي‌رفتند گفت: ديگه جمع آن طرف، بيشتر ازاين طرف شده. (منظورش کساني بودند که شهيد شده بودند) گفت: جمع بچه‌هاي آن طرف بيشتر است اين طرف ديگر کسي نمانده و ما هم ديگر بايد برويم. ديگر بعد از اين صحبتها خيلي طول نکشيد که عظيم هم شهيد شد واين صحبت شايد چند ماه قبل از شهادتش بود!

آرام‌تر از همه
با اينکه شنا بلد نبود آرامتر از همه بود. حاج عظيم با اينکه بچه دزفول بود اما شنا کردن بلد نبود! عمليات کربلاي ۴ موقع عقب نشيني که درقايق بودند، زماني که درآن درگيري شديد آتش ازهمه طرف مي‌باريد، ومثل باران گلوله مي‌زد، حاج عظيم را ديدند که کالک جلويش بود. بچه‌ها داشتند مي‌رفتند که يک جايي پيدا کنند. حاجي آرام نشسته بود وبه کالک (نقشه عمليات) نگاه مي‌کرد. موقعي که آمدند عقب، توپ که مي‌زد داخل آب، قايق به اين طرف و آن طرف مي‌رفت، وآب خيلي متلاطم بود و حاج عظيم با توجه به اينکه شنا بلد نبود ولي آرام تر از همه درقايق نشسته بود، واين اطمينان قلب وآرامش او را مي‌رساند.

عصبانيت حاجي
هيچ وقت کسي عصبانيتش را نديده بود! فقط يك بار عصباني شد، در كميته و آنها هم سه چهارنفر بودند كه دست زدند وگفتند كه حاجي بالاخره عصباني شد. وبعد كه دست زدند او خنده اش گرفت و عصبانيتش راتبديل به خنده كرد، و حاج عظيم عصبانيتي كه مثلاً بخواهد برخورد كند به صورت فيزيكي، به هيچ وجه نداشت، و برخورد فيزيكي نداشت و اگر هم از كسي ناراحت مي‌شد مي‌رفت و حضوري با او حرف مي‌زد و اين طور نبود كه همان لحظه از كوره در برود و برخورد كند يا حرفي بزند، كمي آرام مي‌ماند و بعد حرف مي‌زد…

بماند براي آن طرف
از اول جنگ برادرش هم همراهش بود. برادر حاج عظيم. سوال مهمي درذهنش بود و بارها و گاهي که با مزاح با حاج عظيم صحبت مي‌کرد، مي‌گفت: حاج عظيم، شما چرا عروسي نمي‌کنيد؟ وظيفه شرعي من و شماست که النکاح سنتي فمن رغب عن سنتي فليسَ منّي که پيغمبر فرموده، مابايد نسل پيغمبر را زنده بکنيم، شيعه او هستيم…

حاج عظيم نگاه تبسم آميزي به برادرش امير مي‌کرد و مي‌خنديد و مي‌رفت. يک روز عظيم خنديد و گفت: براي من چيز خوبي مي‌خواهي يا اينکه نه، پايين ترازخوب مي‌خواهي؟!
برادرش جواب داد: معمولاً براي دوستان هرکس چيز خوبي مي‌خواهد.

عظيم گفت: پس اين را بگذار بماند براي آن طرف! اين نکته براي برادر عظيم جا افتاد. حاج عظيم، ازاول جنگ خودش را وقف جنگ کرده بود…

حقوق معنوي
يك دفعه از تهران داشتتد مي‌آمدند قم خدمت امام. آن موقع امام هنوز قم بودند. مرتب مردم مي‌آمدند و مي‌رفتند خانه ايشان. گفتند: خيلي شلوغ است. گفتند: حالا دو نفر كمتر بروند، كمتر امام اذيت مي‌شود. ولي بقيه بچه‌ها مي‌گفتند ما هر طور شده بايد برويم، ولي حاج عظيم اعتقادش اين بود كه ما نرويم و دو نفر كمتر برود و امام اذيت نشود بهتر است. با اينكه خيلي هم دوست داشت برود و از نزديك امام را ببيند، ولي حاجي گذشتش به اين شكل بود و كمتر كسي را مي‌شود مثل او پيدا کرد كه از حق و حقوق خودش حتي حقوق معنوي مثل ديدار امام بگذرد!

حالا بيا بشين اينجا
در سنگربودند و يک نفر آمد داد و بيداد کرد. حاج عظيم خيلي راحت و با خنده مثلا بهش مي‌گفت: حالا بيا بنشين اينجا! داشتند غذا مي‌خوردند و سفره پهن بود. مي‌گفت: دِ! حالا بيا بشين يه چيزي بخور، خيلي خوب. مثلا مي‌گفت: دِ بيا پدر بيامرز! بيا بنشين! و اينطور خيلي خودماني، مي‌گفت باشه؛ صبر کن. و سعي مي‌کرد آرام کند طرف مقابل را.

اين‌ها نمي‌فهمند!
حاج عظيم در کارگزيني شرکت کارون بود وهمه هم مي‌خواستندش، خيلي هم در آن جا کارايي داشت. ولي رها کرده بود اين پست و مقام را و آمده بود جبهه. گاهي وقت‌ها برايش غيبت مي‌زدند، مي‌گفت: ولش کن، تو فکر اين‌ها نباش، او نبايد غيبت بزند ( اشاره مي‌کرد به بالا. منظورش خدابود)
حاج حسين ستاد بود، نامه‌ها دست او مي‌رسيد، اخطار مي‌آمد که برگرد سرکارت، بهش مي‌گفت: حاج عظيم نامه آمده برايت.

مي‌گفت: ولش کن، کاري نداشته باش، اين‌ها نمي‌فهمند. ۲ بار نامه برايش آمد، يک بار اخطاريه آمد و يک بار نامه آمد براي اخراجش. خنديد، گفت: ولش کن! و به حاج حسين مي‌گفت: شما جواب ندهي‌ها!

حاج حسين مي‌گفت: چرا؟
حاجي جواب مي‌داد: خودت جوابش را بهتر مي‌دوني.
مي‌گفت: براي چي؟

حاجي با آن سعه صدر و حوصله جواب مي‌داد: خوب مي‌گم جواب نده! يعني حتي نظرش اين بود که ازلشکر، نامه‌اي هم استفاده نشود که بفرستند براي آن‌ها (شرکت کارون). مي‌گفت: آن‌ها مي‌خواهند اخراج کنند، اخراج کنند، فعلاً هستم، و مي‌گفت: شما نامه اخراجي را جواب ندهيد. اگر نياز بود خودم، جواب را مي‌دهم يا زنگ مي‌زنم بهشان.

همه مي‌گردند که بروند سرکاري و پستي پيدا کنند، مال و مقامي پيداکنند، ولي حاج عظيم اين طوري کار و موقعيتي را که کسب کرده بود رها کرد!

خيلي مظلوم بود…
وسايل کاري حاجي دريکي از اتاق‌هاي ستاد لشکر بود. يک روز فرماندهي لشکر دستور داد که اين اتاق را تخليه کنيد تا ازآن براي کاري ديگر استفاده کنيم.

گفتند: خوب وسايل طرح و عمليات را چه کارکنيم؟ گفت که بگذاريد داخل کانکس رو به رو. گذاشتند داخل کانکس. بعد که حاجي آمد منطقه و نگاهي کرد، گفت: کو وسايل من؟ گفتند: داخل کانکس است.

اصلاً صحبتي نکرد که چرا گذاشتند آنجا؟ براي چي آنجا؟ يا چرا اجازه ازمن نگرفتند؟ يا اينکه وسايل من بوده‌اند چرا بدون حضور من؟ و… هيچي نگفت. اصلاً نفسانيت در وجود حاج عظيم نبود. رفت داخل کانکس و همان جا کارهايش را انجام ‌داد و روحيه اش تمام در اختيار جنگ بود و کاري به اين مسائل نداشت و به دنيا کار نداشت و به طور کل خودش را وقف جنگ کرده بود.

هرکه با حاج عظيم برخوردي مي‌کرد، واقعاً شيفته اش مي‌شد. او واقعا مظلوم بود. هم مودب، هم با معرفت، هم با ادب وباوقار وهم پرکار، هم سنگين. يک خصوصيت اخلاقي حاجي عظيم که خيلي‌ها را شيفته خودش کرد، همين مظلوميت حاج عظيم بود. خيلي مظلوم بود. هيچ وقت در مورد مسائل دنيايي صحبت نمي‌کرد، مثلاً بگويد چرا فلاني اين کار را کرده، من نکردم؟ چرا آن چيز را به فلاني دادند، به من ندادند؟ چرا منطقه‌اي که مثلاً خيلي خوبه، يا بهتره، من را نفرستادند اين را فرستادند؟و… اصلااين صحبت‌ها نبود.

و هرجا که به او دستور مي‌دادند مي‌رفت درسخت ترين شرايط هميشه در منطقه بود وروزي هم نيامد که گِله و شکايت بکند که مثلاً درمنطقه تدارکات ضعيف است، اين امکانات را نداريم واين چيز را نداريم و… اصلا و ابداً.

بعضي برادرها ممکن بود گله کنند که اين کمبود هست واين طبيعي بود و کمبودها بايد رفع مي‌شد، اما حاجي نمي‌گفت و با حضور خودش اين کمبود‌ها را رفع مي‌کرد.

حاج عظيم اولين کسي بود که در منطقه بود و آخرين کسي بود که مي‌رفت درپادگان، که اگرهم مي‌رفت خانه، فقط براي حفظ و به جا آوردن صله رحم بود و اينکه مادرش را زيارت کند و برگردد. فقط به خاطر همين مي‌رفت خانه و زود دوباره برمي گشت. تمام عمرش در جنگ گذشت، کسي نديد برود مرخصي!

 ***************************************

سردار شهید علیرضا اسکندری

سال 1341 در شهرستان اهواز چراغ وجودش شعله ور شد. کودکی خنده رو و بشاش و دوست داشتنی که خانواده اسکندری را غرق در شادمانی کرد. دوران ابتدایی و راهنمایی خود را با موفقیت در شهرستان اهواز گذراند. علی رضا در نوجوانی دانش آموز ممتاز و کوشایی بود و ضمن تحصیل به خواندن کتب مذهبی روی آرد و از همان ابتدا با مسجد انس گرفت و در اکثر اوقات ملزومات شخصی خود را به منظور کمک به دوستانش اهداء می نمود.

همراه با موج توفنده امت اسلامی به دریای امواج پیوست. وی در این سال ها دوران تحصیلی دبیرستان خود را در دبیرستان شهید مصطفی خمینی می گذراند و فعالانه در راهپیمایی های مردمی شرکت ی جست و در منزل به ساختن کوکتل مولوتف جهت مبارزه با رژیم می پرداخت.

صبح آزادی فرا رسید و از فجر آفرینان شد. به دنبال پیروزی انقلاب به برقراری امنیت در شهر اهواز همت گماشت. در خرداد ماه سال 59 موفق به اخذ دیپلم گردید و با شروع جنگ تحمیلی به جبهه شتافت و تمام مدت عمر خود را تا پرواز به آسمان شهادت در میادین نبرد گذراند.

فرمانده دسته گردان بلالی، فرمانده گروهان، جانشین گردان صف، جانشین گردان قدس، فرمانده گردان قدس، جانشین گردان جعفر طیار لشکر 7 ولیعصر(عج)، از جمله مسئولیت های آن نخل استوار و جوان برومند اهوازی است. وی در سال 65 در کنکور سراسری شرکت و در رشته مهندسی دانشگاه زاهدان قبول شد ولی از آن جایی که جنگ را در رأس همه ی امور می دانست هیچ گاه جبهه را ترک نگفت و در عملیات های مختلف سپاه اسلام شرکت جست و یپسراسر جبهه های جنوب شاهد خلق حماسه های اوست.

او که تمام مدت عمرش را در خط مقدم و کمین جلو و خط اول می گذراند، در عملیات کربلای 4 سر نازنین و خدایی آن دلیر عرصه ی ایثار و شهامت مورد اصابت ترکش ارتش بعث عراق قرار گرفت و در عند ربهم مأوا گرفت.

 ******************************

سردار شهید حاج عبدالحمید بادروج

عبدالحمید بادروج در تاریخ ۱/۱۱/۱۳۳۵ در دزفول متولد شد. ۲۲ ساله بود که حضرت روح الله نظام طاغوت را برچید و پرچم سبز علوی را بر قلب ایران به اهتزاز در آورد. عبدالحمید نیز جامه ی سبز پاسداری از نهضت امام را بر تن کرد و به جمع پرچم داران جهاد و مقاومت در لشکر ۷ ولی عصر(عج) پیوست. تقدیر چنین بود که سرنوشت عبدالحمید نه توسط سفاکان بعثی بلکه به دست شقی ترین دشمنان خدا در حرم امن الهی شربت شهادت بنوشد. سال ۱۳۶۶ نام عبدالحمید برای سفر حج مشخص شد و این شیر مرد دزفولی طی همین سفر به تاریخ ۹ مرداد ماه در جریان راهپیمایی برائت از مشرکین، احرام خون پوشید.

عبدالحمید در زمان شهادت جانشین فرماندهی ستاد لشکر ۷ ولی عصر(عج) بود. امیر محمدعلی بهرامی پدر شهید و از رزمندگان پیشکسوت ارتش جمهوری اسلامی در خصوص نحوه ی شهادت سردار شهید حاج عبدالحمید بادروج نقل می کند که:

عصر روز نهم مرداد سال ۶۶ بود. یک تعداد از ما بازوبند سبز بسته بودیم و یک تعداد بازوبند قرمز. قرار بود کسانی که بازوبند سبز دارند انتظامات حوالی خیابان اصلی و سایر خیابان های اطراف باشند و آنها که بازوبند قرمز دارند فقط مراقب خیابان اصلی باشند.

من و بادروج بازوبند سبز داشتیم. پس از سخنرانی نماینده ی امام(ره) راهپیمایی شروع شد. فکر می کنم حوالی ساعت چهار و سی دقیقه عصر بود. پس از اندک زمانی، جمعیت متوقف و متوجه شدیم در گیری هایی آغاز شده است. بتدریج در گیری ها شدیدتر شد و صدای شلیک هم به گوش رسید.

هر کس به سمتی در حال دویدن بود. این وسط پیرمردها و پیرزن ها و جانبازها می ماندند زیر دست و پا. قرار شده بود که هر جانبازی را یک یا دو نفر همراهی کند. در این وضعیت برخی جانبازان روی ویلچر دست تنها مانده بودند و مورد حمله ی نیروهای آل سعود قرار گرفتند.

index

در این بین یک نفر به من خبر داد که بادروج را روی پل حجون محاصره کرده اند. دویدم سمت پل، دیدیم تعدادی از نیروهای آل سعود دوره اش کرده و با هرچه که در دست داشتند او را می زدند. ۱۵۰ متری با او فاصله داشتم. هیچ سلاحی در اختیار من نبود حتی یک چوب ساده. رفتم سمت بادروج، به بیست متری او رسیدم. به شدت درگیر بود تعداد زیادی از نظامیان آل سعود با بی رحمی تمام، او را می زدند. باتوم ها و میله ها به دست و پایش می خورد اما بادروج قوی بود. می دانستم این ضربه ها به او کاری نیست.

یک لحظه چمش به من افتاد با لهجه ی دزفولی فریاد زد: وِرگَرد، مَ بیو (برگرد نیا). تعدادی دیگری نیز به سمت او رفتند نمی دانستم چکار باید بکنم. بادروج به سختی مبارزه می کرد. ناگاه یک نظامی آل سعود که هیکل درشتی داشت و مردی سیاه پوست و تقریبا ۲ متر قدش بود اسلحه ی خود را درآورد و به سمت او گرفت و شلیک کرد و بادروج به زمین افتاد. تیر به پایش اصابت کرده و خون جاری شد. افتادنش همان و ضربه های مداوم آن نامردها بر سر و صورت و کمر و دست و پای هم همان. ناگهان غرق در خون شد و او را کشان کشان به سمت یک کمپرسی بردند و پیکر بی جان او را به داخل آن انداختند و در حالی که هنوز انگشتانش آویزان بودند درب کمپرسی را محکم بستند و او را با همان حالت بردند.

بنا به گفته ی یکی دیگر از زائرین و همرزمان شهید، حاج عبدالحمید هرگز نمی توانست شاهد این جنایات و حوادث دردناک باشد. او با میله ی آهنی به مبارزه با کفار وهابی پرداخت و پیشاپیش جمعیت، سپر بلا و نجات جان زائرین گردید و به تنهایی بیش از ۱۰۰ نفر از نظامیان آل سعود را به عقب راند. حدود ۲۰ نفر از مزدوران مسلح به او حمله کردند و در سرزمین وحی و حرم امن الهی، مانند مولایش حسین ابن علی(ع) تنها و مظلومانه به شهادت رسید و هر دو دستش مانند عباس(ع) له شدند.

آنان خیال کردند که با کشتن مردم و پر پر کردن زنان و مردان آزاده ی ایران زمین، می توانند اندیشه ی ناب محمدی(ع) را از بین ببرند. دشمنان بذر مرگ را در سینه ی عاشقان پاشیدند ولی نمی دانند در عالم، رازی است که جز به بهای خون فاش نمی شود.

در مراسم تشییع جنازه ی سردار حاج عبدالحمید بادروج، زائر شهید جمعه ی خونین مکه ی مکرمه که توسط پلیس رژیم آل سعود و به جرم برائت از کفار و مشرکین به شهادت رسیده بود با حضور هراران نفر از مردم دزفول و با فریادهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر فهد از آستانه ی سبزقبا به طرف شهیدآباد تشییع کردند. هم اینک مزار او در شهید آباد دزفول و قطعه ی ۲ زیارتگاه عشاق است. روحش شاد و یادش گرامی باد.

13681823413

 راوی: امیر محمدعلی بهرامی

نگارنده: غلامحسین سخاوت

 …………………………………….

 در رثای دایی شهیدم و نحوه ی شهادتش

اوج مهربانی هایش را هنگام همبازی شدن محال است از یاد بردن ، خاطرات شیرینی که حلاوتش هنوز هم طراوت بخش ذهن هست . اما به حکم ” اشداء علی الکفار ، رحماء بینهم ”   دل شیر از هبیتش به لرزه می افتد. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان ، نگاهی به عکسش گویای همه چیز هست. عضو حزب رستاخیز نشد که هیچ ، بلکه صدای سیلی حیدری که به گوش مدیر طاغوتی دبیرستان نواخت  هنوز در مدرسه ی حافظ  طنین انداز است و الهام بخش مبارزان نسل سومی .
حسین مقتدایش بود و در جواب اینکه چرا اینهمه وقت می گذاری برای اسلام می گفت : آفریده شده ام برای این کار.
هنگامه ی نبرد اهل حج که نبود ، اما هدیه ی امام بود این حج از برای ظفری که آفریده بودند . شاید هم عطر شهادت از آن استشمام کرده بود که اینچنین شادمانه به سوی آن روان شده بود. برآزنده ی هبیتش بود حاج عبدالحمید شدن .
نهم مرداد ۶۶ همراه با دیگر زائران بعد از نماز عصر برای فریاد برائت از مشرکین ، سوی منطقه ی “معباده” در مکه روان شدند. شروع مراسم حدود ۴ بعد از ظهر بود. تا ساعت ۶ عصر مراسم ادامه پیدا کرد همراه با غریو شعارهای مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل.
سخنان نماینده ی امام که تمام شد. جمعیت آرام به سوی سه راهی شئب ابوطالب به راه افتادند، مردان و زنان در صفوف جدا حرکت می کردند و جانبازان بر روی ویلچرهایشان در صفوف مقدم بودند. در ساعت ۱۸:۴۰ راه پیمایی به نقطه پایانی رسید. صدای بلندگوها خاموش و مردم به شعارهای خود خاتمه دادند و پلاکاردها در هم پیچیده شد.
ناگهان  اما حملات عمال سعودی ابتدا با ریختن آب سرد و پس از آن آب ولرم و جوش بر سر زائران شروع گردید و هر کس به سویی می گریخت . عاشورا رقم خورده بود اما نه در کربلا که بلکه در حرم امن الهی . حیوانات هم امنیت دارند در این حرم اما رهروان حسین را امنیتی نبود.
دایی حمید  همراه با دیگران با بدن های سوخته راهی مسجد الحرام شده بودند برای نماز مغرب  ، پس از طی مسافتی از راه،  ، اما باز ستونهایی از نظامیان آل سعود هویدا شدند. لحظه ای بعد مزدوران آمریکا در لباس نیروهای امنیتی و پلیس و گارد سلطنتی سعودی به سوی مردم (به ویژه زنان و معلولان و جانبازان) هجوم بردند و با « باتوم» بر سر و روی حجاج بی گناه کوبیدند.

رودخانه ی خون به راه افتاده بود .
مظلومیت و عمق فاجعه اما بیش از این بود ، اینان از یک طرف و مزدوران دیگر نیز از بالای پل ها و ساختمانها، سنگ و آجر و شیشه و بلوک سیمانی بر سر و روی مردم می ریختند. یک بلوک سیمانی  نصیب دایی شد و فرق سرش را شکافت . از آن سو شلیک گازهای سمی و خفه کننده شروع شد و بدنبال آن رگبار گلوله ها به قصد کشتن و نه متفرق کردن راه پیمایان برائت از مشرکان سرازیر شد و پیکرهای پاک انسانهایی که جرمشان اعلام برائت و بیزاری از آمریکا و رژیم صهیونیستی و ایادی ناپاکشان بود، در خاک و خون غلتید.

دایی حمید اما شیر بچه ی حیدر کرار بود و آقای دلش عباس بود مگر می شد آرام بگیرد با همان بدن سوخته و فرق شکافته  افتاده بود که دید زنان بی گناه چادر از سرشان افتاده !  و در زیردست و پا له می شوند !
نعره ی حیدری می زند و یک تنه و بی سلاح با تنی مجروح و سوخته به دل سفاکان می زند برای دفاع از ناموس شیعه . نبرد اما نابرابر است  شلیک مکرر اسلحه ها ، تن سوخته  از آب جوش، فرق شکافته ،  که ناگهان از بالای همان پل دوباره بلوک سیمانی به سرش و تن رشیدش بی جان …
شمربن ذی الجوشن های زمان ، این جنایتکاران ، این سفاکان ، این  پیروان معاویه های زمان اما جنایتکار تر از این هم هستند ، ظاهرا قرار است تمامی کربلا تکرار شود
به آمبولانسهای حامل مجروحین نیز یورش  بردند و مانع جمع آوری مجروحان می شدند. از جمله در ازدحام جمعیت پیکر بی جان سردار رشید اسلام  که حالا دیگر قربانیش را هم کرده بود و حتما حاجی شده بود به گونه ای بر آمبولانس قرار می گیرد که به زور درب را بر روی انگشتانش می بندند و می رود که می رود ، که می رود…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبعدازنوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
• * این سخنان دردناک رهبر کبیر انقلاب (رضوان الله تعالی علیه) است  در این حزن و اندوه سنگین و بزرگ:
«بارالها، تو خود شاهدی که در این سال ما جانبازان و مهاجران و مجاهدانی داشتیم که به سوی تو و بسوی خانه امن تو که از صدر خلقت تاکنون مأمن هر موجودی بوده است، هجرت کردند و در پیش چشمان حیرت زده مسلمانان کشورهای جهان، بدست پلید آمریکا که از آستین آل سعود به در آمده است، به خاک و خون کشیده شدند و در آستانه عاشورای ولی الله الاعظم (سلام الله علیه) عاشورایی دیگر، با ابعاد مختلف در جوار تو و خانه امن تو، در جمعه خونین پدید آوردند که ای کاش نبودم تا آن را ببینم و یا بشنوم، نه برای شهادت عزیزانی مجاهد و مهاجر که شهادت امری است که آرزوی عزیزان ماست و شهدی است آشنا برای زنان و مردان و کودکان ما که در یورشهای مغولانه صدام عفلقی شدیدتر و فجیع تر آن را چشیده اند و دیده ایم، بلکه برای مصیبتی است که نه تنها برای پیغمبر اسلام (ص) که برای تمامی انبیا و مرسلین، از آدم تا خاتم پیش آمد. به فرمان کاخ سیاه به دست ناپاک آل سعود این شقی ترین جانیان عصر، بالاترین مقام مقدس الهی شکسته شد.»

 ……………………………….

 قسمتی کوتاه از وصیت نامه شهید:

بارخدایا تو را شکر و سپاس می‌گویم که بار دیگر لطف و رحمتت شامل حالم شد و توفیق زیارت خانه‌ات را به من عطا فرمودی امیدوارم که بتوانم ازاین سفر که بی‌شباهت به سفر آخرت نیست، توشه‌ای بردارم که سفری است بس عظیم.

مزار این شهید عزیز در گلزار شهید آباد دزفول قطعه ۲ میباشد.

………………………………

 ********************************

سردار شهید حجت الاسلام والمسلمین احمد جعفریان

شهید احمد جعفریان در سال ۱۳۴۴در بخش دهدز از توابع شهرستان ایذه چشم به جهان گشود ، دوران تحصیلات ابتدایی را در همان روستا و مقطع متوسطه را در اهواز سپری نمود . اونسل باران بود ، جوانی مهربان و صمیمی در معاشرتهایش با دوستان چنان گرم می گرفت که همه او را دوست می داشتند و حتی اگر با کسی برای اولین بار برخورد می کرد گوی که سالها او را می شناخت ، عَمَلش بیشتر از گفتارش بود و خیلی زود در دل همه جا می گرفت . درهمان نوجوانی تمام فرایض دینی خود را به خوبی انجام می داد و علیرغم سن کم با حضور در مساجد و صفوف به هم فشرده مردم انقلابی اهواز در درگیریها . قیام خونین مردم علیه رژیم ستمشاهی پهلوی شرکت می کرد .
پس از پیروزی انقلاب در کمیته انقلاب به پاسداری از دستاوردهای انقلاب ، فعالیتهای خود را ادامه داد ؛ آنگاه که فرمان تاریخی حضرت امام (ره) مبنی بر تشکیل ارتش ۲۰ میلیونی صادر گردید آن شهید عزیز که دائم گوش به فرمان امام بزرگوارش بود در بسیج ، ثبت نام نموده وضمن فراگیری آموزش نظامی به آموزش نظامی دیگران می پرداخت ، او ضمن فعالیتهای فرهنگی بعنوان فرمانده یکی از گروهانها، قسمتی از عملیاتها را هدایت می کرد و در عملیات والفجر۴ مجروح گردید .
شهید جعفریان پس از اخذ مدرک دوره متوسطه (سوم نظری)، برای تحصیل علوم دینی راهی شهر مقدس قم گردید و به فراگیری علوم دینی پرداخت، اما بعد از اینکه به حوزه علمیه قم وارد می شد ، همت خود را به خودسازی و تهذیب نفس معطوف می داشت و خود می گفت : « علم اگر چه حوزوی باشد باید در جهت رسیدن به خدا قرار گیرد و اگر باعث غرور شود و یا آنقدر در مسائل علمی سرگرم شویم که از هدف غافل بمانیم ، خود این علم مضر می شود » .
از دیگر فعالیتهای شهید احمد جعفریان تشکیل سپاه پاسداران در منطقه دهدز بود ، به علت شناختی که مسؤلین سپاه از توانایی های او داشتند نهایت همکاری را با او می کردند ، لذا در مدت کوتاهی در منطقه دهدز سپاه پاسداران تشکیل شد ، وقتی به منطقه می رفت برای جبران عقب ماندگی های درسی ، شبها گاهی تا سحر بیدار بود و به صورت مستمر در جبهه بود، ضمن اینکه از درسش غافل نبود. او دوره غواصی، فرماندهی گروهان وگردان  را گذراند و علاوه بر مسؤلیت نظامی اش از طلاب رزمی- تبلیغی بود. شهید پس از مدتی حضور در جبهه از طرف تیپ رزمی- تبلیغی امام جعفر صادق(ع) جهت گذراندن دوره های فرماندهی به تهران اعزام گشت و پس از آن راهی کردستان شد و در آنجا ضمن پرداختن به امور فرهنگی به عنوان فرمانده گروهان حضرت رسول (ص) بسیار تلاش می نمود و سر انجام در مورخه ۲۴/۱۲/۶۶ در منطقه کردستان راهی آسمان سبز شهادت شد .

گزیده ای از وصیت نامه شهید شیخ احمد جعفریان
مگر نه اینکه انسان یک مسافر است و به لقاء حق می رسد خواه به رحمت و خواه غضبش . پس چه خوب است مسافرتش پر بار وبا کیفیت بالا به پایان برسد و بسوی معشوق خویش بشتابد و در راه رضای خالق و معشوق خویش جانفشانی کند .
مولای من : من هیچ ندارم که در راه تو بدهم زیرا تو مالک و من مملوک هستم ، تنها یک امانتی که به من دادی وآن جانم می باشد که در جهت رضای تو فدا می سازم که امیدوارم مورد قبول واقع شود و از برادران وخواهرانم می خواهم که خدا را در تمام کارهایتان حاضر و ناظر بدانید.
دست از امام و امت و انقلاب عزیزمان بر ندارید و بدانید که اگر خدای نکرده نظرتان از انقلاب برگردد و خلاف اسلام صحبت شود راضی نیستم و در سرای آخرت مؤاخذه خواهید شد .

بسم رب الشهداء و الصدیقین
وصیت نامه روحانی شهید شیخ احمد جعفریان
*اَشهدُ اَن لاَ الَه الا الله و اشهدُ اَن مُحّمدٌ رَسُولُ الله (ص) و اَشهدُ اَن علیً وَلیُ الله و اَولَاَدهُ المَعصُومِینَ حُجَجُ الله المهَ وسَادهَ وقاَدهَ بِهم اَتَولَی وَمِن اعَدائِهِم اتَبریَ *
بسم الله الرحمن الرحیم
*اِن الله اشتَری مِن المُؤمَنِینَ اَنفُسَهُم وامَوالهُم باَن لهُم الجَنه . یُقاتلِونَ فی سَبیِل الله فیُقتَلونَ و یُقتَلُون و وَ عَداً عَلِیه حَقاً فِی التَوریهِ والنجِیلَ والقُرأن  ومَن توَفی بِعهدهِ مَن الله ؟فَاستَبشُرو اببَیعکم الذَی بَایَعتُم به وذلکَ هَو الفَوزُ العَظِیم*                                    (سوره مبارکه توبه آیه  ۱۱۱)
بی شک خدا جان و مال اهل ایمان را به بهشت خریداری کرده ، آنها را در راه خدا جهاد می کنند که دشمنان دین را بکشند یا خود کشته شدند ، این وعده قطعی است به خدا و عهدی است که در تورات و انجیل و قران یاد فرموده است و از خدا باوفاتر نسبت به عهد وفا کیست ؟ پس ای اهل ایمان بشارت دهید که این معاهده با خدا به حقیقت سعادت و پیروزی بزرگی است . مگر نه اینست که انسان یک مسافر است و به لقاء حق می رسد خواه به رحمت خدا و خواه به غضبش پس خوب است مسافرتش پربار و با کیفیت بالا به پایان رسد و بسوی معشوق خویش بشتابد و در راه رضای خالق و معشوق خویش جانفشانی کند و حالا عرض می کنم مولای من ، من هیچ چیزی ندارم که در راه تو بدهم زیرا تو مالک و من مملوک هستم تنها یک امانتی که به من دادی و آن جانم می باشد در جهت رضای تو فدا می سازم و امیدوارم مورد قبول واقع شود .

چند سخن با پدر  و مادر و خواهران عزیزم :
پدر و مادر عزیزم از اینکه نتوانستم حق بزرگی که برگردن من دارید ادا بنمایم معذرت میخواهم و امیدوارم مرا ببخشید عزیزانم خودتان بهتر میدانید که تکلیف است بر ما که برای رضای حق از دین عزیز اسلام دفاع کنیم امیدوارم که در شهادت من متأسف نشوید ، زیرا ما به جایگاه ابدی سفر کردیم خواهش می کنم در صورت امکان لباس سیاه نپوشید و به هیچ عنوان راضی نیستم مو بکنید یا صورت خود را خون آلود بکنید زیرا این عمل یک سنت خلافی است در بین قوم ما .
و از برادان و خواهرانم و تمام فامیل خواهانم اگر واقعاً به من علاقه دارید قوانین اسلام را رعایت کنید و تمام اعمالتان الهی باشد . خدا را در تمام کارهایتان حاضر وناظر بدانید نماز و روزه را فراموش نکنید ، دست از یاری امام امت و انقلاب عزیزمان برندارید و بدانید اگر خدای نکرده نظرتان از انقلاب بگذرد و خلاف اسلام عمل شود راضی نیستم و در سرای آخرت مؤاخذه خواهید شد .
   سخنی چند با برادر عزیزم ایرج:
برادر عزیزم از بچگی تو برای من پدر خوبی هم بودی و تو مرا در خط اسلام و انقلاب تشویق می کردی امیدوارم تو خود پیرو ثابت قدم باشی و در راه حق کوشا باشی خیلی حق به گردن حقیر دارید ، امیدوارم شما و همسر مهربانت مرا ببخشید و خواهش میکنم ، اگر جسدم به دستتان رسید در اهواز نزد دوستانم از جمله مهدی تمیمیان دفن کنید .
    چند سخن با دوستان :
برادر شیخ صادق چابلی و شیخ عبیات و شیخ صادق کرمانشاهی و دیگر دوستان از جمله دوستان عزیزم در مسجد بلال ، عزیزان می دانید روز به روز مسئولیت ما در قبال اسلام و انقلاب بیشتر می شود ، و امیدوارم با کمال  جدیت خدمت کنید مسجد را آبادکنید ، نیروهای جوان را جذب کنید و خیلی به آنها توجه کنید.
امیدوارم مرا ببخشید ، زیرا آنطور که شایسته بود حق دوستی را بجا نیاوردم ، صادق جان مسائلی که قبلا مطرح می کردیم برای پیشرفت شهرک امیدوارم دنبال کنی و از برادر صادق کرمانشاهی خواهش می کنم که مرا در دعای ندبه و کمیل فراموش ننمائید .
شب ساعت ۱۲:۱۵ دقیقه  والسلام

 **************************

سردار شهید حاج حمید رمضانی

خیبری بود و اهل نی، اهل سوز، حماسه ساز کم نظیری که وجب به وجب مرزهای جنوب شاهد خلق حماسه هایاوست. او عاشق خدمت در گمنامی بود. ترس در وجود او معنا نداشت و منبع مهم و مطمئنی برای یگان های رزم در بُعد شناسایی و اطلاعاتی بود.

نامش حمید و شهرتش رمضانی است. به سال 1341 در شهرستان اهواز در میان خانواده ای متدین و مذهبی و اهل فضل و کمال چشم به جهان گشود. در سنین ودکی در حوضچه ای به عمق 1/5 متر غرق شد که به صورت معجزه آسایی نجات یافت. پدرش کارگاه تراش کاری در شهر اهواز داشت و بدین طریق روزگار می گذراند. او هنگام حمله ی رضا خان برای کشف حجاب در حرم امام رضا(ع) شاهد اوج رذالت رژیم پهلوی بود.

حمید تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و متوسطه را در اهواز گذراند و موفق به اخذ دیپلم ریاضی گردید. او سرشار از شور و طراوت بود و از همان دوران نوجوانی در جبین خودش سعادت را می دید.

در بحبوحه ی فعالیت های سیاسی علیه رژیم پهلوی به مبارزات خود شکل تازه ای بخشید و در مسجد طالب زاده برای اقامه ینماز حضور پیدا می کرد و اندک زمانی بعد به جمع جوانان مسجد جزایری که فعال ترین گروه سیاسی شهر بودند پیوست.

حمید از استعداد تحصیلی بالایی برخوردار بود و چند بار در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته های مختلف از جمله الکترونیک قبول شد. وقتی خانواده پیشنهاد اعزام به خارج جهت تحصیل در کنار دو برادرش می دادند می گفت: «جبهه های جنگ خود دانشگاه بزرگی است» حمید جهاد را درسی از درس های بهشت می دانست و آن را بر همه چیز مقدم می دانست. با شروع جنگ تحمیلی همراه دیگر جوانان غیرتمند اهوازی به جبهه شتافت. ابتدا در کنار سردار شهید درافشان در گردان رزمی کربلای سوسنگرد، فارسیات، خرمشهر و بستان حماسه آفرید و اندکی بعد به لحاظ شایستگی و تبحر فوق العاده وی در شناسایی در مسئولیت های اطلاعاتی منصوب گردید و تا زمان شهادتش هیچ گاه جبهه را ترک نکرد و با تشکیل قرارگاه نصرت به فرماندهی گردان شناسایی 313 منصوب گردید.

حمید اعجوبه ی شناسایی بود. نفوذ حمید به قلب دشمن و شناسایی های مکرر وی چنان غیر قابل تصور بود که گاه موجب شگفتی می گردید. او روزهایی از قرارگاه ناپدید می گردید و بعد از مدتی با اطلاعات ذی قیمتی از دل سپاه دشمن برمی گشت.

حمید در شناخت منطقه ی هورالهویزه و عملیات خیبر نقش عمده و اساسی داشت. زمانی که منطقه صعب العبور و نیزار هور هیچگونه معبری جهت تردد نداشت او روزها و شبها به شناسایی می پرداخت تا از منطقه اطلاعات جامعی به دست آورد و بعدها  همین اطلاعات و ارائه آن به فرماندهی کل سپاه، شالوده عملیات خیبر گردید. او در جنگ تحمیلی و مأموریت های شناسایی به زیارت مولایش امام حسین(ع) و مرادش ابوالفضل العباس(ع) رفت.

رازداری حمید مثال زدنی است و تا زمان شهادتش حتی خانواده به موقعیت و مسئولیت هایش واقف نشدند. او به فراگیری فنون نظامی و تخصصی فوق العاده اهمیت می داد و سعی می کرد که تمام فنون نظامی را خود و نیروهای تحت امرش بیاموزند و در این راستا کلاس های مختلف از جمله غواصی، تاکتیک، شناسایی، شلیک با سلاح های سنگین را برپا می کرد و علاوه بر اعزام نیروهای زبده جهت شناسایی خود شخصاً به شناسایی می رفت و از مناطق مختلف عکس و اطلاعات تهیه می کرد  شناسایی های مهم و حساس را شخصاً انجام می داد.

معاون محور فارسیات و خرمشهر، مسئول محور اطلاعات شناسایی سوسنگرد و بستان، مسئول واحد اطلاعات، فرمانده گردان قرارگاه نصرت، مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه ششم، مسئول معاونت اطلاعات سپاه ششم امام جعفرصادق(ع)، از جمله مسئولیت های آن قهرمان خستگی ناپذیر سال های دفاع مقدس است و نهایتاً آن گل گلزر باغ ولایت در روز چهارم خرداد ماه سال 1367 سرود شهادت خواند و با بهترین هدیه به پیشگاه معبودش خداوند متعال شتافت.

 ………………………

خاطره ای از سردار شهید حاج حمید رمضانی

یادم میاد هنگامی که حاج حمید رمضانی فرمانده گردان 313 حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف به فیض شهادت رسیدند، ما در هویزه بودیم.

مجتبی مرعشیان یکی از بچه های گردان سوار ماشین کالسکه ای بود به ما که رسید ایستاد و گفت سوار بشید. ما هم سوار شدیم و ماشین به سوی اهواز حرکت کرد. نمی دانستیم که چه اتفاقی افتاده. نه از شهادت حاجی خبر داشتیم و نه علت حرکتمان به سوی اهواز. در بین راه دقت میکردم میدیدم که مجتبی مقداری گریه میکند و بعد دوباره آرام میشود. ما که از قضیه خبر نداشتیم با تعجب به هم نگاه میکردیم. تا بالاخره یکی از ما سوال کرد چه اتفاقی افتاده؟ و مجتبی با ناراحتی گفت حاج حمید شهید شده…

خیلی لحظه ناراحت کننده ای بود. وقتی به اهواز رسیدیم مستقیم به سرد خانه رفتیم. خیلی شلوغ شده بود. من با چند نفر دیگر که یادم نیست چه کسانی بودند بالای سر پیکر مطهر شهید. وقتی رویش را کنار زدیم دیدم با حالتی بسیار آرام و بدون هیچ آثاری از جراحت انگاری که به خواب عمیقی رفته، قرار دارد. با خودم گفتم پس حاجی چطور شهید شده؟ یکی از دوستان پیکر مطهرش را برگرداند و آنوقت بود که دیدیم ترکش های بمب هواپیما به پشت ایشان اصابت کرده است.

ایشان در منطقه شلمچه هنگامی که در حال برگشتن به سوی جزیره بودند پس از حمله هوایی از ماشین بیرون آمده و در کنار جاده به رو میخوابد. که ترکش ها به پشت ایشان اصابت کردند. راننده ایشان حاج عبد الصمد که همراه او بود در طرف دیگر ماشین دراز کش سنگر میگیرد و آسیبی نمی بیند. در آن لحظه ای که در سرد خانه بودم دوربین برای عکس گرفتن همراهم بود اما نگهبان سردخانه اجازه نداد عکسی بگیرم. خیلی از این موضوع ناراحت هستم. که نتوانستم از آن لحظه عکسی تهیه کنم. روحشان شاد باد.

خداوند همه ما را با شهدا محشور فرماید.

به مطلب شیخ عزیز اضافه میکنم سردار شهید حاج حمید رمضانی معاونت اطلاعات و عملیات سپاه ششم هم بودند …

 …………………………

 حاج حمید رمضانی در کنار حاج صادق آهنگران

 

 سمت راست شهید حاج علی هاشمی و سمت چپ شهید حاج حمید رمضانی

 حمید بسیار عاشق خدمت در گمنامی بود و شاید به همین دلیل بعد از گذشت این همه سال هنوز کسی آنطور که شایسته ی مقام این شهید بزرگوار است ایشان را نمی شناسد.

حاج حمید رمضانی در تاریخ ۶۷/۳/۴ به آرزوی شیرین شهادت نائل آمد و به دوستان شهیدش پیوست. بسیاری از دوستان حاج علی هاشمی و حتی برادر و خانواده ی ایشان اذعان کرده اند که یکبار اشک حاج علی را دیده اند و آن هم بعد از شهادت برادر عزیزش حاج حمید رمضانی بوده است، طوری که حاج علی گفته بود: بعد از حمید کمرم شکست. حاج علی دوری حاج حمید را تاب نیاورد و درست یک ماه، فقط یک ماه بعد از شهادت حمید رمضانی در تاریخ ۶۷/۴/۴ دعوت پروردگار را لبیک گفت و به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

معاون محور فارسیات و خرمشهر، مسئول محور اطلاعات شناسایی سوسنگرد و بستان، مسئول واحد اطلاعات، فرمانده گردان قرارگاه نصرت، مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه ششم، مسئول معاونت اطلاعات سپاه ششم امام جعفرصادق(ع)، از جمله مسئولیت های قهرمان خستگی ناپذیر سال های دفاع مقدس، حاج حمید رمضانی است.

قسمتی از دست نوشته های حاج حمید رمضانی:

بالاخره نوبت به من رسید و شهادت، این فوض عظیم و این آرزوی دیرینه که داشتم فراموشش می کردم به لطف و کرم خداوندی شامل من گشت. عهدهایی را که با شهدا بسته بودم وقتش به پایان رسیده و موقع آن است آخرین عهدی را که در دزفول با عمو سعید(شهید سعید درفشان) و سید ناصر(شهید سید ناصر سید نور) دست روی دست گذاشتن بسته بودیم که هیچ یک بدون دیگری…… به اجرا درآید.

بر اساس زندگی شهید حاج حمید رمضانی کتابی با عنوان ” بگذار بدرخشد” به چاپ رسیده است.

 **************************

سردار شهید سعید درفشان

سال 1340 هجری شمسی شهرستان شوشتر شاهد تولد کودکی از تبار نور بود. نامش را سعید گذاشتند تا سعادتمند دنیا و آخرت گردد. پس از تولدش به خاطر شغل پدر به شهرستان آغاجاری- گچساران هجرت می کند و 7 سال بعد یعنی در سال 1347 به اهواز نقل مکان می نماید.

پدر از همان دوران کودکی سعید را در دامن مسجد و محراب سپرد و با اصول و مبانی اسلام آشنا کرد. از 6 سالگی نماز گذارد و همیشه همراه پدر در جلسات مذهبی شرکت می کرد. او در خانواده ای رشد کرد که روحیه ی ظلم ستیزی در آنها بیداد می کرد. پدر سعید سخت مخالف سیطره ی استکبار جهانی یعنی آمریکا و عمال شاه بر مملکت شیعه بود و به همین جهت سعید را در این راستا تربیت نمود.

سعید عاشق مطالعه بود و اوقات فراغت را به فراگیری علم و مطالعه سپری می نمود. وی یکی از مدرسین کانون انجمن اسلامی اهواز بود. سعید شرط موفقیت و پیروزی را در امورات فرهنگی می دانست. او در دوران دبیرستان به صف مبارزین پیوست و نقش عمده ای در پخش وسیع اعلامیه ها در سطح شهر اهواز داشت و عضو گروه موحدین مجاهدین انقلاب اسلامی گردید. در سال 1357 موفق به اخذ دیپلم شد.

با پیروزی انقلاب اسلامی مبارزه خود را تداوم بخشید و در راه اندازی کمیته ی اهواز نقش عمده ای داشت. مدتی بعد به سبزپوشان دشت شقایق پیوست. ضمن این که سنگر فرهنگ را فراموش نکرد و درس های تفسیر قرآن برقرار بود و نقش عمده ای در هدایت افکار عمومی داشت.

سعید از جسمی چالاک و قوی برخوردار بود ولی در عین حال از متواضع ترین بود. او سنگ صبور هم بود و در میدان جنگ تکیه گاهی مطمئن برای رزمندگان اسلام بود گرچه خودش دلی پردرد و مملو از غم داشت لیکن از نظر روحی یک سر و گردن از بقیه بالاتر و بهتر بود.

با شروع جنگ تحمیلی به جبهه شتافت و در وجب به وجب خاک کربلای خوزستان حماسه آفرید. حمله ی 27 شهریور 1359 در محور مگاصیص سوسنگرد، بستان، هویزه، دشت عباس، شوش و عنکوش شاهد حماسه های به یادماندنی اوست.

شهید درفشان تا عملیات فتح المبین در محورهای مختلف به عنوان فرمانده محور و فرمانده گروهان نامنظم و در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده گردان و مسئول عملیات تیپ سید الشهداء درخشید و سرانجام در روز هفتم فروردین 1361 بهاری شد و در عملیات فتح المبین جبین خدایی اش مورد اصابت تیر خصم قرار گرفت و دشت شوش را به نجف مولا علی علیه السلام پیوند داد.

وصیتنامه سردار شهید سعید درفشان

بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خدا، بنام مولا، بنام معبود، بنام او كه خرد را آفريد و بنام او كه عشق را آفريد و بنام او كه انسان را آفريد تا بنده و مطيع او باشد و بنام او كه انسانهاى خاص را مطيع، و ولى خود قرار داد و بنام او كه يادش و ذكرش قلوب را منقلب كند و بنام او كه آتش عشقش تمامى دنيا و مظاهرش را بسوزاند و بنام او كه مونس دل مومنان و پناه بى پناهان، آرام بخش دل راز داران، آمال و هدف عارفين و معشوق و مقصود شهيدان است. سلام و درود بر پيامبر عظيم الشان امين خدا حضرت محمد مصطفى(ص) سلام بر او كه پيام خدا را براى نجات محرومان و عرق شدگان در فساد دنيوى به ما رساند و آيين و رسم  بندگى الله را به ما فهماند. سلام بر ائمه معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين كه روش زيستن براى خدا و طريق سير الى الله را به آموختند و بنام و بياد او كه منجى انسانها و مرهم دلسوختگان اميد مستضعفان مهدى (عج) و درود بر امام مستضعفان و او كه به كالبد فسرده ما با دم مسيحائيش روح و زندگى بخشيد و حياتى دوباره بخشيد. سلام بر پدر و مادر كه رحمت و مغفرت خدا بر آنان باد سلام بر تمامى مادران شهداء سلام بر مادر محمد رضا كه مادرم بود و سلام بر مادر منصور كه اسطوره مقاومت است و سلام بر مادر پيرزاده و سلام بر مادر فرج و سلام بر تمامى برادران و خواهرانم و سلام بر تمامى برادران مسجد جزايرى آنان كه با عملشان عشق و اسلام را به من آموختند و سلام به برادر عزيز و معلمم عمو حميد، او كه وسيله خيرى در راه من بود و خداوند سبحان به لطف و كرم بى نهايتش او را وسيله هدايت من قرار داد و سلام بر تمامى برادران كانون آنان كه اخلاص، تواضع و تقوا را به من آموختند و سلام بر برادران مدرسه امام آنان كه علو عمل را توأما آموختند. ( يك سرى نذرهايى دارم كه انجام نداده‌ام)

1-  34 نماز دو ركعتى جهت طلب فرج امام زمان(عج)
16 -2 بار خواندن زيارت عاشورا
10 -3 نماز دو ركعتى جهت توسل به امام رضا(ع)
20 -4روز روزه كه امسال نگرفته ام
2 -5سال روزه و 2 سال نماز
6- تمامى وسايل كه در خانه (از نظر نظامى دارم) و مربوط به سپاه مى باشد تحويل سپاه بدهيد.

در آخر وصيت من همان وصيت برادر عزيزم محمدرضا است. از پدر و مادرم و خواهرانم و تمامى دوستان و آشنايان مى‌خواهم كه اگر غيبتى كردم و يا تهمتى زده‌ام ببخشيد كه سخت به بخشش آنها محتاجم.

  سعید درفشان

*************************

پی نوشت ۱ :

از گذاشتن فایل باز طرح معذورم . درخواست نفرمایید . فایل باز طرح رو می تونید از اینجا تهیه کنید .

پی نوشت ۲ :

دنبال یه بانی خیر می گردم که اگه بشه این طرح هارو تا ۱۰۰۰ به بالا از هر کدوم چاپ و در سطح استان منتشر کنیم . ( تقریباً سه چهار میلیون ناقابل هزینه داره )

پی نوشت ۳ :

کپی برداری از طرح مورد رضایت نمی باشد .